یافتن پست: #مرغ

Mohaddese
images (3).jpeg Mohaddese

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که ‏یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. ‎بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و ‏خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم ‏نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.

یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش ‏یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت ‏اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند ‏عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند‎. ‎عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز ‏کنم‎. مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده ‏واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش ‏سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد‎. بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت‎. تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای ‏اطرافت فکر نکن

Aylar motamedy
Aylar motamedy
رفتم یه سوپر مارکت مجهز که تخم مرغ بخرم

گفت نداریم روبرویی داره

گفتم چراخودتون نمیارید؟

گفت بعضی چیزارونیاوردیم تا صاحب مغازه روبرویی که یه پیرمردمسنه هم کاسبی کنه

معرفت دُرِگرانیست...

raha
raha
قسمت این بود که من با تو معاصر باشم
تا در این قصه پرحادثه حاضر باشم
تو پری باشی و تا آنسوی دریا بروی
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم
دیدگاه · 1398/04/24 - 09:11 3 +
mahtab
1552225380359680_large.png mahtab
و چه زیبا گفت سهراب عزیز...
باید امروز حواسم باشد
که اگر قاصدک‍‍ی را دیدم ،
آرزوهایم را
بدهم تا برساند به خدا ،

به خدایی که خودم میدانم ،
نه خدایی که برایم از خشم ،
نه خدایی که برایم از قهر،
نه خدایی که برایم ز غضب ساخته اند .
به خدایی که خودم میدانم ،
به خدایی که دلش پروانه است ،
و به مرغان مهاجر هر سال راه را میگوید،
و به باران گفته است باغها تشنه شدند ،
و حواسش حتی
به دل نازک شب بو هم هست،
که مبادا که ترک بردارد ،

به خدایی که خودم میدانم
چه خدایی
جانم....
Majid
Majid
در محل حرف افتاده بود كه دايی عاشق شده است!
سنم كم بود نميفهميدم چه ميگويند!
از مادرم پرسيدم با كلی اخم و تخم گفت هيچی نيست!
دايی ات زده به سرش!
ديوانه شده!
با خودم فكر كردم ای بابا بيچاره دايی ام ديوانه شد...
كمی كه گذشت فهميدم دخترِ خان هم ديوانه شده!
درست مثل دايی ام! همزمان باهم ديوانه شده بودند.
دايی ام دير به خانه می آمد.
هروقت هم می آمد حسابی بهم ريخته بود!
دلم برای مادر بزرگم ميسوخت، تک پسرش ديوانه شده بود.
چندماه بعد فهميديم برای دختر خان خواستگار آمده؛
تعجب كردم!
اخر مگر ديوانه ها هم ازدواج ميكند...؟
شب كه دايی ام به خانه آمد
از دهانم پريد و گفتم...
بايد ميبوديد و ميديدید خودش را به در و ديوار ميزد!
درست مثل همان كبوتری كه با پسر اصغر نانوا در حياط با تيركمان چوبی اش زديم و كبوتر طفلكی وقتی به زمين افتاد هنوز جان داشت ولی از حركاتش معلوم بود درد دارد!
دايی ام انگار كه درد داشت هی به خودش ميپيچيد...
با خودم گفتم ای وای ديوانه شدن هم مكافاتی دارد!
بايد مواظب باشم ديوانه نشوم...
خيلی طول كشيد تا بفهمم دايی ام از اين ناراحت بود كه ميخواستند دختر ديوانه خان را شوهر بدهند!
با خود گفتم خب حق با دايی ام هست ميخواهند مردک را بدبخت كنند كه چه؟!
شب عروسی دختر خان كه رسيد
مادرم و مادربزرگم و پدرم دايی را در اتاقش زندانی كردند؛
تا نيايد و عروسی دختر ديوانه را خراب كند...
دايی ام مدام خودش را به در ميكوبيد و فحش ميداد
به عروسی رفتيم
دخترک ديوانه بود!
برعكس همه عروسها كه ميخنديدند، اين ديوانه گريه ميكرد و تمام زحمات شمسی آرايشگر را به باد داده بود!
مادرم هم ناراحت بود... فکر كنم همه دلشان برای پسرک ميسوخت! آخر از رفتارش معلوم بود ديوانه نيست و سالم است!
شب كه به خانه برگشتيم مادرم با اضطراب كليد انداخت و در اتاق دايی را باز كرد...
دايی كف اتاق خوابش برده بود! مادرم هراسان بالای سرش رفت...
دايی رنگ صورتش شده بود گچ ديوار!
مادرم جيغ ميزد و به سر و صورتش ميكوبيد.
همسايه ها آمدند!
قلب دايی ام ايستاده بود...
آن روز بود كه فهميدم ديوانه ها قلب ضعيفی دارند!
ديوانه های عاشق قلب ضعيفی دارند...



@dastanak
bahar
bahar
مردم هرگز خوشبختی خود را
نمیشناسند
اما خوشبختی دیگران
همیشه جلو دیدگان آنهاست ...
لطفا به داشته های خود
عمیق تر نگاه كنیم ...!
همیشه مرغ همسایه غاز نیست.
mahtab
4wbc_photo_2017-09-22_12-54-50.jpg mahtab

تو آتشی.. میان سینه ام ! شعله ور می شوی... بالا می آیی... بالا می آیی... به چشم هایم که می رسی... باران می شوی... باران ! و بند نمی آیی ! ـــــ.......

Hosein
Hosein

پرنده ماه تولدت کدومه ...؟؟؟ فروردین : گنجشک (بلند پرواز) اردیبهشت: کلاغ (سیاستمدار ) خرداد :عقاب (مغرور وجذاب) تیر : سیمرغ (پرنده باهوش) مرداد:طاووس (زیبا) شهریور:قناری (دلنشین) مهر : ققنوس (رویایی) آبان : سهره (دهنبین واحساسی) آذر : بلبل (ساده) دی : فنج (مظلوم) بهمن: طوطی (خوشکل) اسفند:شاهین (متفکر) صفات ذکر شده با استناد به ترجمه ی کتاب غیاث الدین کاشانی میباشد.

Pari
Pari

ای عاشقــان ای عاشقـان پیمانه را گم كرده ام دركنج ویران مــــانده ام ، خمخــــانه را گم كرده ام هم در پی بالائیــــان ، هم من اسیــر خاكیان هم در پی همخــــانه ام ،هم خــانه را گم كرده ام آهـــــم چو برافلاك شد اشكــــم روان بر خاك شد آخـــــر از اینجا نیستم ، كاشـــــانه را گم كرده ام درقالب این خاكیان عمری است سرگردان شدم چون جان اسیرحبس شد ، جانانه را گم كرده ام از حبس دنیا خسته ام چون مرغكی پر بسته ام جانم از این تن سیر شد ، سامانه را گم كرده ام در خواب دیدم بیـــدلی صد عاقل اندر پی روان می خواند با خود این غزل ، دیوانه را گم كرده ام گـــر طالب راهی بیــــا ، ور در پـی آهی برو این گفت و با خودمی سرود، پروانه راگم كرده ام

3 دیدگاه · 1398/04/4 - 19:45 در الماس 3 +
صفحات: 1 2 3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

فیس بوک ایران · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس فارسی