یافتن پست: #آمد

extraordinary
extraordinary

خاطره ی خوبِ کسی شو...
حتی اگر قرار بر همیشه ماندن نیست،
آنی شو که وقتی در ذهنش آمدی،
چشمانش تو را لو بدهند...


1 دیدگاه · 1401/05/19 - 22:35 10 +
_Azad_
_Azad_

مرغ شب خوان که با دلم می خواند

رفت و این آشیانه خالی ماند

آهوان گم شدند در شب دشت

آه از آن رفتگان بی برگشت ...

**

با شعر هاشون عاشقی کردیم و

درس زندگی گرفتیم

چه شبای تلخی ک با خوندن شعرهاشون صبح شد

یکی از آرزوهام دیدن ایشون بود

چقدر تلخه واژه..

۲۰۲۲۰۸۱۰_۰۳۵۰۰۲.jpg
farhad
farhad

او فقط آمده بود از دلِ ما رد بشود...

دیدگاه · 1401/05/16 - 10:28 7 +
علیرضا
علیرضا
غیرت آمد بر دلم زد دور باش یعنی ای نا اهل ازین در دور باش تو گدایی دور شو از پادشاه ورنه بر جان تو آید دور باش گر وصال شاه می‌داری طمع از وجود خویشتن مهجور باش

دیدگاه · 1401/05/12 - 11:46 2 +
farhad
farhad

تازه میفهمم که تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست:
دیــر آمدن
دیـــر آمدن...

دیدگاه · 1401/05/4 - 17:23 6 +
آیلار دختری در مزرعه
آیلار دختری در مزرعه
حضرت خیام به زیبایی چرخه زندگی رو توی دو بیت توضیح دادند:

یک چند به کودکی باستاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم ...

IMG_20220725_031404_850.jpg
برکه(فرشته)
برکه(فرشته)
روز مباهله چه روزی است؟

بیست‌وچهارم ذی‌الحجه روز مباهله نام گرفته است. در این روز که روز نزول آیه «تطهیر» نیز هست، خداوند بر ارزش‌ها و فضیلت‌های اهل بیت(ع) و جایگاه راستین آنان در درک و شناخت اسلام راستین مهر تأییدی دیگر زد. روایات فراوانی در منابع معروف و دست اول اهل سنّت و منابع اهل بیت(ع) آمده است، که با صراحت می‌گوید: آیه مباهله درباره حضرت علی(ع)، حضرت فاطمه(س)، امام حسن(ع) و امام حسین(ع) نازل شده است.


57932313.jpg

57932313.jpg
رها
رها

مرگ آمد چهره ام را بی تو اینجا دید و گفت:

آنچنان مردی که از منم نیاید هیچ کار....

1658399893364246_orig.jpg
رها
رها

هیچ تغییری نکرده ام

فقط برای خودم سنگری ساخته ام
بدون پنجره
بدون ماه
که نه من پای بلاتکلیفی ام خوب است و
نه تو پای آمدنت
من از خاطره شدن فراریم و
تو در خاطره ساختن مبتحر.....



1655651160723560_large.jpg
علیرضا
علیرضا
آدم بوی غذایی را بشنود دلش بخواهد و نداشته باشدش نفسش می ماند .مریض می شود ..! دیروز کنار پنجره بوی عطرت
می آمد …

دیدگاه · 1401/04/28 - 17:13 7 +
farhad
farhad

یک روز خواهد آمد که ﺁخرین روزی هست که بغل می‌کنی، ﺁخرین روزی هست که می‌بوسی، و برای ﺁخرین بار صدای کسی را می‌شنوی، اما هرگز نمی‌دانی ﺁخرین بار کِی خواهد بود.
پس هر روز را طوری زندگی کن که انگار ﺁخرین باری است که با کسی که دوستش داری زندگی می کنی.

دیدگاه · 1401/04/27 - 21:30 6 +
علیرضا
علیرضا
فرارسیدن عید غدیر خم برهمگان مبارکباد
بخوان ای بلبل شوریده عید عاشقان آمد
سکوت باغ را بشکن بهاری جاودان آمد
چمن با شبنم گل‌ها لطیف و دلگشا گردید
هزاران مژده شور آفرین در بوستان آمد
عید بزرگ غدیر بر شیعیان مولی علی (ع) مبارک

images (1).jpg
علیرضا
علیرضا
آمده فصل تابستان با خورشید فروزان تیر و مرداد،شهریور می آیند با تابستان تابستان گرمِ گرم است آفتابش داغ و سوزان اما من دوستش دارم چون تعطیل است دبستان تابستان فصل کوشش تابستان فصل کار است بر شاخه ی درختان میوه های آبدار است میوه ی آبدار و شیرین نعمت پروردگاراست
دیدگاه · 1401/04/25 - 17:32 4 +
Mehdi
Mehdi

نه قراری برای ملاقات

نه حرفی برای گفتن
نه ذوقی برای خواندنِ کتابی،
من را چه شده بود؟
گوشه ی سرد اتاق زل زده بودم به این احوال سوت وکور
آهنگی که مدام تکرار می‌شد
صدای عقربه های ساعتی که گذر بی شوق زندگی را نشانم می‌داد
بشقاب غذایی که دست نخورده باقی مانده بود تا دانه های برنج را با سلیقه در بالکن بچینم
تا شاید پرندگان رهگذر را دعوت کنم به صرف تنهایی ام!
از سر بی حوصلگی سراغ کمد وسیله های قدیمی رفتم
نمی‌دانم، شاید لا به لای این اجناسِ خاک خورده به دنبال حوصله ی گم شده ام می‌گشتم
به دنبال روز هایی که به هر بهانه ای لب هایم کِش می آمد و لبخندی شورانگیز نظم پوست صورتم را بر هم می‌ریخت.
هر کدام از این اجناس خاک خورده حامل تکه ای از من بود
حامل خاطره ای که در روزهای بی بازگشت جا مانده بود
چشمم خورد به یک گوشیِ تلفن همراه قدیمی که نمی‌دانم چه وقت اینجا رهایش کرده بودم.
گوشی را دستم گرفتم و نشستم کف زمین و روشن اش کردم
به رسم عادت همان روزها با تپش قلب و دست هایی عرق کرده یکراست رفتم سراغ پوشه ی پیام ها تا شاید حرفی یا جمله‌ ای دلم را به لرزه بیاندازد
چشمانم را بستم و یکی از پیام ها را باز کردم
بعد از صدا زدن اسمم و چند کلمه قربان صدقه
نوشته بودی
"سرکلاس بند نمی‌شوم
مدام از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم
آسمان ابری ست و باد می‌وزد، بوی باران دارد این هوا،
نشسته‌ایم به نوشتن و استاد مدام تکرار می‌کند با دلتان بنویسید
من اما دلم پیشِ تو مانده،
چتر نیاری با خودت، بارانی بپوش، عطر همیشگی ات را بزن و کفشی مناسب که پاهایت خسته نشود، می‌خواهم بی توجه به زمان قدم بزنیم، راستی شاخه گلِ آبی رنگ من فراموش نشود، اواسط خیابان ولیعصر، سر کوچه ی دلبر منتظرت هس
1 دیدگاه · 1401/04/23 - 23:55 11 +
پدرام
پدرام
ﺩﯾﺸﺐ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺘﻢ :
ﺑﮕﯿﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻫﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ..
ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻧﺪﺍ ﺁﻣﺪ :
ﮔﻮﺷﯿﺘﻮ ﺑﺪﻩ ...
ﻣﻨﻢ ﺳﺮﯾﻊ ﺭﻓﺘﻢ ﺯﯾﺮ پتو ﺧور و پوف ﮐﺮﺩﻡ…
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻧﺪﺍ ﺁﻣﺪ :
ﺩﯾﮕﻪ ﺯﺭ ﻧﺰﻧﯿﺎ …!!!
ﮔﻔﺘﻢ : ﭼﺸﻢ
صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ