no rezaa - فیس بوک ایران
801dcc474b47ca16f5c3267123a92e6f.jpg 11e7b05448b115fa3dc3934893034208.jpg e27d452988ee33700ca8970ef654eaf5.jpg 1bca9953e47607ec6539b2c987c97791.jpg
رضاا

مشخصات

موارد دیگر
رضاا
48 پست
مرد

دنبال‌کنندگان

برچسب ‌های شخصی

رضاا
رضاا
آپلود عکس
یه عده ازتو متنفرهستن، این برای این نیست که تو کاری کردی که تنفر دارن؛

دلیلش اینه که تمام کارهایی که اونها آرزوش رو دارن تو داری انجام میدی!

@harrff_dell ❤

رضاا
رضاا
دوست دارم با تو باشمآپلود عکس چون هیچ‌وقت از با تو بودن خسته نمی‌شوم. حتی وقتی با هم حرف نمی‌زنیم، حتی وقتی نوازشم نمی‌کنی، حتی وقتی در یک اتاق نیستیم، باز هم خسته نمی‌شوم. هرگز دلزده نمی‌شوم.
فکر کنم به خاطر این است که به تو اعتماد دارم، به افکارت اعتماد دارم، می‌توانی بفهمی چه می‌گویم؟ همه‌ی آنچه در تو می‌بینم و هر آنچه نمی‌بینم را دوست دارم. با این همه ضعف‌هایت را می‌دانم. اما احساس می‌کنم همین نقاط ضعف تو و نقاط قوت من هستند که با هم سازگارند. ترس‌های مشترک داریم. حتی پلیدی‌های ما به هم می‌آیند! تو بیش از آنچه نشان می‌دهی می‌ارزی و من بر عکس. به نگاه تو نیازمندم تا کمی بیشتر . . . . تا جوهر بیشتری کسب کنم.
نمی‌دانم چطور بگویم؟ واژه‌های ثبات، استوار، درست است؟ وقتی آدم می‌خواهد بگوید که احساس رضایتمندی درونی می‌کند چه می‌گوید؟


آنا گاوالدا

رضاا
رضاا

آپلود عکس
شمس آهی کشید و برایم حکایتی تعریف کرد :
دو سیاح از شهری به شهری می‌رفتند. سر راه به رودی خروشان برمی‌خورند. می‌خواهند از رود بگذرند، اما چشمشان به زنی جوان و تنها می‌افتد که کمی آن سو تر ایستاده و مثل بید می‌لرزد. یکی از دو سیاح فوری به کمک آن زن می‌شتابد ؛ او را کول می‌گیرد، از رود می‌گذرد و در آن سوی رود بر زمین می‌گذاردش و رهسپارش می‌کند. سیاح دیگر نیز از رود می‌گذرد و به راهشان ادامه می‌دهند؛ اما در باقی راه سیاح دیگر لب از لب نمی گشاید. مدام اخم می‌کند، از دوستش رو برمی‌گرداند و آه می‌کشد. چند ساعت بدین منوال می‌گذرد تا این که سکوتش را می‌شکند و می‌گوید: «برای چه به آن زن کمک کردی؟ تازه، آنطور لمسش کردی. ممکن بود از راه به درت کند! ممکن بود گولت بزند! مگر می شود زن و مرد نامحرم این طور یکدیگر را لمس کنند؟ کار بسیار زشتی است! شایستهٔ ما نیست!» سیاحی که زن را بر پشت گرفته بود، صبورانه لبخند می‌زند. بعد می‌گوید: «ای دوست، من آن زن را در طرف دیگر رود بر زمین گذاشتم، تو چرا هنوز او را بر دوش می‌کشی؟
رضاا
رضاا
آپلود عکس
من این حق رو دارم که گاهی پوستهٔ «زن آروم و صبور» درونم رو بشکافم، و بعد از پوستهٔ جدیدی که جوونه زده و شبیه یک زن «غمگین، خشمگین و ناآرومه» به‌وجد بیام یا حتی تعجب کنم.
من این حق رو دارم که از تلاش برای عوض‌کردن چیزهایی که هیچ‌وقت عوض‌شدنی نیستند، دست بردارم. درعوض، برای تغییر چیزهایی تلاش کنم که می‌دونم زیر دست‌هام و حس زنانه‌م نرم و لطیف‌تر می‌شن. من حتی این حق رو دارم که اشتباه کنم، چون تمام زندگیم با همهٔ این آزمون و خطاها معنی پیدا می‌کنه. من حق هر اشتباهی رو دارم، چون اشتباه‌کردن ممکنه غمگینم کنه، اما حسرت‌زده‌م نمی‌کنه. چون دلم نمی‌خواد حسرت‌زده باشم. دوست دارم غمگین باشم، اما حسرت‌زده نه. غم یه حس موقتیه‌. میره و جاش رو دل‌خوشی می‌گیره. اما حسرت ته‌نشین می‌شه توی دلت، قوی‌ و قوی‌تر می‌شه و یه‌جایی با خشم از درونت می‌ریزه بیرون.
من مستحق موهبت اشتباه‌کردن و بعد درس‌گرفتن از همهٔ آزمون و خطاهامم. برای همین دوست ندارم به کسی اجازه بدم که من رو برای اشتباهاتم سرزنش کنه.

رضاا
رضاا
گاهی آدم دلش یک سکوت طولانی میخواهد
یک سکوت از اینجا تا هرکجا که شد
که هیچ چیز نگوید و نگوید و باز هم هیچ چیز نگوید
که هم دلش میخواهد نگوید و هم دلش میخواهد بگوید
که انگار چیزهای در درونش باشد و نباشد
حرف هایی
یادهایی
خاطراتی
حرف هایی که باید آنها را به کسی گفت
خاطراتی که باید آنها را با کسی مرور کرد
کلماتی که باید آنها را در گوش کسی زمزمه کرد
و وقتی که کسی نیست تنها سکوت برای آدم می ماند و سکوت و سکوت
که آنهمه حرف برای گفتن داری و آنهمه کسی برای شنیدنش نیست آپلود عکس
رضاا
رضاا
دوست داشتنش شبیه بستنی بود.آپلود عکس یخ بودا، ولی می‌چسبید. حتی وسط زمستون. یخ بودا، مثه وقتی که تو زمستون میری رو کوه بستنی می‌خوری و همه‌ی بدنت مثه بید می‌لرزه، وقتی کنارم بود همه‌ی وجودم از حجم سرماش می‌لرزید. ولی آدمی که هوس بستنی کرده که این چیزا حالیش نیس. میشینه کنار آتیش و بستنی‌شو میخوره.
دوست داشتنشُ که قورت می‌دادم، قلبم یخ می‌کرد، ولی من با آتیش خیالای رنگارنگ خودمُ گرم می‌کردم.
این خیالا سرمُ گرم می‌کرد؛ دلمُ نه. یه کم دیر شد تا فهمیدم که دوست داشتن باید دلمُ گرم کنه، که حضورم باید دلشُ گرم کنه، نه سرشُ...

رضاا
رضاا

آپلود عکس4
همه ی ما یوقت هایی احتیاج داریم یک نفر روبرومون بایسته،دست بزاره رو شونه هامون و از امیدهایی بگه که شاید کمی کمرنگ شدن،کمی نادیده گرفته شدن.تو چشمامون زل بزنه و بگه همیشه هم همینطور باقی نمیمونه،زندگی روز داره شب داره،دلتنگی و حسرت داره،خنده های از ته دل و دل دل کردنای گاه و بی گاه داره.همه ی ما یوقت هایی احتیاج داریم یک نفر روبرومون بایسته و نزاره دوباره بیفتیم،نزاره دوباره از دست بدیم تموم اون لبخندایی که برای بدست آوردنشون خیلی چیزا و خیلی آدمارو رها کردیم.همه ی ما یوقت هایی احتیاج داریم یک نفر روبرومون بایسته. . .


رضاا
رضاا
روزی بودا از كنار مردی می‌گذشت ، دید كه او گردویی در مشت دارد ؛ بودا به او گفت: اگر تمام مردم به تو بگویند که این گردو نیست، دُر و گوهر یا مروارید است، آیا خوشحال می‌شوی؟
فرد جواب داد : نه!
بودا گفت : اگر از آن طرف، گوهری در دست داشته باشی و تمام مردم بگویند این گردو است آیا بد‌حال می‌شوی؟
فرد دوباره پاسخ داد : نه !
بودا گفت : چرا ؟
مرد جواب داد : چون می‌دانم این چیزی که در دست من است چیزی نیست که مردم می‌گویند
سپس بودا گفت : پس چرا در مورد خودت این گونه نیستی.
اگر خودت می‌دانی که چگونه هستی اگر دیگران تصوری فوق تصور خودت داشتند ، نباید خوشحال شوی و اگر تصوری دون تصور تو داشتند نباید ناراحت شوی....
آپلود عکس5

رضاا
رضاا
آپلود عکس
نمیگم همه اما خیلیهامون آدمِ زندگی توی لحظه نیستیم!
مثلاً وقتی تنهاییم دلمون برای جمع لک میزنه، وقتی توی جمعیم دلمون برای حس و حالِ شاعرانه طورِ تنهایی یه جورِ خاصی تنگ میشه!
آفتاب رو میبینیم دلمون هوای بارون میکنه ، بارون میباره سگرمه هامون میره تو هم ، دلتنگِ روی نازنینِ آفتاب میشیم!
توی دورانِ تحصیل یه وقتهایی دلت میخواد زودتر این روزها رو بگذرونی و به زعمِ خودت از هفت دولت آزاد باشی،فارغ التحصیل میشی دلت غنج میره برای شوقِ روزهای گذشته ؛ روزهایی که حالا از دور هیجان انگیزتر به نظر میرسن!
توی روزگارِ مجردی،خیلی رویایی فکر می کنی ازدواج یعنی دروازه ی ورود به خوشبختی و همه ی اتفاق های خوب ، ازدواج میکنی دلت برای زندگی مستقل ترِ مجردیت تنگ میشه و به مجردهای خوشحال و خوشبخت غبطه میخوری!
و همین نوعِ نگاه و طرزِ فکرهاست که دنیا رو پر کرده از متاهل های افسرده و مجردهای نه اونقدرها راضی و خوشحال!
غافل از اینکه هیچ وقت نخواستیم از این زاویه ببینیم که زندگی یه افسانه ی قدیمیِ ساده نیست و خوشبختی و حالِ خوب به کیفیتِ فکر و رفتارمون بستگی داره ...
تا موقعی که دست از سرِ بینوای گذشته بر نداریم ، تا زمانی که در لحظه خوب نباشیم ؛ هیچ چیز خوب پیش نمیره و دنیا قطعاً جای خیلی معرکه ای نیست!
|#فاطمه_پنبه_کار|
رضاا
رضاا
گاهی وقتها کمی خودخواه بودن چیز بدی نیست. آپلود عکس اگر دیگران را عادت بدهی که همیشه آب میوه ی مانده ته دستگاه آب میوه گیری سهم تو باشد یا کتلت زیادی برشته شده، یا بدمزه ترین آب نبات مانده در ظرف شکلات یا هر چیزی که دیگران دوستش ندارند؛ به مرور این می شود سلیقه ات، می شود سهمت!
هیچ کس هم نمی گوید:"آه چه موجود فداکار و دیگر دوستی".

بد نیست گاهی برای خودت بهترین و خنک ترین نوشابه ها را باز کنی.
چرا سهم تو نرم ترین بالش نباشد یا بهترین یادگاری از سفر، یا سر گل غذا یا حتا ساعتی از برنامه ی دلخواه تلویزیونی؟
گاهی باید مثل ملکه ها رفتار کرد. باید به دیگران فهماند در وجود هر زنی یا مردی غیر از یک موجود فداکار همیشه قانع، ملکه و پادشاه ای زندگی می کند که گاه باید عصای سلطنتش را بالا بیاورد محکم و شق و رق بر زمین بکوبد تا دیگران یادشان بیاید قرار نیست همیشه سهم تو ازمعمولی ترین چیزها باشد.
یادت باشد تو ملکه و سلطان زندگی ات هستی نه فقط مُسکن و مرهم دردهای دیگران!

رضاا
رضاا
بوی کتلت مادر آنقدر خوب بود آپلود عکس و من هميشه آنقدر گرسنه بودم که اغلب سلام را فراموش می کردم. چهره ی خسته اما همیشه خندانش که توی قاب در ظاهر می شد، در جواب «آخ جون، کتلت» پاسخ «علیک کتلت!» را می شنیدم، پاسخی که تا مدت ها مفهوم آن را درک نمی کردم.

کتلت های چیده شده در دیس، گوجه فرنگی های خرد شده ی توی بشقاب و نان تازه ی لواش، منتظر سیب زمینی های در حال سرخ شدن روی اجاق، و ما، در انتظار سفره ای که خوشمزه ترین غذای دنیا را توی خودش جای دهد.

اصلأ کتلت، همه چیزش سرشار از خاطره است: از نحوه ی درست کردنش بگیر تا بوی مست کننده اش و لذت خوردنش که فکر می کردی هیچ وقت کافی نیست، که فرقي نداشت چند تا کتلت باشد و چند نفر آدم، که انگار هیچ وقت سیر نمی شدی از خوردن آن...

کوچکتر که بودم، وقتی قد و قامتم به زحمت به ارتفاع اجاق گاز می رسید، کنار مادر می ایستادم و حرکت انگشت هایش را در برداشتن گلوله ای از مواد و صاف کردن آن روی کف دست چپش با انگشت های دست مخالف دنبال می کردم. از صدای «جلیز» تکه گوشتی که توی تابه مى افتاد لذت می بردم، و هميشه ی خدا، از او می خواستم که کتلت کوچولویی مخصوص من درست کند؛ چقدر آن کتلت کوچولو خوشمزه تر از بقیه بود، چقدر همه ی کتلت هاي مادر دلچسب و خوشمزه بودند.

بزرگتر که شدم، در دوران دانشجویی، کتلت های مادر، توشه ی راه تقریبا هميشگي ام را، در رستوران بین راهی قره چمن یا توی خوابگاه دانشجويي با دوستانم می بلعیدیم! با همان سیب زمینی های سرخ شده ی درشت و گوجه فرنگی های همراهش و همان نان لواش لطیف کنارش.

بعد از ازدواج، سال ها طول کشید تا کتلت خوب درست کردن را یاد بگيرم، فرمول های مختلف را امتحان می کردم تا کتلت هایم وا نرود، سفت نشود، شور یا بی نمک نباشد و خلاصه کمی شباهت به کتلت های مادر را داشته باشد.

بی فايده بود، بی فایده است. سیب زمینی پخته یا خام یا هر دو، تخم مرغ کمتر یا بیشتر، آرد نخودچی یا نشاسته ی ذرت.... هیچ کدام مؤثر نیست. هیچ کتلتی در دنیا مزه ی کتلت های مادر را نمی دهد.

بعد از بیست سال، کتلت هایی که درست مى کنم را همه دوست دارند جز خودم. این روزها، قلب مادر بیمار است، قامتش خمیده شده و دستانش لرزان. مدت هاست توانایی ساعت ها پای اجاق ایستادن و کتلت سرخ کردن را از دست داده است. خجالت می کشم توي این سن و سال از او
رضاا
رضاا
برای باز کردن پنجره ها آپلود عکس
باید یک نفر باشد.
یک نفر باشد که با تک به تک نفس هایش، بتوانی سال ها قلمت را روی تکه ای کاغذ به حرکت در بیاوری و مکث نکنی.
یک نفر که با هر ضربان قلبش، قطعه ای جدیدی بنوازی..
و برای راهی شدن باید یک نفر بیاید و دستت را بگیرد،
نیازی به پرواز نیست، کافیست فقط هم قدمت شود.
آن موقع است که
میتوانی بدوی، عاشقی کنی، دیوانگی را معنا کنی.
می توانی از ته دلت به بلندای یک دنیا لبخند بزنی.
و دقیقا زمانی که در آغوشش آرام میگیری. آپلود عکس
زندگی، جان می شود.
جان میدهد، جان می دهی.
می سوزد و آب می شوی.
و باید یک نفر باشد که بتوانی از سر شوق پنجره هارا باز کنی.

????????????
رضاا
رضاا
آپلود عکس

دو قطره آب كه به هم نزديك شوند، تشكيل يك قطره بزرگتر
ميدهند.
اما دوتكه سنگ هيچگاه با هم يكی نمی شوند !
هر چه سخت تر و قالبی تر باشيم، فهم ديگران برايمان مشكل تر، و در نتيجه امکان بزرگتر شدنمان نيز كاهش می یابد.
آب در عين لطافت در مقايسه با سنگ، به مراتب سرسخت تر، و در رسيدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است.
سنگ، پشت اولين مانع جدی می ايستد. اما آب راه خود را به سمت دريا می يابد.
در زندگی، معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را، دردل نرمی و گذشت بايد جستجو كرد.
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت اما می توان چشمان را بست وعبور کرد
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری.
وکم کم بخشیدن را خواهی آموخت...
رضاا
رضاا
بعضي آدم ها عجيب دل نشينند!آپلود عکس اصلا آمده اند كه روي طاقچه ي دلتان اتراق كنند و گرم نگهش دارند.هواي دلت را شش دانگ دارند و انگار آرامش را در رگ هايت تزريق مي كنند كه با يك بودنِ ساده،كه با يك لبخند سبز،كه با يك حواسم بهت هست،هم دلت خوش مي شود و چشمانت براق!اين آدم هاي دلنشين در قلبت زندگي مي كنند و شب و روز قهوه تلخ را سر مي كشند كه نكند خواب،چشمانشان را بدزدد و تنها شوي و بلرزد خانه ي احساست.اين آدم ها اين همه خوبي را چطور در خود جاي داده اند!!

????????????
رضاا
رضاا
آدم برای اینکه احساس زنده بودن کند، باید کسی را دوست داشته باشد.
باید کسی را دوست بداری تا هر صبح دلیل محکمی برای بیدار شدن داشته باشی و هربار که به بن‌بست رسیدی برهان قاطعی برای جا نزدن و ادامه دادن...
باید کسی را دوست بداری تا "هر نفس که فرو می‌رود ممد حیات باشد و هر نفس که بیرون می‌رود مفرح ذات"...
باید کسی را دوست بداری تا با تماشای نور باریک و ضعیف ماه، غرق اشتیاق شوی و با شنیدن آوای آرام جیرجیرک‌ها، احساس رهایی کنی.
آنان که کسی را دوست دارند، احساس زنده‌بودن می‌کنند و آنان که توسط کسی دوست داشته می‌شوند، زندگی می‌کنند...
چه خوشبختند آنان که دوست دارند و چه خوشبخت‌ترند آنان که دوست داشته می‌شوند...




211a237cd6a038661657d21caf0aa98e.jpg
صفحات: 1 2 3 4