یافتن پست: #آنطرف

davood
davood
گاهۍ تیڪه هاۍ ت را
آنقدر این طرف و آنطرف
ۍ مۍگذارۍ
ڪه دیگه قلبۍ براۍ
برات نمۍمـــــونه !
3 دیدگاه · 1400/05/5 - 00:41 در A-D-M 12 +
علیرضا
علیرضا
طلا باش،
تا اگر روزگار آبت کرد،
روز به روز طرح های زیباتری از تو ساخته شود...

سنگ نباش،
تا زمانه خردت کند وسرراه عابران به اینطرف وآنطرف پرتاب شوی ...

دیدگاه · 1400/04/9 - 16:42 5 +
نارنج خورشید
نارنج خورشید
*واکنش زینب سلیمانی به صوت جنجالی ظریف*

*ظریف بخوانید اما درشت تکرار کنید* ...
راست میگوید که میدان با میز فرق دارد، او اساساً حاصل یک تَکرار بی جاست، نه یک‌اقدام بجا
آقای دیپلمات
شما یادتان نمی آید،
*مرد میدان ما* آن روز که در زیر آفتاب سوزان جنوب پوست می انداخت تو در حال درست کردن اتوی کت و شلوارت در نیویورک بودی و در حال نوشتن پیش نویس ۵۹۸ و جام زهر
2 دیدگاه · 1400/02/9 - 23:46 8 +
Pari
Pari
پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند، او می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف‏ تر به یک پارک رسید، پیرمردی را دید که در حال دانه دادن به پرندگان بود. پیش او رفت و روی نیمکت نشست. پیرمرد گرسنه به نظر می رسید، پسرک هم احساس گرسنگی می کرد. پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آن ها تمام بعد از ظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند، بی آنکه کلمه‏ ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد، پسرک فهمید که باید به خانه بازگردد، چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت، پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد. وقتی پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب کجا بودی؟ پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر می رسید، جواب داد: پیش خدا! پیرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پیرش با تعجب پرسید: چرا اینقدر خوشحالی؟ پیرمرد جواب داد: امروز بهترین روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!
دیدگاه · 1399/01/27 - 00:58 در الماس 8 +
∞♡ خورشید ♡∞
∞♡ خورشید ♡∞


"آدم ها" هم مثل "خانه ها" آدرس دارند...
بعضی ها ساده و سر راست؛ مثل "نبشِ خیابان چهارم، پلاک بیست"
بعضی ها ظاهرا ساده، ولی پیدا نکردنی؛ انگار که یک‌ چیزی توی آدرسشان جا افتاده باشد، مثلا اسم شهر...و فقط نوشته باشد "خیابان امام خمینی، پلاک یک" ...خیابان امام خمینی را که همه ی شهرها دارند! خب توی کدامشان...؟؟
بعضی آدم‌ ها را می‌شود پیدا کرد، ولی پیچ درپیچند...میدان را که پیدا کردی باز باید سرِ میدان بقیه‌اش را از یک نفر بپرسی...کوچه را هم که نشانت می‌دهد می گوید "باز جلوتر بپرس"!
بعضی ها تهِ کوچه‌ی بُن بست اند...پیدایشان که کردی و باهم چایی خوردید و مهمانی تمام شد، چون آنطرفشان به هیچ کجا باز نیست، از همان راهی که آمدی باید برگردی...!
بعضی آدم ها هم هنوز از خودشان "پلاک" ندارند؛ با پلاکِ دیگران پیدا می شوند...! خیابان و کوچه از خودشان است، ولی باز هم تهِ آدرسشان نوشته:
" روبروی پلاک ۲۲

از تبار❤️ آدم
از تبار❤️ آدم
اشک زبيداد عشق پرده گشا ميشود
...........فهم معما کنيد آبله وا ميشود
ذوق طلب عالميست وقف حضور دوام ....
................پر با جابت مکوش ختم دعا ميشود
گاه وداع بقا تار نفس از امل .............
..........چون بگسستن رسيد آه رسا ميشود
جوهر اهل صفا سهل نبايد شمرد .................
.........آينه گر قطره ايست بحر نما ميشود
حرص بصد عز و جاه در همه صورت گداست ...........
.................گر بقناعت رسي فقر غنا ميشود
آنطرف احتياج انجمن کبرياست ...............
.....چون زطلب در گذشت بنده خدا ميشود
چند خورد آرزو عشوه برخاستن .................
...........غيرت امداد غير نيز عصا ميشود
غذر ضعيفي دمي کاينه گيرد بدست .................
...........آبله در پاي سعي ناز حنا ميشود
از کف بيمايگان کارگشائي مخواه ....................
............دست چو کوتاه شد ناخن پا ميشود
غير وداع طرب گرمي اين بزم چيست ...........
............تا سحر از روي شمع رنگ جدا ميشود
خاک بسر ميکند زندگي از طبع دون ................
.............پستي اين خانها تنگ هوا ميشود
بگذر از ابرام طبع کز هوس هرزه دو ..................
............حرص خجل نيست ليک کار حيا ميشود
دیدگاه · 1398/11/27 - 13:38 1 +
M.crystal
M.crystal

┄┄┅┅✿❀❤❤❀✿┅┅┄┄

میخواهد
بودم با چند##حافظه #.
از اینتنگمیرفتم یکتر ؛
از کجا‌ام# .
‌ها#
‌بخت‌ترند...
که...
┄┄┅┅✿❀❤❤❀✿┅┅┄┄
۲۰۱۹۱۱۰۱_۱۷۲۰۱۰.jpg
Pari
Pari
ما راهی طولانی را یک شبه رفته ایم

دوستان این متن را از دوستی دریافت کردم و بسیار لذت بردم‌ و در اینجا می آورم .

“ما متولدین دهه های بیست تا چهل از نسلی متفاوت هستیم، نسلی که دیگر تکرار نمی شود.

ما هم بوی خزینه و آب انبار حمام های عمومی یادمان است و هم نشستن و لذت بردن در جکوزی و ماساژ با آب گرم.

ما همان هایی هستیم که با ژیان خانواده ویا خویشان ویاعمو و دایی جان می رفتیم سیزده بدر و با درشکه و یا با کرایه های بنز ۱۷۰ اینطرف و آنطرف می شدیم و چند سال بعد توی خیابان های شهر، با دهانی باز، ماشین های بوگاتی و مازراتی را شمرده ایم!

ما همان هایی هستیم که از بازی الک دولک، هفت سنگ و کوبیدن کف دست روی عکس آدامس فوتبالی گذشتیم و به بازی پوکمنگو رسیدیم.
ما نسلی هستیم که از جاهل های فیلمهای مسعود کیمیایی تا تیپ هایی مثل گلزار را در سینما پاییده ایم و از نعره های لوتی های توی فیلم فارسی تا صدای عشوه های پسران دخترنمای این سالهای سینمای ایران را هم شنیده ایم!

ما نسل عجیبی هستیم که دیروز با سکه دوزاری ، ارتباط تلفنی برقرار می کردیم و امروز با موبایل مون، پول جابجا می کنیم.

ما استثنائیم... نسل قبل از ما این چنین نبود و نسل بعد از ما هم این چنین نخواهد بود.

ما ساعتی که با اثر گاز دندان روی مچ دست و کشیدن عقربه هایش با خودکار بیک ایجاد می شد را
تجربه کرده ایم تا آیواچ و ساعت سامسونگ را.

ما راهی طولانی را یک شبه رفته ایم!

نسل قبل از ما رفتند و این همه اتفاقات عجیب و غریب دنیای مدرن را ندیدند و نسل بعد از ما هم می آیند، در حالی که به علت استفاده از رایانه در کلاس هایشان، هیچ حسی نسبت به بوی دفترهای کاهی و نو در اول مهر ندارند!

ما نسل خوبی بودیم! قدر ما را بدانید که در جهان چنین نسلی که هم جواد یساری را درک کرده باشد و هم جاستین بیبر را، دیگر نخواهد آمد!
نسلی که بااخلاص تمام درخدمت پدر و مادربود وهست وهم وقتی خودش به درجه ی مادری و پدری رسید تمام قد در خدمت فرزند هم قرار گرفت و به هر دو گروه عاشقانه مهر ورزیده ،می ورزد و خدمت می کند
ما تابستان هایمان به میوه چیدن از باغ های مردم و توت خوردن در کوچه ها، و شب ها خوابیدن در پشت بام وشمردن ستاره ها، گذشت و ناگهان توی چند تابستان بعد با تورهای تایلند و آنتالیا مواجه شديم!

تقدیم به تمام دهه ی بیست تا چهلی‌های عزیز و همه نسل های دیگر که ما را در کنار خودشون صمیمانه حس می کنند
EHSAN
EHSAN
دوش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ بودم‌ با صبا‌‍‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ در‌‌‌‌‌‌ گفتگو
گفتم‌ از احوال خود‌ با من بگو
درجوابم گفت حالم خوب نیست
گفتمش این نا خوشی از بهرچیست
گفت‌ گشتم در دیار مسلمین
تا رسیدم کشوری همچون نگین
سرزمینی بس بزرگ و نفت خیز
از معادن هر چه گویی ای عزیز
وضع بازارش بسی آشفته بود
می نمایانید شاخص‌ها رکود
مفتضح دیدم فضای اشتغال
گر چه می آمد صدای قیل و قال
صادراتش‌ نفت بود و گازوییل
می رسید از آنطرف جنس شکیل
جنس‌ چینی بود آنجا‌ بی شمار
جنس ملی خاک می خورد و غبار
علی باقری
∞♡ خورشید ♡∞
∞♡ خورشید ♡∞
خیلی وقت ها
عجیب دلم میخواهد
ماهی کوچکی بودم با چند ثانیه حافظه !
از این سر تنگ که میرفتم
یک وجب آنطرف تر یادم نبود از کجا آمده ام !

ماهی ها
خوشبختند شاید
که دلتنگ نمیشوند دیگر !!!
Hosein
Hosein
خـــــدایــــــا
در بیکرانه ی زندگی دو چیز افسونم کرد
رنگ آبی آسمان که میبینم و میدانم نیست
و خدایی که نمیبینم و میدانم هست.
درشگفتم که سلام آغاز هر دیدار است... ولی در نماز پایان است!
شاید این بدان معناس که پایان نماز آغاز دیدار است!
خدایا بفهمانم که بی تو چه میشوم اما نشانم نده!!!
خدایا هم بفهمانم و هم نشانم بده که با تو چه خواهم شد
ﮐﻔـﺶِ ﮐﻮﺩﮐﻲ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮﺩ. ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻭﯼ ﺳﺎﺣﻞ نوﺷﺖ: ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺩﺯﺩ...
آنطرﻑ ﺗﺮ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﯿﺪ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ ﻧﻮﺷﺖ: ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪ...
ﺟﻮﺍﻧﻲ ﻏﺮﻕ ﺷﺪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﻮﺷﺖ: ﺩﺭﻳﺎﻱ ﻗﺎﺗﻞ...
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩﻱ ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪﻱ ﺻﻴﺪ ﻛﺮﺩ ﻧﻮﺷﺖ: ﺩﺭﻳﺎﻱ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ...
ﻣﻮﺟﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﺴﺖ.
ﺩﺭﯾﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻔﺖ: "ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﻧﻜﻦ ﺍﮔﺮﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺎﺷﯽ".
بر آنچه گذشت, آنچه شکست، آنچه نشد...
حسرت نخور؛ زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمیشد...
∞♡ خورشید ♡∞
∞♡ خورشید ♡∞

بیخیالِ لباس‌های مشکی‌ و کفش‌های کتانی‌ام
حواسم پرت تو که می‌شود
دلم هوای روسری قرمز رنگم را می‌کند و تق تقِ پاشنه‌های کوتاه و بلند!
هوای زیبایی چشم‌هایم در چشم تو!
حواسم پرت تو که می‌شود
تمام حرف‌هایت را روبه روی آینه مرور می‌کنم
ادایت را درمی‌آورم و از زبان تو
قربان صدقه‌هایت را نثار خودم می‌کنم..
حواسم پرت تو که می‌شود
بیخیال آرایش همیشگی،
خودم را از جلوی آینه کنار میزنم
می‌برم یکی دو کوچه آنطرف‌تر از خانه
جایی حوالی بوسه‌های خداحافظی‌ات
پشت آخرین شمشادی که هنوز سبز است
چند بوسه‌ی دست اول میگذارم روی طاقچه‌ی پنجره‌ای که همیشه بسته بود!
قدم می‌زنم و سهراب زمزمه می‌کنم
حواسم پرت تو که می‌شود
با لبخند هرعابری مست می‌شوم
دیوانگی‌هایم شهر را پر می‌کند
و حالم
عجیب خــوب می‌شود..
حواسم را پرت تو که می‌کنم
درست همانجا کنار تنهایی‌ات
کنار لحظات نفس گیری که خیال می‌کنی در آن دورها
کسی به یادت نیست،
لبخندی می‌شوم روی لبهای کسی که دوستش داری!
صوتی که بابا صدایت می‌کند
ردپای طفلی میشوم روی سینه مردانه‌ات..
حواسم را که از حوالی‌ات می‌گذرانم،
آنقدر خوب و خواستنی‌ می‌شوی که عطرت نفسم را می‌بُرد!
بو میکشم تمام دوری‌ات را..
یادم می‌رود نیستی و باز هم دو فنجان روی میز خواهم گذاشت!..
یادم می‌رود کافه‌های جدید شهر
هیچ یک از خاطراتمان را نساخته‌اند اما
میزهای شماره‌ی دوازده،
تا همیشه در تملک ما خواهد بود!
تمام مسیر را
هر چقدر طولانی باشد
پیاده برمیگردم و کم کم
یک چیزهایی دست‌گیرم می‌شود
اینکه نبودنت با غروب تناسب عجیبی دارد!
و آن پارکِ ابدی
هر روز برای چشم غره‌هایم
دهن کجی می‌کند!
حواسم که پرت می‌شود به این روزهایت
تازه می‌فهمم که چرا خط چشم
مناسب چشم‌های بارانی نیست..
و جیغ‌تر از رژهای قرمز
فریادی‌ست که در گلویمان مُرد!
حواسم را که پرتِ آغوشت می‌کنم ،
زیبایی‌ام دو چندان می‌شود
و این باران است
که تمام شهر را می‌بارد...

500x500_1539273606433086.jpg

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ