یا منه بر عقل داغِ عشق يا ديوانه باش
يا بنه از سر هوای کُنج يا ويرانه باش
یا منه بر چشم مست و غمزه خونریز دل
يا چو مجنون بی‌خود و چو کوهکن مردانه باش

یا مکن نظّاره‌ی حسن گل و انوار شمع
يا به صبح و شام حيرت بلبل و پروانه باش
از همه بيگانه شو تا آشنای او شوی
آشنايش چون شدی از خويش هم بيگانه باش
ای که با ساقی به مستی بسته‌ای پيمان نخست
تا شود پيمانه‌ات پر، طالب پیمانه باش

می‌کنند این عاقلان غمخواری دیوانگان
گر تو عقلی داری ای هوشیار پس دیوانه باش
رازيا بر هوشیاران این جهان غمخانه است
ساکن ميخانه گرد و فارغ از غمخانه باش
2019/10/10 - 22:15