Shine bright like a diamond

کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

برچسب‌های کاربری

الماس

گروه عمومی · 17 کاربر · 192 پست
Pari
Pari

قرار نیست که با افکار دیگران زندگی کنیم

و قرار نیست به شیوه ای که دیگران برای ما چیدند هماهنگ شویم

خودت برای خودت زندگی کن، همانطور که دوست داری

همانطور که لذت میبری.

و مطمئن باش اگر خودت به فکر خودت نباشی، کسی در این دنیا

خوشبختی و شادی را به تو تعارف نخواهد کرد.

دیدگاه · 1399/03/24 - 10:07 در الماس 9 +
Pari
Pari

خوشبختی سه ستون دارد:


فراموش کردن تلخی های دیروز


غنیمت شمردن شیرینی های امروز


امیدواری به فرصت های فردا


الهی همیشه غرق خوشبختی باشید

دیدگاه · 1399/03/24 - 10:06 در الماس 8 +
Pari
Pari

ما به روی دوستان از بوستان اسوده ایم
گر بهار آید وگر باد خزان، آسوده ایم

سرو بالایی که مقصود است اگر حاصل شود
سرو اگر هرگز نباشد، در جهان آسوده ایم

گر به صحرا دیگران از بهر عشرت میروند
ما به خلوت با تو ای آرام جان، آسوده ایم

باغبان را گو اگر در گلستان آلاله یی ست
دیگری را ده، که ما با دلستان آسوده ایم.

سعدی،،،،،،،،،،،،
،،سلام و درود به شما عزیزان گل...
6 دیدگاه · 1399/03/17 - 15:15 در الماس 8 +
آرام چراغی زردویی
آرام چراغی زردویی

توهین اکراد تجزیه طلب به زبان و مردم هورامان/ اورامان

توهین تروریست سوران عمر نماینده کُرد در پارلمان اربیل و عضو گروهک تروریستی حرکت اسلامی کردستان به زبان هورامی


[لینک ضمیمه]

[لینک ضمیمه] 4_5886758226883512385.mp4 · 5MB
Pari
Pari
دلتون خوش و لبتون خندون
بدرد تا روز دیگر
4 دیدگاه · 1399/02/1 - 12:51 در الماس 15 +
Pari
Pari

هنگامیکه دری از خوشبختی و آرامش به روی ما بسته میشود ، دری دیگر باز می‌شود ولی ما

اغلب چنان به دربسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمیبینیم


3 دیدگاه · 1399/02/1 - 12:50 در الماس 14 +
Pari
Pari

یاد بگیریم راحت بگیریم و از زندگی لـــذّت ببریم ‌؛

خودرا رها کنید و به اشتباهات خود بخندید.

زندگی ارزش غصه خوردن برای اشتباهات گذشته را ندارد.

به یک لبخند ، یک بوسه ، یک نگاه از روی عشق ایمان داشته باشید.

جدی بگیرید چیزهای ساده را برای خوشبختی و آرامش


دیدگاه · 1399/02/1 - 12:47 در الماس 14 +
Pari
Pari

زندگی دیکته ای نیست

که آن را به ما خواهند گفت!

زندگی انشایی است

که تنها باید خودمان بنگاریم؛

زندگی می چرخد...

چه برای آنکه میخندد،

چه برای آنکه میگرید...

زندگی دوختن شادی هاست...

زندگانی هنر هم نفسی با غم هاست...

زندگانی هنر هم سفری با رنج است...

زندگانی یافتن روزنه در تاریکی است...


دیدگاه · 1399/02/1 - 12:45 در الماس 13 +
Pari
Pari

خوشبختی و آرامش همین درکنار هم بـودن هاست !

همین دوست داشـتن هاست

خوشبختی و آرامش همین لحظه هاي ماست !

همین ثانیه هاییست که در شـتاب زندگی گمشـان کرده ایم .


دیدگاه · 1399/02/1 - 12:44 در الماس 9 +
Pari
Pari

میتوان ساده زندگی کرد

ساده زیست

و از شادیهای کوچک لذت برد

فقط کافیست باورداشته باشیم لذت

شادی در داشتن چیزهای بزرگ نیست.


دیدگاه · 1399/02/1 - 12:44 در الماس 10 +
Pari
Pari

قرار نیست که با افکار دیگران زندگی کنیم

و قرار نیست به شیوه ای که دیگران برای ما چیدند هماهنگ شویم

خودت برای خودت زندگی کن، همانطور که دوست داری

همانطور که لذت میبری.

و مطمئن باش اگر خودت به فکر خودت نباشی، کسی در این دنیا

خوشبختی و شادی را به تو تعارف نخواهد کرد.

1 دیدگاه · 1399/02/1 - 12:43 در الماس 9 +
Pari
Pari

بیدار شو !

امروز یعنی خوشبختی..

هدف تلاش...

امروز برای تو ...

دقیقا همانیست که...

منتظرش بودی...

و حرکت کن با قدرت و شجاعت..

دیدگاه · 1399/02/1 - 12:37 در الماس 7 +
Pari
Pari

روستایی فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، نزد آخوند ده رفت و گفت: آملا، فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام. از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم، زیرا حتی قادر به تامین نان خالی برای آنان نیستم. با زن، شش فرزند قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک مخروبه زندگی می کنیم، که با هر نم باران آب به داخل آن چکه می کند. این اتاق آنقدر کوچک است که شب وقتی چسبیده به هم در آن می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از درگاه بیرون می ماند. دیگر ادامه این وضع برایم قابل تحمل نیست... پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی، آمده ام تا نزد او شفاعت کنی که گشایشی در وضع من و خانواده ام حاصل شود.
آخوند پرسید:
از مال دنیا چه داری؟
روستایی گفت:
همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو بز، سه گوسفند، چهار مرغ و یک خروس است.
آخوند گفت:
من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم انجام بدهی.
روستایی که چاره ای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد....

آخوند گفت:
امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری. روستایی برآشفت که: آملا، من به تو گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که حتی من و خانواده ام نیز در آن جا نمی گیریم. تو چگونه می خواهی که گاو را هم به اتاق ببرم؟!
آخوند گفت: فراموش نکن که قول داده ای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه نباید از من انتظار کمک داشته باشی.
صبح روز بعد، روستایی پریشان و نزار نزد آخوند رفت و گفت: دیشب هیچ یک از ما نتوانستیم بخوابیم. سر و صدا و لگداندازی گاو خواب را به چشم همه ما حرام کرد.
آخوند یکبار دیگر قول روستایی را به او یادآوری کرد و گفت:
امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز به داخل اتاق ببری.
چند روز به این ترتیب گذشت و هر بار که روستایی برای شکایت از وضع خود نزد آخوند می رفت، او دستور می داد که یکی دیگر از حیوانات را نیز به داخل اتاق ببرد تا این که همه حیوانات هم خانه روستایی و خانواده اش شدند! روز آخر روستایی با چشمانی گود افتاده، سراپای زخمی و لباس پاره نزد آخوند رفت و گفت که واقعا ادامه این وضع برایش امکان پذیر نیست!
آخوند دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختی ها به پایان رسیده و به زودی گشایشی که می خواستی حاصل خواهد شد. پس از آن به روستایی گفت که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد!
ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر روز که روستایی نزد آخوند می رفت، این یک به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا این که آخرین حیوان، خروس نیز بیرون گذاشته شد.
روز بعد وقتی روستایی نزد آخوند رفت، آخوند از وضع او سئوال کرد و روستایی گفت: خدا عمرت را دراز کند آملا، پس از مدتها، دیشب خواب راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به چه زبانی از تو تشکر کنم. آه که چه راحت شدیم

1 دیدگاه · 1399/01/27 - 01:09 در الماس 10 +
Pari
Pari
روزی از روزها، پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند. پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند تا دانه رشد کند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند. پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت....

تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد. پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بی فایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد. بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند. پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: پس گیاه تو کو؟ پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد... در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد! همه جوانان به این انتخاب پادشاه اعتراض کردند. پادشاه روی تخت نشست و گفت: این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند. پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهی نیاز دارند که در عین راستگویی و درستکاری با آنها صادق باشد، نه آن پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ریا کارانه ای بزند!


دیدگاه · 1399/01/27 - 01:04 در الماس 7 +
Pari
Pari
پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند، او می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف‏ تر به یک پارک رسید، پیرمردی را دید که در حال دانه دادن به پرندگان بود. پیش او رفت و روی نیمکت نشست. پیرمرد گرسنه به نظر می رسید، پسرک هم احساس گرسنگی می کرد. پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آن ها تمام بعد از ظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند، بی آنکه کلمه‏ ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد، پسرک فهمید که باید به خانه بازگردد، چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت، پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد. وقتی پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب کجا بودی؟ پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر می رسید، جواب داد: پیش خدا! پیرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پیرش با تعجب پرسید: چرا اینقدر خوشحالی؟ پیرمرد جواب داد: امروز بهترین روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!
دیدگاه · 1399/01/27 - 00:58 در الماس 8 +
صفحات: 1 2 3 4 5