یافتن پست: #ماهی

رامین
photo_2019-07-18_09-24-42.jpg رامین

حدود ۲۰% وزن دانه هایحاوی اسیدهای چرب امگا ۳ بوده و غذایی عالی برای مغز و قلب میباشد.

میزان امگا ۳ تخم شربتی هشت برابرسالمون است.

Aylar motamedy
Aylar motamedy
برای شنا کردن
در جهت مخالف رودخانه،
قدرت و جرات لازم است،
هر ماهی مرده‌ای هم می‌تواند
همراه با جریان آب حرکت کند . . .!

دکتر‌علی‌شریعتی

Aylar motamedy
Aylar motamedy
برای شنا کردن
در جهت مخالف رودخانه،
قدرت و جرات لازم است،
هر ماهی مرده‌ای هم می‌تواند
همراه با جریان آب حرکت کند . . .!

دکتر‌علی‌شریعتی

Majid
Majid
خیلی خوشگل نبود، یه صورت معمولی داشت، با چشمای معمولی و مهربون.

اما؛

اما قشنگ می خندید...انقد قشنگ می خندید که آدم احساس می کرد هیچکس تو دنیا مثل اون بلد نیست بخنده!

راستش همه کار کردم که به دستش بیارم...چند سالی هم بودیم با هم.

دروغ چرا! همه چی هم خوب بود. دوسم داشت؛ دوسش داشتم.

اما انگار آدم وقتی داره به آرزوهای بزرگش می رسه یادش میره که چقد آرزوهای کوچیک هم داشته!

یادمه یه بار خسته از سر کلاس برمی گشتم خونه که تو راه زنگ زد و گفت بریم بیرون!

عدسی پخته بود...خودش کلاسش رو نرفته بود که درستش کنه و بیاره تا بتونیم با هم بخوریم.

یکم شور شده بود؛ به شوخی غر زدم بهش که چرا انقد شور آخه دختر! گلوم سوخت!

ولی بعد فوری نوک دماغشو گرفتم کشیدم و گفتم: با این حال، باورکن این خوشمزه ترین عدسی بود که تا حالا خورده بودم !

می دونستم بلده خوب غذا درست کنه؛ فقط چون عجله ای بوده این یه دفعه اینطوری شده.

اون موقع ها آرزوم همین چند لحظه نشستنا کنارش بود.

یه مدت که گذشت الکی بهانه گیر شدم؛ هر بار سر یه چیزی ناراحتش می کردم؛ همه کارم کرد واسه موندنما!

اما من دیگه رویاهای جدید تو سرم داشتم؛ و از نظر من اون سد راه تک تکشون بود.

واسه همین یه روز بی دلیل گذاشتم و رفتم.

الآن یک ماهی میشه که برگشتم ایران.

دیروز عصر خیلی اتفاقی توی پارک دیدمش.

برعکس من که هر دفعه یه چیز می گفتم و هر روز یه رنگ عوض می کردم؛اون انگار خیلی عوض نشده بود ...

فقط یه ذره پیر شده بود، یه ذره هم آروم تر. با همون تیپ و قیافه!

نمیدونم چرا با وجودی که ازش فاصله داشتم، ولی انگار بوی عطرشو حس میکردم. نمیدونم شایدم خیالاتی شده بودم …

گاهی وقتا لبخند می زدا اما خنده هاش دیگه اون شکلی نبود ...

چشاشم هنوز مثل قبل مهربون بود اما برق اون سالها رو نداشت.

همین طوری زل زده بودم به صورتش؛

یه تیکه از موهای جو گندمیشو دزدکی دیدم از زیر روسریش؛

همون روسری که من براش خریده بودم؛ باورم نمی شد هنوز نگهش داشته باشه!

داشت یه دختر بچه رو توی تاب هل می داد که مامان صداش می زد.

میدونی من آدمای زیادی رو شناختم تو این مدت ...

اما انگار هیشکی مثل اون دوست دارماش بوی موندن نمی داد.

یه لحظه دلم خواست زمان برگرده و بشیم همون دو تا دانشجوی ۲۰ ۲۲ ساله که عصرا بعد کلاس از ذوق و شوق بودن کنار همدیگه همه کوچه ها و خیابونای شهر و قدم می زدن، بدون اینکه حتی یه لحظه خسته بشن

اما ...

الان ساعت ۱۰ شبه و اون احتمالا داره کنار خانوادش عدسی خوش نمک می خوره. منم همچنان روی صندلی پارک نشستم و به اون سالها فکر می کنم؛ اما نه مثل اون خانواده ای دارم و نه کسی که حتی توی خونه منتظرم باشه.

می دونی یه چیزایی هست که آدم سال ها بعد می فهمه!

سال ها بعدی که دیگه خیلی دیره.

خیلی دیر...


@dastanak
saeed
saeed
سه دیوانه هم اتاقی بودن – یک روز خبر آوردن که دوتاشون بالا پایین می پرن و میگن که ما سیب زمینی هستیم و داریم تو روغن سرخ میشیم و سومی ساکت نشسته ! رییس بیمارستان هم طبق معمول رفت که این دیوونه رو مرخص کنهه. پرسید تو چرا با دوستات نیستی ؟ اون هم گفت : آخه من کف ماهیتابه چسبیدم!
M-R
M-R

برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است.

وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند به طرف موافق جریان آب حرکت کند.


Majid
Majid
خیلی خوشگل نبود، یه صورت معمولی داشت، با چشمای معمولی و مهربون.

اما؛

اما قشنگ می خندید...انقد قشنگ می خندید که آدم احساس می کرد هیچکس تو دنیا مثل اون بلد نیست بخنده!

راستش همه کار کردم که به دستش بیارم...چند سالی هم بودیم با هم.

دروغ چرا! همه چی هم خوب بود. دوسم داشت؛ دوسش داشتم.

اما انگار آدم وقتی داره به آرزوهای بزرگش می رسه یادش میره که چقد آرزوهای کوچیک هم داشته!

یادمه یه بار خسته از سر کلاس برمی گشتم خونه که تو راه زنگ زد و گفت بریم بیرون!

عدسی پخته بود...خودش کلاسش رو نرفته بود که درستش کنه و بیاره تا بتونیم با هم بخوریم.

یکم شور شده بود؛ به شوخی غر زدم بهش که چرا انقد شور آخه دختر! گلوم سوخت!

ولی بعد فوری نوک دماغشو گرفتم کشیدم و گفتم: با این حال، باورکن این خوشمزه ترین عدسی بود که تا حالا خورده بودم !

می دونستم بلده خوب غذا درست کنه؛ فقط چون عجله ای بوده این یه دفعه اینطوری شده.

اون موقع ها آرزوم همین چند لحظه نشستنا کنارش بود.

یه مدت که گذشت الکی بهانه گیر شدم؛ هر بار سر یه چیزی ناراحتش می کردم؛ همه کارم کرد واسه موندنما!

اما من دیگه رویاهای جدید تو سرم داشتم؛ و از نظر من اون سد راه تک تکشون بود.

واسه همین یه روز بی دلیل گذاشتم و رفتم.

الآن یک ماهی میشه که برگشتم ایران.

دیروز عصر خیلی اتفاقی توی پارک دیدمش.

برعکس من که هر دفعه یه چیز می گفتم و هر روز یه رنگ عوض می کردم؛اون انگار خیلی عوض نشده بود ...

فقط یه ذره پیر شده بود، یه ذره هم آروم تر. با همون تیپ و قیافه!

نمیدونم چرا با وجودی که ازش فاصله داشتم، ولی انگار بوی عطرشو حس میکردم. نمیدونم شایدم خیالاتی شده بودم …

گاهی وقتا لبخند می زدا اما خنده هاش دیگه اون شکلی نبود ...

چشاشم هنوز مثل قبل مهربون بود اما برق اون سالها رو نداشت.

همین طوری زل زده بودم به صورتش؛

یه تیکه از موهای جو گندمیشو دزدکی دیدم از زیر روسریش؛

همون روسری که من براش خریده بودم؛ باورم نمی شد هنوز نگهش داشته باشه!

داشت یه دختر بچه رو توی تاب هل می داد که مامان صداش می زد.

میدونی من آدمای زیادی رو شناختم تو این مدت ...

اما انگار هیشکی مثل اون دوست دارماش بوی موندن نمی داد.

یه لحظه دلم خواست زمان برگرده و بشیم همون دو تا دانشجوی ۲۰ ۲۲ ساله که عصرا بعد کلاس از ذوق و شوق بودن کنار همدیگه همه کوچه ها و خیابونای شهر و قدم می زدن، بدون اینکه حتی یه لحظه خسته بشن

اما ...

الان ساعت ۱۰ شبه و اون احتمالا داره کنار خانوادش عدسی خوش نمک می خوره. منم همچنان روی صندلی پارک نشستم و به اون سالها فکر می کنم؛ اما نه مثل اون خانواده ای دارم و نه کسی که حتی توی خونه منتظرم باشه.

می دونی یه چیزایی هست که آدم سال ها بعد می فهمه!

سال ها بعدی که دیگه خیلی دیره.

خیلی دیر...


@dastanak
نفس
نفس
چه سخت است تنگ ماهی بودن
اگر بشکنی قاتلی و اگر نشکنی زندانبان
خوش به حال آب !
دیدگاه · 1398/04/19 - 00:06 1 +
مهرداد
مهرداد

پول_از_کجا_می_آید؟ پــول از باورهای شما خلق می شود، اگر بــاورت اینگونه است که درآمدم کفاف زندگی ام را نمی دهد و هیچ راه دیگری جــز حقوق ماهیانه ام مرا به پول مورد نظرم نمی رساند، باید بگویم مسیر را اشتـباه میروی؟ بــرگرد و اینگونه باورت را تغییر بده. خداوند از هــزاران هزار راه پولی را که من درخواست نمودم در اختیار من قــرار میدهد، او مرا در جهت درآمد و نعمتهای عــالی هدایت می نماید و من پیشاپیش بابت اینهمه نعمت سپاسگزارم، سپاسگزارم ، سپاسگزارم. همه چیز به افکار، احســاسات و بــاورهایتان بستگی دارد، به فــراوانی پول و ثروت در زندگیتان باور داشته باشید، خــودتان را لایق خانه آرزوهایتان، اتومبیل رویاییتان و موجودی حساب دلخواه تــان بدانید تا به شما داده شود، ذهن ثــروتمند، ثروت جـذب می کند و ذهن فقیر ، جــذب کننده فقر است، انتخاب با شماست.

دیدگاه · 1398/04/18 - 17:01 2 +
saeed
saeed

با این وضعیتی که قیمت گاو و گوسفند پیداکرده… . . . تا چند وقت دیگه جلوی پای عروس و داماد ” تن ماهی ” باز میکنن !

saeed
saeed

‏مامان و بابام 2 روزه قهر کردند بابام دیشب رفت قابلمه ها و ماهی تابه ها و .. رو شست تا مامان آشتی کنه صبح ساعت 7 دوباره "جنگ" شد باباقابلمه "تفلون" رو با سیم ظرفشویی برق انداخته بود فکر کرده سوخته:))) الان بابام فراریه مامانم هر یه ربع به هوش میاد "عمه ام "رو فحش میده از هوش میره

نفس
نفس

دلم برای باغچه میسوزد کسی به فکر گلها نیست کسی به فکر ماهیها نیست کسی نمیخواهد باور کند که باغچه دارد میمیرد که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می شود …

دیدگاه · 1398/04/15 - 18:12 3 +
نفس
نفس

گاهی آنقدر دلم از زندگی سیر میشود که میخواهم تا سقف آسمان پرواز کنم و رویش دراز بکشم آرام و آسوده ، مثل ماهی حوضمان که چند روزی است که روی آب شناور است

دیدگاه · 1398/04/12 - 23:04 4 +
نفس
نفس

گول دنیا را نخور ماهیان شهر ما از کوسه ها وحشی ترند بره های این حوالی گرگ ها را میدرند سایه از سایه هراسان در میان کوچه ها زنده ها هم آبروی مردگان را میبرند

دیدگاه · 1398/04/12 - 22:55 2 +
توسکا
-عاشقانه-18-e1560507261828.jpg توسکا

...

صفحات: 1 2 3 4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

فیس بوک ایران · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس فارسی