no behrooz_naeej - فیس بوک ایران
1462688456881717_large.jpg 1455896979376828_large.jpg 1460299498771592_large.jpg 1458029657856811_large.jpg
بهروز نائیج

انسانیت بهترین دین دنیاست من پیرو این دینم [درباره]

مشخصات

موارد دیگر
بهروز نائیج
15 پست
مرد

دنبال‌کنندگان

(12 کاربر)
بهروز نائیج
بهروز نائیج

خداوندا نگاهم کن
تو میدانی که غمگینم
به روزهایی که عمرم رفت
به هر لحظه که تنهایم
و می ترسم ز ایمانم
به روزهایی که از مهرت تهی بودم
نبوده قطره ای مرهم
که بگذاری به روی زخم ناسورم
به روزهایی که نعمت ها فراوان بود
ندادی جرعه ای آبم
ندادی تکه ای از مهر
که در چشم خلایق ها ببینم مهربانی را
به اشک هایی که از چشمم برون جوشید
به شبهایی که تا صبح گاه دلم لرزید
به وقت عاشقی هایم
به روزی که پدر رفت و نیامد باز
به رنج مادر تنهام که از جانش گذر می کرد
برای لقمه ای نانم
کجا بودی تو آن شب ها
کجا بودی که از چشمت به دور افتاده بودم من
تو را هیچوقت نمی بینم
تو هم از من گریزانی ؟
چرا از من نمیگویی
تو که خود دیده ای حالم
بگو بر من
چرا لبخندی بر لبهات نمی بینم
چرا از لطف بی پایان ، قضای خود نمی گیرم
چرا رقاص این دنیا به ساز من نمی رقصد
چه کردم من چنین تاوان بد دادم
خداوندا بگو بر من
اگر از من گریزانی
چه فرقی هست میانت با من مغرور
خدا باش و خدایی کن
نه انطوری که بدخواهان من خواهند
اگر صد بار برای دیگری بودی
کمی انصاف ، کمی لطفت
فقط یکبار روانم کن
ببین آنوقت چگونه می شوم عابد
همانی را که می خواهی
همانی که به درگاهت
شب و روزش دعا باشد
فقط یکبار نگاهت را بدوز در جفت چشمانم
فقط یکبار برای من خدا باش و خدایی کن
فقط یکبار به روی من نگاه آشنایی کن
خداوندا نگاهم کن
بهروز نائیج

1462688456881717_large.jpg
بهروز نائیج
بهروز نائیج

ببار باران


ببار باران ببار امشب دلم تنگ است
ببار باران ببار این دل بد آهنگ است
بیا آب زلالت را بیافشان و بشورانم
ببار باران که دنیا دایما جنگ است
بخیسان این زمین خشک و صحرا را
نمی بینی که دلها آهن و سنگ است؟
ببار باران چرایش را نگو هرگز
صدایت چون نوای عود و چنگ است
ببار باران خوشی ها رفته از دنیا
جواب حرف گاهی با تفنگ است
ببار باران ببار بر سادگی ها
به گرگ گله هم گویند زرنگ است
به جنگلها روان شو تا ببینی
شغالی حاکم شیر و پلنگ است
ببار باران بزن بر طبل بی عاری
نپرس از من چرا عشق و حیا ننگ است
بزن باران بر افکار و قلم هایم
چو ننویسم که این دنیا قشنگ است

بهروز نائیج
1455896979376828_large.jpg
دیدگاه · 1399/04/12 - 01:57 11 +
بهروز نائیج
بهروز نائیج

به هرکسی کنم نگاه
به جستجوی روی تو
غمها و غصه های من
فدای تار موی تو
نبودنت شده گناه
شدم روان به سوی تو
به وصل تو نمی رسم
فدا شوم ز کوی تو
از هجر تو اشکی شوم
پر می کنم سبوی تو
نظر کن ای خدا به من
رسم به آرزوی تو

بهروز نائیج

1460299498771592_large.jpg
8 دیدگاه · 1399/04/8 - 16:58 13 +
بهروز نائیج
بهروز نائیج
داروغه شهر
داروغه شهرا شدم تا یار خود پیدا کنم
جویم نشان خانه اش مجنون ره لیلا کنم
بر هم زنم آباده ها جان را فدای او کنم
هر سو روم تا عاقبت در یاد او سکنا کنم
در کوی و برزن می روم به هر دری در میزنم
شاید به خود خواند مرا در قلب او ماوا کنم
دل را به دریا می زنم سر را به راهش می دهم
هر قطره از خون در رگم در راه او اهدا کنم
یارب به اوافشا نکن رنج و غم در سینه ام
خواهم رسم به پای او جان در رهش فداکنم
جدا شوم ز هر غمی رها شوم به عالمی
چو باشد او کنار من جشنی دگر به پا کنم
در آسمان و در زمین زیبا نباشد مثل او
از شوق وصلش هرزمان خدا خدا خدا کنم

بهروز نائیج



1458029657856811_large.jpg
5 دیدگاه · 1399/04/5 - 01:16 13 +
بهروز نائیج
بهروز نائیج
عشق رفته

گل داده بود دستم
می گفت همیشه هستم
می گفت وقتی تو باشی
می را نخورده مستم
می گفت تویی وجودم
هر قبله و سجودم
می میرم در کنارت
به آن عهدی که بستم
از این دنیا گذر کرد
در جان من شرر کرد
از پیش من سفر کرد
از سفرش شکستم
اینک که نیست به دنیا
بی او دمی نباشد
هیچ همدمی نباشد
تا آنکه زنده هستم

بهروز نائیج
1441782760789002_large.jpg
4 دیدگاه · 1399/04/1 - 02:19 13 +
بهروز نائیج
بهروز نائیج

شنیدم از بزرگی پیر و خسته
که مجنونی در آن کوچه نشسته
به او گفتم بگو نام و نشانش
بگو از او چه بوده در نهانش
بپرس از او چرا اینجا نشسته
کدام لیلا دل او را شکسته
بپرس از او چرا غمگین و تنهاست
چگونه او دلش لبریز غمهاست
بپرس گمگشته اش چرا نیامد
چقدر درد و بلاها بر سر آمد
چرا اینگونه یارش بی وفا شد
نیامد نزد او راهش سوا شد
ازو پرسید آن شیخ بزرگمرد
جوابش بود همه رنج و همه درد
نگاهش سرد و اشکش شد سرازیر
حکایت کرد چگونه گشته او پیر
همی گفت قصه تنهاییش را
فراغ یار و هم رسواییش را
دو عاشق بوده ایم باهم هم آواز
همو میخواند و من هم می زدم ساز
خوش و خرم کنار هم شب و روز
بیاسودیم که یک دم آمد آن سوز
همان سوزی که ویران کرد خانه
همه رفت و همه سوخت آشیانه
به آن صبحی که خورشیدش نیامد
نیامد تا که بر من هم بتابد
ندیدم گرمی دستان او را
ندیدم خنده مستان او را
چو چشمم باز شد بر پیکر او
همی دیدم ملائک بر سر او
به من گفتند که یارت پیش ما رفت
همان دیشب به پرواز تا خدا رفت
ندیدم روی او را تا به امروز
همه دردم همه رنجم همه سوز
به اینجا آمدم چون اولین بار
من و عشقم در این کوچه نشستیم
نشستیم بر لب جوی همین کوچه
جناق عشق را با هم شکستیم
ولی اکنون که تنها و غریبم
یه درمانده به دریا چون غریقم
همین کوچه است تنها ماندگارم
از آن عشق و از آن یار یادگارم

تقدیم به همه دلشکستگان عشق و عاشقان تنها

بهروز نائیج

1485871582933143_large-1.png
4 دیدگاه · 1399/03/30 - 01:45 13 +
بهروز نائیج
بهروز نائیج

سگی دیدم که نانی در دهان داشت
دو چشمش التماسی چون امان داشت
دوید و از خرابه ها گذر کرد
نگو طفلی به بیغوله نهان داشت
چو دیده بر نگار طفل کردم
تنی زار و رخی همچون خزان داشت
بغل کردم طعامی دادم او را
نگاهش زجر و دردی از زمان داشت
سگ مادر مرا مثل خدا دید
همین یک ایده او از این جهان داشت
بپرسیدم چرا اینگونه زاری
گله از روزگار و مردمان داشت
اگر مقصود خلقت را بفهمی
هزاران حرف ، خلق ما سگان داشت
نگاهی گر بیندازی جهان را
خدا عشق آفرید آنچه توان داشت
شنیدم هرچه در چشمان او بود
نگو چشمش کلامی بر زبان داشت
کلامش آتشی بود کرد هلاکم
چو پیکانی که حاضر درکمان داشت
نشستم با خود و خلوت گزیدم
چه سودی گو خدا از خلقمان داشت

بهروز نائیج



توضیح بیت پنجم : بر اساس افسانه ها فرق بین سگ و گربه در نگرششان به خلقت و فهمشان از خداست به این صورت که اگر نانی جلوی گربه بزاریم گربه پیش خودش فکر میکنه این خدایی که میگن همه باید بهش احترام بزاریم و شکر و سپاسگزاری کنیم و ازش حساب ببریم خودم هستم که اینا از من حساب میبرند و غذا به من میدن ولی همین تکه نان اگر بزاریم جلوی سگ اون پیش خودش میگه پس این خدایی که میگن خیلی مهربونه و روزی همه دست اونه همینه که بهم نان داده پس منم باید شکرگزار و قدردانش باشم . این حکایت هزاران حرف داره هزاران فلسفه توشه کافیه یکم بیشتر فکر کنیم.
1557069153611908_large.jpg
5 دیدگاه · 1399/03/28 - 01:26 15 +
بهروز نائیج
بهروز نائیج

کاش شادی در دلم جا میگرفت
انتقامم را زغمها می گرفت
کاش دردم درد بی درمان نبود
رفتنت با رنج و غم یکسان نبود
کاش غمها از دل و جان رفته بود
عشق تو آسایش این خسته بود
کاش دستت می رسید بر قلب من
تا مداوا می نمود هر درد من
کاش حرف از شمع و پروانه نبود
هیچ دلی تنها به میخانه نبود
کاش می شد زندگی را نو نوشت
درس عشق و عاشقی از تو نوشت
کاش هیچوقت هیچ دلی غمگین نبود
یا یکی بی رنگ یکی رنگین نبود
کاش دنیا اینهمه خواهان نداشت
ابر دل آبستن و باران نداشت
کاش اینقدر زندگی سنگین نبود
یا که عشق ها اینچنین ننگین نبود
کاش عشقم در دلت پا می گرفت
انتقامم را ز دنیا می گرفت


بهروز نائیج

1474815394266959_large.jpg
دیدگاه · 1399/03/25 - 21:34 13 +
بهروز نائیج
بهروز نائیج

رمق نمانده در تنم
نه قصد هیچ سفر کنم
به جان و روح خسته ام
نمانده راه ، به در کنم
نه باوری نه آرزو
که یک شبی به سر کنم
نمانده راه به گونه ای
که چاره ای دگر کنم
آهن و خاک و هر گلی
به کیمیا گهر کنم
به سحر و جادو و کلک
چیره شوم ظفر کنم
شعله رسید بر جگرم
چگونه سرد ، شرر کنم
اشکی بر آتش افکنم
یا که از آن گذر کنم
چیده شدند بال و پرم
چگونه باز خطر کنم
به حرف وقت رفتنت
گفتی زعشق حذر کنم
عشقی که آتش افکند
چگونه بی اثر کنم
حذر کنم ز عشق تو
رفع غم از جگر کنم
فرهاد کوه کن بشوم
تلاش بی ثمر کنم
رمق نمانده در تنم

بهروز نائیج

1461125122688051_large.jpg
8 دیدگاه · 1399/03/24 - 13:14 14 +
بهروز نائیج
بهروز نائیج

دلتنگت که می شوم
به دریا می روم
به همان جایی که آخرین بار
تنت را به آب زدی
می روم تا با هر نسیم دریا
عطر تنت را بو بکشم
هیچ دارویی برای ترک اعتیادم نیست

بهروز نائیج
1464163168726481_large.jpg
7 دیدگاه · 1399/03/23 - 20:04 14 +
بهروز نائیج
بهروز نائیج
برای اولین بار
نگاه چشم مستت
دلم را سخت لرزاند
همان تیری که از چله رها شد
نشست بر سینه رنجورم امشب
چه برقی داشت چشمت
چه طوفانی به پا کرد
به یکباره فرو ریخت
هر آنچه بود در من
تمام روح و جانم
فدای آن نگاهت
بنازم چشم مستت
1502809444675469_large.png
7 دیدگاه · 1399/03/20 - 19:34 17 +
بهروز نائیج
بهروز نائیج

کوه دردم با یه لبخندت مداوا می شوم
سرد سردم با وجودت پر زگرما می شوم
رو به مرگم چون گلی پژمرده ام
با نگاهت غنچه کرده و شکوفا می شوم
برگ زردم چون فتادم از درخت
برمیگردم نزد تو عاشق و شیدا می شوم
من یه مردم کوه دردم با دل زخمی خود
میشکنم این کوه درد روزی هویدا می شوم
بهروز نائیج
1484442866300876_large.jpg
4 دیدگاه · 1399/03/19 - 18:24 21 +
بهروز نائیج
بهروز نائیج

دل به درد آمده اینجا همرهی نیست مرا
همرهان جملگی رفتند فرحی نیست مرا

روز و شب بانگ برآرم ز غمش می سوزم
قسمت این است که بسوزم گنهی نیست مرا

مرهمی است این سوختن و آتشش هم چون گلی
مثل پروانه به شمعم که رهی نیست مرا

جان که سهل است تو بگو چه کنم در ره تو
من شروع قصه ام دان که تهی نیست مرا

بهروز نائیج
1487747178862985_large.png
3 دیدگاه · 1399/03/18 - 01:24 20 +
بهروز نائیج
بهروز نائیج
نگو هرگز خداحافظ
............

نگو هرگز خداحافظ
دلم از غصه می میرد
نمی دانی که دور از تو
چگونه شعله می گیرد

نگو هرگز خداحافظ
نگو رفتی تو از یادم
نمی دانی که بعد از تو
چو کاهی دست در بادم

نگو هرگز خداحافظ
نگو یادت فراموشم
نبودی تا ببینی تو
که با یادت هم آغوشم

نگو هرگز خداحافظ
نگو رفتی تو از پیشم
تمام لحظه های سال
شهی دور از رخت کیشم

نگو هرگز خداحافظ
نگو از من گریزانی
بمان اینجا دمی با من
نگو پیشم نمی مانی

نگو هرگز خداحافظ
نگو سیرم نگو میرم
ببین حال خرابم را
دارم از غصه می میرم

نگو هرگز خداحافظ


بهروز نائیج
img1532361623949.jpg
دیدگاه · 1399/03/3 - 14:54 20 +
بهروز نائیج
بهروز نائیج
قصه مرگ قناری
...........
یکی بود یکی نبود
توی دنیای بزرگ
سرزمین عاشقا
کشوری که عشقمه
کنج شهرهای شمال
همجوار جنگلا
باغی بود خیلی قشنگ
با درختهایی بلند
قداشون تا آسمون
برگاشونم رنگارنگ
.........
جای دنج باغ ما
نوک بالای درخت
لابلای شاخه ها
دوقناری عاشق
با غم و رنج زیاد
لونه ای ساخته بودن
لونه ای پر از صفا
تو وجود هر دوتا
پر بود از مهر و وفا
نه وفای آدما!!!
...........
چندتا سال اومد و رفت
تا یه روز گرم سال
قناری قصه مون
رفته بود گشت و گذار
بالای باغ قشنگ
غوطه در خیال خود
پر زد و پر زد و رفت
به یاد روزهای دور
روزی که اون باغ دید
یا که دوستت دارم
وقتی از یارش شنید
یاد بوسه های داغ
قرارای توی باغ
یا که لحظه فراغ
غرق یاد اون روزها
هی میرفت و هی میرفت
حواسش اصلا نبود
از باغش دور شده بود
تا به جایی که رسید
باغشو اونجا ندید
..............
یهویی تو آسمون
خطهای موازی دید
قناری قصمون
لیلی تو آسمون
پر زد و پر زد و رفت
تا به اون خطها رسید
پر و بال قناری
درگیر اون خطها شد
خطهایی که جون گرفت
دامی بود تو آسمون
توری که پهن شده بود
لیلی از مجنون گرفت
بعد هر تقلایی
رمقی نموند براش
تسلیم تله ها شد
جون میداد یواش یواش
بعد از اون جون کندناش
باز نشد دیگه چشاش
.....
قناری توی لونه
انتظار یاری بود
که بیاد از آسمون
بشینه تو لونشون
نمی دونست سرنوشت
قصه ای براش نوشت
قصه ای که اولش
یکی بود یکی نبود
وقتی که سر میرسه
یکی موند یکی نموند
یکی رفت یکی نرفت

بهروز نائیج

هممون قصه داریم دل پر غصه داریم

تقدیم به همه اونایی که عزیزی از دست دادن و تنهایی دیگه بخشی از وجودشونه...


Negar_04032019_105953.png
8 دیدگاه · 1399/03/3 - 03:08 18 +