یافتن پست: #تنهایی

اشک
اشک

ﭼﻪ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻭﯾﺮﺍﻧﯽ٬ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ٬ ﺩﻝ ﻣﻦ ﭘﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺑﯽ ﺯﺍﺭﯼ. ﭼﻪ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﻣﻦ ﺍﺯﯾﻦ ﺩﺭﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ درد ﺑﻪ ﺗﺪﺭﯾﺞ ﻣﺮﺍ ﮐﺸﺖ٬ ﻣﺮﺍ ﮐﺸﺖ.

mahtab
mahtab
هر کسی به اندازه ی
ضربه های که خورده
تنهایی اش
را محکم تر
بغل کرده است

آلبر کامو
☆Mahtab☆
Screenshot_۲۰۱۹-۰۷-۲۰-۱۶-۱۴-۳۶-1.png ☆Mahtab☆

# تنهایی

☆Mahtab☆
07447b0c3a70d85a8e2d0bf2ca5e2769.jpg ☆Mahtab☆
رفتم از دست و به آغوش خودم بر گشتم
جا به اندازه ی تنهایی من در من نیست . ..
☆Mahtab☆
10531498094448644812.jpg ☆Mahtab☆
دیدگاه · 1398/04/28 - 02:10 9 +
Aylar motamedy
Aylar motamedy
‏در زندگی مشترک خیانت فقط داشتن "رابطه جنسی" نیست.
تحقیر کردن
بی تفاوت بودن
پرخاشگری کردن
نادیده گرفتن
توهین کردن و...
همه "خیانت" به رابطه محسوب میشوند.!

mohammad amin
1538333968197314_orig.jpg mohammad amin

روی دیوار,,!!!

روی سایه ات که به جا مانده از تو،
چشم میکشم و دهانی که بخندد
به این همه تنهایی و انتظار...
این خانه بعد از تو فقط
دیوار است
و تیکه ذغالی که خط میکشد...
نیامدنت را,,,!!!!
اشک
1love_amazing_ir_16.jpeg اشک

.

mahtab
mahtab
یاداشتی به مضمون
"مواظب خودت باش"
به درب خانه چسبانده ام
وقت بیرون رفتن
برای خودم زمزمه میکنم
در تنهایی میشود گاهی
تنها نبود

Mohammad
Mohammad

یادم باشدتنهاهستم

ماه بالای سرتنهایی است.......
دیدگاه · 1398/04/27 - 00:09 5 +
☆Mahtab☆
☆Mahtab☆

ساعت همیشه

به وقت تنهایی کند نمی‌گذرد

گاهی به وقت انتظار

جان به لب می‌ رسد...

نرگس *یا ضامن آهو*
10531489352509263118.jpg نرگس *یا ضامن آهو*

نیمی از زندگی مان
میشود صرفِ اینکه به آدمهای دیگر ثابت کنیم،
ما چقدر خوشبختیم...
به آدمهایی که شاید خوشبختی برایشان تعریفِ دیگری دارد
حتی اگر واقعاً هم خوشبخت باشیم،
اما همین خودنمایی،
ما را تبدیل میکند به بدبخت ترین آدمِ روی زمین!
غذایی اگر جلویمان میگذارند،
قبل از لذت بردن از غذا،
ترجیح میدهیم آن را به رخِ دیگران بکشیم...
سفری اگر میرویم،
ترجیحمان این است که بگوییم،
ما آمدیم به بهترین نقطه ی روی زمین،تو
بمان همان جهنم همیشگی...
واردِ رابطه اگر میشویم، عالم و آدم را با خبر میکنیم،
که ببینید چقدر خاطرِ من را میخواهد،
تو اما بمان در همان پیله ی تنهایی ات...
ما لذت بردن را پاک فراموش کرده ایم
مسیری را میرویم که خطِ پایان ندارد،
فقط میرویم که از بقیه جا نمانیم!!!

Majid
Majid

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم.
دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.
اما این یکی فرق داشت. وقتی بدون اینکه منو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست
همیشگی ام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!
ساده بود، ساده شبیه زنهایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!
باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.

همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم، داشت شاملو میخواند و
بدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد.
اما نه!
باید چشمانش را میدیدم
گفتم ببخشید خانوم؟
سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما
اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر بازو بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت، طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.
خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.
از فردا یک تخته سياه گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!
هميشه می ایستاد و با دقت شعرها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.
چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!
این ها را مینویسم تا چند لحظه بيشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!

شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و.. .
دیگر کافه بوی شاملو را میداد!
همه مشتری مداری میکردنند من هم دختر رویایم مداری!
داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم. داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم
این یک ماه روئیایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته آیریش میخورد تمام شد!
و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد!
مدتی بعد شنیدم بعد از رفتنم مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.
یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود.

عشق همین است.
آدم ها می روند تا بمانند..!

گاهی به آغوش یار
و گاهی از آغوش یار ...


@dastanak
mahtab
mahtab



من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من ...
غصه هایت برای من ...
همه بغضها و اشکهایت برای من ...
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را ...
صدای همیشه خوب بودنت را
دلم برایت تنگ شده




raha
raha
خسته ام از این زندان که نامش زندگیست
‌پس قشنگی های دنیا مال کیست ؟
باختم در عشق اما باختن تقدیر نیست
ساختم با درد تنهایی مگر تقدیر چیست؟
دیدگاه · 1398/04/26 - 11:31 2 +
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

فیس بوک ایران · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس فارسی