no Pari - فیس بوک ایران
Ahang-tavalodet-mobarak.1398-450x450.jpg download.jpeg 1369254384-talab-org.jpg engineers-Da_1395672839.jpg
Pari

راز تغيير كردن اين است كه تمام انرژيتان را نه روى جنگيدن با قديمى ها بلكه روى ساختن جديدها متمركز كنيد [درباره]

مشخصات

موارد دیگر
Pari
241 پست
زن

دنبال‌کنندگان

(126 کاربر)

برچسب ‌های شخصی

Pari
Pari
حضور یک نفر

هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، فراموش نمی کنم. من کلاس سومی بودم و آن روز دعوتنامه ی فقیرانه ای را که با دست نوشته شده بود، به خانه بردم و گفتم:
"من به این جشن تولد نمی روم. این بچه هه تازه به مدرسه ما آمده است. اسمش روت است. برنیس و پت هم نمی روند. ولی او تمام بچه های کلاس را دعوت کرده است"!

مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد. بعد گفت: "تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم".
باورم نمی شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم و ترجیح می دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم. اما بی تابی من بی فایده بود.
روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم.
بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آنجا پیاده ام کرد.
از پله های قدیمی خانه بالا می رفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پله هایش نبود. دست کم روی مبلهای کهنه شان ملافه های سفید انداخته بودند. بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند.
۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت. روی تک تک آن ها اسم بچه های کلاس نوشته شده بود.

با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچه ها می آیند، اوضاع خیلی بد نیست.
از روت پرسیدم: "مادرت کجاست"؟ به کف اتاق نگریست و گفت: "بیمار است".
_ "پدرت کجاست"؟
_ "رفته".

جز صدای سرفه های خشکی که از اتاق بغلی می آمد، هیچ صدایی سکوت آنجا را نمی شکست.
ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم: "هیچ کس به مهمانی روت نمی آید".
من چطور می توانستم اورا تنها بگذارم و از آنجا بیرون بروم؟
اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هق هق گریه ای را شنیدم. سرم را بلند کردم و دیدم روت دارد گریه می کند. دل کودکانه ام از حس همدردی نسبت به روت و خشم نسبت به ۳۵ نفر دیگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم: "کی به آنها احتیاج دارد"؟

دو نفری با هم بهترین جشن تولد را برگزار کردیم. کبریت پیدا نکردیم. برای آنکه مادر روت را اذیت نکنیم، وانمود کردیم که شمعها روشن هستند.
روت در دل آرزویی کرد و شمعها را مثلا فوت کرد!

خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دائم از روت تشکر می کردم، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم.
من با خوشحالی گفتم: "مامان نمی دانی چه بازیهایی کردیم. روت بیشتر بازیها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزه ها را با هم تقسیم کردیم. روت آئینه ای که خریدی، خیلی دوست داشت. نمی دانم چطور تا فردا صبح صبر کنم، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست داده اند"!!!

مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت. با چشمانی پر از اشک گفت: "من به تو افتخار می کنم".

_آن روز بود که من یاد گرفتم حتی حضور یک نفر هم تأثیر دارد. من بر جشن تولد نه سالگی روت تأثیر گذاشتم و مادرم بر کل زندگی من اثر گذاشت.

8 دیدگاه · 1398/08/5 - 09:18 در الماس 9 +
Pari
Pari
گاهی بیا به قصد تعامُل بگو بخند
حتّی بدونِ فکر و تأمُّل بگو بخند

حق می دهم اگر بنویسی که سختم است
امّا کمی به رسم تساهُل بگو بخند

وقتی غزل بهانه به دست تو می دهد
یعنی که تو به حالِ تغزُّل بگو بخند

در لهجه ات هبوط انار است و زعفران
پشتِ نقاب ، دختر کابل ! بگو بخند

از نرگسای مستِ نگاه تو فاش شد
رازی که راه بُرده به الکل بگو بخند

ابری شبیهِ ناله ی نی شرحه شرحه ام
باران ! بزن به سبزه به سُنبل بگو بخند

ای سر به زیر ! مثل قنات از دل کویر
رد که شدی به خاطر یک گل بگو بخند

2 دیدگاه · 1398/07/25 - 22:58 در الماس 11 +
Pari
Pari
مرا گر دوستی با او به دوزخ میبرد شاید

به نقد اندر بهشت است آنکه یاری مهربان دارد

سعدی
دیدگاه · 1398/07/25 - 22:56 11 +
Pari
Pari
زیبا ترین متن دنیا

سر تا پایم را خلاصه کنند می شوم "مشتی خاک"
که ممکن بود "خشتی" باشد در دیوار یک خانه
یا "سنگی" در دامان یک کوه
یا قدری "سنگ ریزه" در انتهای یک اقیانوس
شاید "خاکی" از گلدان‌
یا حتی "غباری" بر پنجره
اما مرا از این میان برگزیدند : برای" نهایت" برای" شرافت" برای" انسانیت"
و پروردگارم بزرگوارانه اجازه ام داد برای : " نفس کشیدن " " دیدن " " شنیدن " " فهمیدن "
و ارزنده ام کرد بابت نفسی که در من دمید
من منتخب گشته ام : برای" قرب " برای" رجعت " برای" سعادت "
من مشتی از خاکم که خدایم اجازه ام داده: به" انتخاب " به" تغییر " به" شوریدن " به" محبت "

وای بر من اگر قدر ندانم…
5 دیدگاه · 1398/07/25 - 22:49 در الماس 10 +
Pari
Pari

ای که می پرسی نشان عشق چیست
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست

عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از در مانده ای درمان کنی

در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر

عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار باش

عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر
واگذاری آب را، بر تشنه تر

عشق یعنی دشت گل کاری شده
در کویری چشمه ای جاری شده

عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی

هر کجا عشق آید و ساکن شود
هر چه نا ممکن بود ، ممکن شود

2 دیدگاه · 1398/07/24 - 18:44 در الماس 13 +
Pari
Pari
دوست داشتن از عشق برتر است!
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی ، اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال ...
عشق بیشتر از غریزه آب می‌خورد و هرچه از غریزه سر زند بی‌ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می‌یابد...


دکتر علی شریعتی
کویر
2 دیدگاه · 1398/07/24 - 18:38 در الماس 10 +
Pari
Pari
علم بهتر است یا فلافل؟

جواب :*فلافل*
چرا :
چون دانشگاه شهید چمران در 60 سال گذشته تاثیری بر محیط خارج دانشگاه نذاشته اما فلافل لشکرآباد همه دانشجوها رو به خودش جذب کرده و یکی از ناامن ترین محلات پایین شهر اهواز را تبدیل به یک مکان توریستی و نماد فرهنگ جنوب ایران کرده.

خاك بر سر علم كه با هرچه مقايسش كني كم مياره
4 دیدگاه · 1398/07/24 - 18:20 در الماس 9 +
Pari
Pari
جهالت بيش از دانایی احساسو سرخوشی ايجاد می‌كند.

دیدگاه · 1398/07/24 - 18:17 در الماس 8 +
Pari
Pari


ﺳﺨﻦ ﮐﻮﺭﺵ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺁﺗﻮﺳﺎ :

ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ
ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯿﮑﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺪ
ﮔﺮﯾﺎﻥ ﻣﮑﻦ ﻗﻠﺒﺖ ﺭﺍﺧﺎﻟﯽ
ﻧﮕﻬﺪﺍﺭ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺯﻱ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﮐﺴﯽ
ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﻠﺒﺖ ﺟﺎﯼ ﺩﻫﯽ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﻓﻘﻂ
1 ﻧﻔﺮﺑﺎﺷﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﮕﻮﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ
ﻭﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺯیرا ﺑﻪ
ﺧﺪﺍ ﺍعتقاد ﺩﺍﺭﻡ ﻭﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﻴﺎﺯ.

ﭼﻬﺎﺭ ﭼﯿﺰ ﺭﺍﻫﺮﮔﺰ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻦ

1- : ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﯽ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﯽ
2- .ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﯽ
3- .ﻫﻤﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺩﺍﺷﺖ
4- . ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺭﺍﺿﯽ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﯼ . ﭘﺲ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ،
ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ


3 دیدگاه · 1398/07/24 - 17:16 در الماس 7 +
Pari
Pari
لحظه‌هایی هستند
که هستیم
چه تنها، چه در جمع
اما خودمان نیستیم
انگار روحمان می‌رود همانجا که می‌خواهد
بی صدا... بی هیاهو
همان لحظه‌هایی که راننده می‌گوید رسیدیم
فروشنده می‌گوید باقی پول را نمی‌خواهی؟!
و مادر صدا می‌کند: حواست کجاست؟!
ساعت‌هایی که شنیدیم و نفهمیدیم خواندیم و نفهمیدیم
دیدیم و نفهمیدیم
و تلویزیون خودش خاموش شد
آهنگ بارها تکرار شد
هوا روشن شد
تاریک شد
چای سرد شد
غذا یخ کرد
در یخچال باز ماند
و در خانه را قفل نکردیم
و نفهمیدیم کی رسیدیم
و کی گریه‌هایمان بند آمد و...
کی عوض شدیم
کی دیگر نترسیدیم
از ته دل نخندیدیم
و دل نبستیم...
و چطور یکباره آنقدر بزرگ شدیم و موهای سرمان سفید و از آرزوهایمان کی گذشتیم؟
و کی دیگر او را برای همیشه فراموش کردیم...
یک لحظه سکوت، برای لحظه‌هایی که خودمان نیستیم.


دیدگاه · 1398/07/24 - 17:13 در الماس 5 +
Pari
Pari
گاهی نباش ...
خودت را بردار و کمی دورتر از قافله بایست ،
وجودت را از همه ی آدم هایِ اطرافت دریغ کن ...
ببین چه کسی نبودنت را حس می کند ؟!
چه کسی حواسش به حال و احوالاتِ توست ؟!
سکوت کن و منتظر بمان و ببین کدام آدمِ با معرفتی برایِ پیدا کردنِ تو ، پس کوچه هایِ تنهایی ات را زیر و رو می کند ؟!
کدامشان نگرانت می شود ؟!
و اصلا چه کسی ، برای نگه داشتنِ تو ، به خودش زحمت می دهد ؟!
اگر نبودی و دیدی آب از آبِ روزمرِگی هایشان تکان نخورد ، تعجب نکن !
رسمِ آدم ها همین است ؛
اگر بودی که هیچ ...
اگر نبودی ، دیگران هستند !!!
این تویی که باید عاقل باشی و خودت را برایِ چنین جماعتِ بی تفاوت و بی عاطفه ای ، خرج نکنی ... !
دیدگاه · 1398/07/24 - 17:12 در الماس 5 +
Pari
Pari
سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام
تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای
که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد

گریه آبی به رخ سوختگان بازآورد
ناله فریادرس عاشق مسکین آمد

مرغ دل باز هوادار کمان ابرویست
ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد

ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست
که به کام دل ما آن بشد و این آمد

رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار
گریه اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد

چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل
عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد

حافظ
دیدگاه · 1398/07/24 - 13:13 در الماس 9 +
Pari
Pari
شيرازيه سرما میخوره ...
بلافاصله پشتش قرص ميخوره
،شربت ميخوره،آب نمك غرغره ميكنه،
حليم ميخوره، آب جوش میخوره بعدش شلغم میخوره ويروسِ مياد بيرون ميگه: عامو جيگروم لِه كِرديييييييآآآآ،
یه دِقه اَمونوم بده..
بيزو بیبينم از كجو بايد در برم خووووو...

دیدگاه · 1398/07/24 - 13:11 در الماس 7 +
Pari
Pari
شاهکار مولانا در تقسيم بندي ما انسانها????????


آنکس که بداند و بخواهد که بداند
خود را به بلنداي سعادت برساند.

آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند .

آنکس که بداند و نداند که بداند
با کوزه ي آب است ولي تشنه بماند !

آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خويش به مقصد برساند !!

آنکس که نداند و بخواهد که بداند
جان و تن خود را ز جهالت برهاند !!

آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند !!

آنکس که نداند و نخواهد که بداند
حيف است چنين جانوري زنده بماند!!!


مولانا
Pari
Pari
هرچند که هرگز نرسیدم به وصالت
عمری که حرام تو شد ای عشق حلالت
طاووسی و حسنت قفس پر زدن توست
ای مرغ گرفتار چه سود از پر و بالت

زیبایی امروز تو گنجی ابدی نیست
بیچاره تو و دلخوشی رو به زوالت
مانند اناری که سر شاخه بخشکد
افسوس که هرگز نرسیدی به کمالت

پرسیدی‌ام از عشق و جوابی نشنیدی
بشنو که سزاوار سکوت است سؤالت
یک بار به اصرار تو عاشق شدم ای دل
این‌ بار اگر اصرار کنی وای به حالت

فاضل_نظری
دیدگاه · 1398/07/23 - 10:42 در الماس 6 +
صفحات: 3 4 5 6 7