no mahdim - فیس بوک ایران
مهدی مهدوی

دردی که انسان را به سکوت وا میدارد بسیار سنگین تر از دردیست که انسان را به فریاد وا میدارد...! وانسانها فقط به فریاد هم میرسند نه به سکوت هم...! [درباره]

مشخصات

موارد دیگر
مهدی مهدوی
14 پست

دنبال‌کنندگان

(32 کاربر)
مهدی مهدوی
مهدی مهدوی

#پلاک موقت

55 دیدگاه · 1400/02/30 - 20:31 12 +
مهدی مهدوی
مهدی مهدوی
اگر اردیبهشت ماشین داشت و من افسر بودم،
قطعا به او تذکر می دادم که با سرعت ۱۰ کیلومتر حرکت کند.
یا به او پیشنهاد می کردم از سرعتش کم کند و از مناظر لذت ببرد.
یا شایدم در بهترین هتل برایش اقامت می گرفتم تا اندکی بیشتر بماند…
اگر اردیبهشت ماشین داشت،
8 دیدگاه · 1400/02/29 - 12:33 14 +
مهدی مهدوی
مهدی مهدوی
دلگیر مباش..!
از مرغانی که نزد تو دانه خوردند و نزد همسایه تخم گذاشتند
ایمان داشته باش روزی بوی کبابشان به مشامت خواهد رسید
صبور باش،صبر اوج احترام،به حکمت خداست

دنیا دو روزه،یک روز با تو،یک روز بر علیه تو ،پس ناامید نشو،
زمان زود میگذرد،بی بی ها هم یک روز نی نی بودن،
فقط گذر زمان نقطه هایشان را جابجا کرده
52 دیدگاه · 1400/01/9 - 12:32 16 +
مهدی مهدوی
مهدی مهدوی
بیچاره پاییز …
دستش نمک ندارد!
این همه باران به آدم ها می بخشد اما
همین آدم ها تهمت ناروای خزان را به او می زنند …
خودمانیم …
تقصیر خودش است؛
بلد نیست مثل «بهار» خودگیر باشد
تا شب عیدی زیر لفظی بگیرد و با هزار ناز و کرشمه
سال تحویلی را هدیه دهد!
سیاست «تابستان» را هم ندارد که
در ظاهر با آدم ها گرم و صمیمی باشد
ولی از پشت خنجری سوزناک بزند …
بیچاره …
بخت و اقبالِ «زمستان» هم نصیبش نشده که
با تمام سردی و بی تفاوتی اش این همه خواهان داشته باشد!
او «پاییز» است رو راست و بخشنده!
ساده دل فکر می کند اگر تمام داشته هایش را
زیر پای آدم ها بریزد، روزی … جایی … لحظه ای …
از خوبی هایش یاد می کنند!
خبر ندارد آدم ها رو راست بودن و بخشنده بودنش را
به پای محبتش نمی گذارند …
عادت آدم ها همین است …!
یکی به این پاییز بگوید آدم ها یادشان می رود که
تو رسم عاشقی را یادشان داده ای!
دست در دست معشوقه ای دیگر
پا بر روی برگ هایت می گذارند و می گذرند
تنها یادگاری که برایت می ماند …
«صدای خش خش برگ های تو بعد از رفتن آنهاست» …!
ناراحت نباش پاییز!
این مردم سال هاست به هوای بارانی می گویند … خراب!
دیدگاه · 1399/07/18 - 19:10 16 +
مهدی مهدوی
مهدی مهدوی

چه دلی دارند سنگ های کنار رودخانه

همه ی عمر
به رفتن آب نگاه می کنند
اما دلشان
برای چیزی تنگ نمی شود
نه کسی برایشان نامه می نویسد
نه دستی برای نوشتن دارند
تنها رویایشان
لگد سگی است شاید
یا شیطنت کودکی
ومعلوم نیست زیر آن چشمهای بسته
به چه چیز فکر می کنند
که گاهی قطره ی اشکی
خیس می کند
صورت سیاهشان را

2 دیدگاه · 1399/06/31 - 21:19 15 +
مهدی مهدوی
مهدی مهدوی

[لینک ضمیمه]
دیدگاه · 1399/06/2 - 00:55 11 +
مهدی مهدوی
مهدی مهدوی

یه وقتایی هست که خیلی بی خیال میشی . به خودت میگی هر چه بادا باد . روزاتو یکی یکی مثل دیروزت پشت سر میزاری و ته دلت به امید یه خبر خوش . یه خبری که بتونه تکونت بده . یه اتفاق نو . یه روز خوب . یه وقتایی هر چی صبر کنی هیچ چیز عوض نمیشه حتی خودت رو هم اگه تغییر بدی آب از آب تکون نمیخوره و یه خبر خوب با یه خبر بد واست مساوی میشه . بی تفاوت میشی مثل سیب زمینی . احساس رو توی کیسه زباله سر کوچتون میزاری و میشی یه آدم منطقی که مو رو از ماست میکشه و دیگه هیچ چیز نمیتونه خوشحالت کنه . اون چیزایی که یه روز واست آرزو بود ، حالا کم ارزش ترین چیزن واست . اگه داشته باشیشون کنج ذهنت افتادن و اگه هم از دستت برن به خودت میگی دنیایی نیست و بیخیال . یه وقتایی قشنگ ترین لحظه ها واست شکستن تخمه های توی جیبت میشه . میشکونی تخمه ها را با ولع تمام . انگار تخمه ها مقصر ترینن . یه وقتایی نوشیدن یه لیوان چای از دست مادرت برایت بهترین لحظاتند و وقتی چایت تمام میشود ، ته دلت خالی می شود که چرا تمام شد و چرا تو را با خلوتت جدا کردند . یه وقتایی میشینی تا فیلم ببینی و وقتی نوشته های آخر فیلم میاد تازه میفهمی که میخواستی فیلم ببینی . یه وقتایی همه غم هاتو توی سنگی جای میدی که توی دستت آماده ی پرتابه و تا جایی که قدرت داری توی آب رها میکنی . یه وقتایی توی خیابون با تمام وجود میزنی زیر سنگ جلوی پاهات . انگار همه ی عالم مقصرن و تو بی گناه . یه وقتایی خودت با خودت لج میکنی . یه وقتایی مرغت واقعا یه پا داره . یه وقتایی همه دنیات تظاهره . یه وقتایی همه دنیات یه نقابیه که جلوی صورتت نصب کردی . یه وقتایی همش تظاهر به بی تفاوتیه . یه وقتایی واقعا یه وقتی نیست .


4 دیدگاه · 1399/05/20 - 23:49 13 +
مهدی مهدوی
مهدی مهدوی

کلاس دوم دبستان شیفت بعد از ظهر بودم، باران تندی میبارید

آن روز صبح یک چتر هفت رنگ دسته قرمز خریده بودم، وقتی ب مدرسه رفتم دلم میخواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم
اما… زنگ خورد

هر عقل سالمی تشخیص میداد ک کلاس درس واجب تر از بازی زیر باران است

یادم نیست آنروز آموزگارم چ درسی ب من آموخت،اما دلم هنوز زیر همان باران توی حیاط مدرسه مانده

بعد از ان روز شاید هزاران بار دیگر باران باریده باشد و من صدبار دیگر چتر نو خریده باشم

اما…

آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد

این اولین بدهی من ب دلم بود ک در خاطرم مانده

بعد از ان روز هر روز ب اندازه تک تک ساعت های عمرم ب دلم بدهکار ماندم ب بهانه عقل و منطق از هزار و یک لذت چشم پوشیدم

از ترس انکه مبادا انچه دلم میخواهد پشیمانی ب بار اورد، خیلی وقت ها سکوت اختیار کردم اما حالا بعضی شبها فکر میکنم اگر قرار بر این شود ک من صبح فردا را نبینم

چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی ک ب بهانه منطق حماقت نامیدمشان

2 دیدگاه · 1399/05/17 - 11:19 10 +
مهدی مهدوی
مهدی مهدوی

صادق هدایت
یک دوستی داشتم،
پلوی غذایش را خالی می خورد،
گوشت و مرغش را می گذاشت آخر کار، می گفت:
می خواهم خوشمزگی اش بماند زیر زبانم.
همیشه هم پلو را که می خورد سیر می شد، گوشت و مرغ غذا می ماند گوشه ی بشقابش،
نه از خوردن آن پلو لذت می برد،
نه دیگر ولعی داشت برای خوردن گوشت و مرغش، برای جاهای خوشمزه ی غذا...
زندگی هم همینجوری ست.
گاهی شرایط ِ ناجور زندگی را تحمل می کنیم،
و لحظه های خوبش را می گذاریم برای بعد،
برای روزی که مشکلات تمام شود.
هیچ کداممان زندگی در لحظه را بلد نیستیم.
همه ی خوشی ها را حواله می کنیم برای فرداها،
دیدگاه · 1399/03/23 - 19:17 18 +
مهدی مهدوی
مهدی مهدوی
دیروز سرد و تنها تو کوچه پس کوچه های این شهر دنبال گرفتاری هام سرگردان بودم که رسیدم به یه فلافل فروشی ، یه لحظه گفتم برم یه فلافل بخورم خیلی سرد و گرسنه ام بود ، رفتم نشستم گفتم آقا یه فلافل بدون نوشابه …
نشسته بودم تو خودم دیدم یه آهنگی داره خیلی آروم میخونه بدلم نشست گفتم میشه اونو زیاد کنید.
آخ انگار این آهنگ منو برد به دنیای دیگه …
آهنگ ساقی ساقی ای ساقی الهه بانو
ساقی ساقی ای ساقی باز مستم و دیوونه غم عشق و رسواییم دیگه از کی پنهونه


از من بشنوید هیچکدوم از ترانه های خفن عالم ربطی به عشق جنس مخالف و این حرفای عشق و عاشقی ندارن همشون مثل من تو فلافل فروشی دلشون پر غم بود این آهنگ هارو ساختند.
عشق فقط صورت ظاهری و بهانه نداشته های دل ماست به خدا وگر نه من به هیچ عشقی ایمان ندارم.
مولانا میگه درد ما از چیز دیگه است ، جنس مخالف کیلو چنده …

دیدگاه · 1399/02/18 - 01:16 17 +
مهدی مهدوی
مهدی مهدوی
سال ها پیش پدربزرگ از مکه آمده بود و برایمان سوغاتی آورده بود ،
برای من یک تفنگ آورده بود که با باتری کار می کرد. هم نور پخش می کرد و هم صدایی شبیه به آژیر داشت.
آنقدر دوستش داشتم که صبح تا شب با خودم تفنگ بازی می‌کردم
همه را کلافه کرده بودم
می گفتند انقدر صدایش را در نیار
باتری اش تمام می شود .
یادم می آید می خندیدم و می‌گفتم
خوب تمام شود می‌روم باتری می خرم و باز بازی می کنم .
چند روزی گذشت تا برایمان مهمان آمد
وسط تفنگ بازی با پسر مهمان دقیقا جایی که حساس ترین نقطه ی بازی بود باتری تفنگم تمام شد ، دیگر نه نور داشت و نه آژیر ، نمی توانستم شلیک کنم و بازی را باختم .

امروز به این فکر می کنم که این روزها، چقدر شبیه کودکیم هست .
تمام انرژی ام را بیهوده هدر دادم ، برای چیزهایی که نبودند یا نماندند .
برای کار هایی که مهم نبودند ، حالا که همه چیز مهم و جدی ست
حالا که مهمترین قسمت بازی ست ، انرژی ام تمام شده
بعضی وقتا نمی دانی چقدر از انرژیت باقی مانده
فکر می‌کنی همیشه فرصت هست ،
ولی حقیقت این ست گاهی هیچ فرصتی نداری .

روزیکه فرزندم بزرگ شود به او خواهم گفت مراقب باتری زندگی ات باش ،
بیهوده مصرفش نکن ، شاید جایی که به آن نیاز داری تمام شود.
3 دیدگاه · 1398/11/26 - 21:53 17 +
مهدی مهدوی
مهدی مهدوی

به ساعت نگاه کردم.
شش و بیست دقیقه صبح بود.
دوباره خوابیدم. بعد پاشدم. به ساعت نگاه کردم.
شش و بیست دقیقه صبح بود.
فکر کردم: هوا که هنوز تاریکه. حتماً دفعه ی اول اشتباه دیده ام.
خوابیدم.
وقتی پاشدم. هوا روشن بود ولی ساعت باز هم شش و بیست دقیقه صبح بود.
سراسیمه پا شدم. باورم نمی شد که ساعت مرده باشد. به این کارها عادت نداشت. من هم توقع نداشتم.


آدم ها هم مثل ساعت ها هستند.
بعضی ها کنارمان هستند مثل ساعت. مرتب، همیشگی.
آنقدر صبور دورت می چرخند که چرخیدنشان را حس نمی کنی.
بودنشان برایت بی اهمیت می شود. همینطور بی ادعا می چرخند. بی آنکه بگویند باطری شان دارد تمام می شود.
بعد یکهو روشنی روز خبر می دهد که او دیگر نیست.

قدر این آدم ها را باید بدانیم،
قبل از شش و بیست دقیقه ...

دیدگاه · 1398/11/2 - 19:52 24 +
مهدی مهدوی
مهدی مهدوی

تصمیمم رفتن بود اما برگشتم
چون هیچ جایی واسم خونم نمی‌شد
من عاشق هرکی‌ میشدم جز تو
تا این اندازه مدیونم نمی‌شد
تصمیمم رفتن بود اما فهمیدم
با رفتن احساسم عوض نمی‌شه
گفتم برمیگردمو میمونم باش
اونم از لجبازیاش خسته می‌شه

برگشتم دیدم حالت خوبه
قلبت عینه ساعت میکوبه
بیخودی پس داشت قلبم از دوریت سکته میکرد
من درگیره شب بیخوابیمم
تو آرامش داری حتی بی‌ من
اینِ که میگم با تو نمی‌شه زندگی‌ کرد

آروم آروم فهمیدم تنها بودن
گاهی از با هم بودن بهتر می‌شه
آروم آروم فهمیدم تنها موندم
فهمیدم روزای تلخی‌ در پیشه

برگشتم دیدم حالت خوبه
قلبت عینه ساعت میکوبه
بیخودی پس داشت قلبم از دوریت سکته میکرد
من درگیره شب بیخوابیمم
تو آرامش داری حتی بی‌ من
اینِ که میگم با تو نمی‌شه زندگی‌ کرد

برگشتم دیدم حالت خوبه
قلبت عینه ساعت میکوبه
بیخودی پس داشت قلبم از دوریت سکته میکرد
من درگیره شب بیخوابیمم
تو آرامش داری حتی بی‌ من
اینِ که میگم با تو نمی‌شه زندگی‌ کرد

Anita - Bargashtam.mp3 · 7.1MB
دیدگاه · 1398/09/23 - 18:49 16 +
مهدی مهدوی
مهدی مهدوی
قایقی خواهم ساخت...
با کدام عمر دراز؟!
نوح اگر کشتی ساخت،
عمر خود را گذراند،
با تبر روز و شبش،
بر درختان افتاد،
سالیان طول کشید،
عاقبت اما ساخت... پس بگو ای سهراب؛
شعر نو خواهم ساخت...!
بیخیالِ قایق...
یا که میگفتی،
تا شقایق هست زندگی باید کرد...؟
این سخن یعنی چه...؟!!
با شقایق باشی؛
زندگی خواهی کرد...
ورنه این شعرو سخن،
یک خیال پوچ است...
پس اگر میگفتی؛
تا شقایق هست،
حسرتی باید خورد؛
جمله زیباتر میشد...!
تو ببخشم سهراب...
که اگر در شعرت،
نکته ای آوردم،
انتقادی کردم؛
به خدا دلگیرم،
از تمام دنیا،
از خیال و رویا؛
به خدا دلگیرم،
به خدا من سیرم،
در جوانی پیرم...
زندگی رویا نیست؛
زندگی پردرد است؛
زندگی نامرد است...!
زندگی نامرد است...
3 دیدگاه · 1398/05/28 - 22:06 30 +