الماس

گروه عمومی · 15 کاربر · 122 پست
Pari
Pari
آن عاشٖق ديوانه که اين خمار مستي را ساخت
معـشـوق و شـراب و مي پرستـي را ساخت

بـي شک قـدحي شــراب نـوشـيد و از آن
سر مست شد اين جهان هستـي را ساخت.


4 دیدگاه · 1398/08/19 - 11:11 در الماس 8 +
Pari
Pari
‌ای_از_کتاب

باید دنیا را کمی بهتر
از آنچه تحویل گرفته ای تحویل دهی
خواه با فرزندی خوب،
خواه با باغچه ای سرسبز
خواه با اندکی بهبود شرایط اجتماعی
و اینکه بدانی حتی فقط یک نفر
با بودن تو ساده تر نفس کشیده است
یعنی تو موفق شده ای ... .


دیدگاه · 1398/08/9 - 09:57 در الماس 7 +
Pari
Pari

دریا باش تا بعضی ها از با تو بودن لذت ببرند،

و بعضی ها که لیاقت تو ندارند غرق شون

دیدگاه · 1398/08/6 - 15:35 در الماس 8 +
Pari
Pari
اشتباه کردن ، اشتباه نیست در اشتباه ماندن اشتباه است!

مرداب به رود گفت: چه کردی که زلالی ؟ رود گفت : گذشتم

سه چیز را فراموش نکن:
به همه نمی‌توانی کمک کنی!
همه چیز را نمیتوانی عوض کنی!
و همه تو را دوست نخواهند داشت!

صبر یعنی واکنش در بهترین فرصت نه اولین فرصت!

همیشه به خاطر داشته باش هر گاه به قله رسیدی همزمان در کنار دره ای عمیق قرار داری!

عشق در لحظه پدید می‌آید و دوست داشتن در امتداد زمان و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است!

قابل اعتماد بودن ارزشمندتر از دوست داشتنی بودن است!

تولد یک انسان همانند روشن کردن کبریتی است و مرگش خاموشی آن ،بنگر در این فاصله چه کردی؟ گرما بخشیدی ؛ یا سوزاندی.......؟!


دیدگاه · 1398/08/5 - 19:25 در الماس 9 +
Pari
Pari
خنده بر لبتان تا رنگ پیری گم شود
خلق را مسرور گردان تاجدایی کم شود
هر نسیم غنچه ای آرد به رخسارشما
چهره گر خندان شود نامهربانی کم شود
14 دیدگاه · 1398/08/5 - 14:28 در الماس 9 +
Pari
Pari
ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﺰﻥ ﮐﻪ
ﺑﺎ ﺟﻐﺮﺍﻓﯿﺎﯼ ﮐﻠﻤﺎﺗﺖ ﺁﺷﻨﺎﺳﺖ
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﯾﮏ ﮐﻮﻩ ﯾﺨﯽ ﻣﯽﺷﻮﯼ
ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺁﺑﺖ ﮐﻨﺪ
ﺁ ﺭﺍﻡ
ﺁﺭﺍﻡ
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ
ﯾﻌﻨﯽ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺖ ﺟﺎﯾﯽ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ

ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﺗﻮﺭابفهمد.
5 دیدگاه · 1398/08/5 - 14:16 در الماس 8 +
Pari
Pari
*بسم الله الرحمن الرحیم*
*دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ*
*ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ ...*
*بگذار و بگذر، ببین و دل مبند، چشم بینداز و دل مباز، که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت ...*
*نگذارید گوشهایتان گواه چیزی باشد که چشمهایتان ندیده، نگذارید زبانتان چیزی را بگوید که قلبتان باور نکرده...*
*"صادقانه زندگی کنید"*
*ما موجودات خاکی نیستیم که به بهشت میرویم. ما موجودات بهشتی هستیم که از خاک سر برآورده ایم...*

3 دیدگاه · 1398/08/5 - 09:36 در الماس 10 +
Pari
Pari
لطفا این مطلب را حتما بخوانید، بسیار آموزنده است....
داستانی کوتاه و واقعی ....
"خاطره بسیار جالب توسط یک دانشجوی پزشکی"
زمانی كه ما دانشجوی پزشکی بوديم در بخش قلب استادی داشتيم كه از بهترين استادان ما بود.
او در هر فرصتی كه بدست می‌آورد سعی می‌كرد نكته جدیدی به ما بياموزد و دانسته‌های خود را در بهترين شكل ممكن به ما منتقل می‌كرد.
او در فرصتهای مناسب، ما را در بوته "تجربه و عمل" قرار می‌داد.
در اولين روزهای بخش، ما را به بالين یک مرد جوان كه تازه بستری شده بود برد.

بعد از سلام و ادای احترام، به او گفت:
اگر اجازه می دهيد اين همكاران من نيز قلب شما را معاينه كنند.
مرد جوان نيز پذيرفت.
سپس رو به ما كه تركيبی از كارآموز و كارورز بوديم كرد و گفت:
هر یک از شما صدای قلب اين بيمار را به دقت گوش كنيد و هر چه می شنويد روی تكه كاغذی يادداشت كنيد و به من بدهيد.
نظر استاد از اينكه اين شيوه را بكار می برد اين بود كه اگر كسی از ما تشخيص اش نادرست بود از ديگری خجالت نكشد.
هر یک از ما به نوبت، قلب بيمار رامعاينه كرديم و نظر خود را بر روی كاغذی نوشته و به استاد داديم.
همه مايل بوديم بدانيم كه آيا تشخيصمان درست بوده يا خير؟
استاد نوشته های ما را تک تک مشاهده و قرائت كرد.
جوابها متنوع بودند.
یکی به افزايش ضربان قلب اشاره كرده بود،
يکی به نامنظمی ريتم آن، يکی نوشته بود ضربانات طبيعی هستند، يکی ريتم گالوپ ضعيف شنيده بود، يکی اظهار كرده بود كه بيمار چاق است و صداهای مبهم شنيده ميشوند و يکی به وجود صدای اضافی در يکی از كانونها اشاره كرده بود.
استاد چند لحظه‌ای سكوت كرد و به ما می نگريست، منتظر بوديم تا يکی از آن نوشته‌ها را كه صحيح‌تر بوده معرفی نمايد.
اما با كمال تعجب استاد گفت:
متاسفانه همه اينها غلط است.
و در حاليكه تنها كاغذ باقيمانده دردست راستش را تكان می داد، ادامه داد:
تنها كاغذی كه میتواند به حقيقت نزدیک باشد اين كاغذ است كه نويسنده آن بدون شک انسانی صادق است كه
می تواند در آينده "پزشكی حاذق" شود.
و بعد ادامه داد حالا نوشته او را می خوانم، خودتان "قضاوت" كنيد.
همه "سر پا گوش" بوديم تا استاد آن نوشته صحيح را بخواند.
ايشان گفت:
در اين كاغذ نوشته متاسفانه به علت "كم تجربگی" قادر به شنيدن صدایی نيستم و در حاليكه به چشمان متعجب ما می‌نگريست ادامه داد:
من نمی دانم در حاليكه اين بيمار دكستروكاردی دارد، و قلبش در طرف راست قرار گرفته شما چگونه اين همه صداهای متنوع را در طرف چپ سينه او شنيده ايد؟
*بچه‌های خوب من، از همين حالا كه "دانشجو" هستيد بدانيد كه تشخيص ندادن "عيب" نيست ولی تشخيص "غلط گذاشتن" بر مبنای یک "معاينه غلط"، "عيب بزرگی" محسوب ميشود و میتواند برای بيمار خطرناک باشد.*
در پزشكی "دقت،" "صداقت،" "حوصله" و "تجربه" حرف اول را می‌زنند.

سعی كنيد با "بی‌دقتی" برای بيمار خود، تشخيص نادرستی ندهيد و يا برای او تصميمی ناثواب نگيريد.
در هر موردی "تشخیص منصفانه" باید داشته باشیم در این صورت قضاوت کمتری خواهیم داشت.
"پس مطلب فوق یک درس انسانی است نه فقط پزشکی"
بیاییم "انصاف" را بیاموزیم تا "انسانیت" را در زندگی جاری کنیم.‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌
3 دیدگاه · 1398/08/5 - 09:33 در الماس 7 +
Pari
Pari

گر صبح‌دم به دامن گلشن گذر کنی

دست نسیم، گل به سرافشان کند تو را

ای کاش چهرهٔ تو سحر بنگرد سپهر

تا قبله گاه مهر درخشان کند تو را

صبح همگی بخیر

1 دیدگاه · 1398/08/5 - 09:27 در الماس 8 +
Pari
Pari
حضور یک نفر

هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، فراموش نمی کنم. من کلاس سومی بودم و آن روز دعوتنامه ی فقیرانه ای را که با دست نوشته شده بود، به خانه بردم و گفتم:
"من به این جشن تولد نمی روم. این بچه هه تازه به مدرسه ما آمده است. اسمش روت است. برنیس و پت هم نمی روند. ولی او تمام بچه های کلاس را دعوت کرده است"!

مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد. بعد گفت: "تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم".
باورم نمی شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم و ترجیح می دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم. اما بی تابی من بی فایده بود.
روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم.
بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آنجا پیاده ام کرد.
از پله های قدیمی خانه بالا می رفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پله هایش نبود. دست کم روی مبلهای کهنه شان ملافه های سفید انداخته بودند. بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند.
۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت. روی تک تک آن ها اسم بچه های کلاس نوشته شده بود.

با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچه ها می آیند، اوضاع خیلی بد نیست.
از روت پرسیدم: "مادرت کجاست"؟ به کف اتاق نگریست و گفت: "بیمار است".
_ "پدرت کجاست"؟
_ "رفته".

جز صدای سرفه های خشکی که از اتاق بغلی می آمد، هیچ صدایی سکوت آنجا را نمی شکست.
ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم: "هیچ کس به مهمانی روت نمی آید".
من چطور می توانستم اورا تنها بگذارم و از آنجا بیرون بروم؟
اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هق هق گریه ای را شنیدم. سرم را بلند کردم و دیدم روت دارد گریه می کند. دل کودکانه ام از حس همدردی نسبت به روت و خشم نسبت به ۳۵ نفر دیگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم: "کی به آنها احتیاج دارد"؟

دو نفری با هم بهترین جشن تولد را برگزار کردیم. کبریت پیدا نکردیم. برای آنکه مادر روت را اذیت نکنیم، وانمود کردیم که شمعها روشن هستند.
روت در دل آرزویی کرد و شمعها را مثلا فوت کرد!

خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دائم از روت تشکر می کردم، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم.
من با خوشحالی گفتم: "مامان نمی دانی چه بازیهایی کردیم. روت بیشتر بازیها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزه ها را با هم تقسیم کردیم. روت آئینه ای که خریدی، خیلی دوست داشت. نمی دانم چطور تا فردا صبح صبر کنم، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست داده اند"!!!

مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت. با چشمانی پر از اشک گفت: "من به تو افتخار می کنم".

_آن روز بود که من یاد گرفتم حتی حضور یک نفر هم تأثیر دارد. من بر جشن تولد نه سالگی روت تأثیر گذاشتم و مادرم بر کل زندگی من اثر گذاشت.

8 دیدگاه · 1398/08/5 - 09:18 در الماس 8 +
Pari
Pari
گاهی بیا به قصد تعامُل بگو بخند
حتّی بدونِ فکر و تأمُّل بگو بخند

حق می دهم اگر بنویسی که سختم است
امّا کمی به رسم تساهُل بگو بخند

وقتی غزل بهانه به دست تو می دهد
یعنی که تو به حالِ تغزُّل بگو بخند

در لهجه ات هبوط انار است و زعفران
پشتِ نقاب ، دختر کابل ! بگو بخند

از نرگسای مستِ نگاه تو فاش شد
رازی که راه بُرده به الکل بگو بخند

ابری شبیهِ ناله ی نی شرحه شرحه ام
باران ! بزن به سبزه به سُنبل بگو بخند

ای سر به زیر ! مثل قنات از دل کویر
رد که شدی به خاطر یک گل بگو بخند

2 دیدگاه · 1398/07/25 - 22:58 در الماس 11 +
Pari
Pari
زیبا ترین متن دنیا

سر تا پایم را خلاصه کنند می شوم "مشتی خاک"
که ممکن بود "خشتی" باشد در دیوار یک خانه
یا "سنگی" در دامان یک کوه
یا قدری "سنگ ریزه" در انتهای یک اقیانوس
شاید "خاکی" از گلدان‌
یا حتی "غباری" بر پنجره
اما مرا از این میان برگزیدند : برای" نهایت" برای" شرافت" برای" انسانیت"
و پروردگارم بزرگوارانه اجازه ام داد برای : " نفس کشیدن " " دیدن " " شنیدن " " فهمیدن "
و ارزنده ام کرد بابت نفسی که در من دمید
من منتخب گشته ام : برای" قرب " برای" رجعت " برای" سعادت "
من مشتی از خاکم که خدایم اجازه ام داده: به" انتخاب " به" تغییر " به" شوریدن " به" محبت "

وای بر من اگر قدر ندانم…
5 دیدگاه · 1398/07/25 - 22:49 در الماس 10 +
Pari
Pari

ای که می پرسی نشان عشق چیست
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست

عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از در مانده ای درمان کنی

در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر

عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار باش

عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر
واگذاری آب را، بر تشنه تر

عشق یعنی دشت گل کاری شده
در کویری چشمه ای جاری شده

عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی

هر کجا عشق آید و ساکن شود
هر چه نا ممکن بود ، ممکن شود

2 دیدگاه · 1398/07/24 - 18:44 در الماس 13 +
Pari
Pari
دوست داشتن از عشق برتر است!
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی ، اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال ...
عشق بیشتر از غریزه آب می‌خورد و هرچه از غریزه سر زند بی‌ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می‌یابد...


دکتر علی شریعتی
کویر
2 دیدگاه · 1398/07/24 - 18:38 در الماس 10 +
Pari
Pari
علم بهتر است یا فلافل؟

جواب :*فلافل*
چرا :
چون دانشگاه شهید چمران در 60 سال گذشته تاثیری بر محیط خارج دانشگاه نذاشته اما فلافل لشکرآباد همه دانشجوها رو به خودش جذب کرده و یکی از ناامن ترین محلات پایین شهر اهواز را تبدیل به یک مکان توریستی و نماد فرهنگ جنوب ایران کرده.

خاك بر سر علم كه با هرچه مقايسش كني كم مياره
4 دیدگاه · 1398/07/24 - 18:20 در الماس 9 +
صفحات: 1 2 3 4 5