یافتن پست: #ادامه

مهدی مهدوی
مهدی مهدوی
دلتان نگیرد از تلخی‌ها ...
یک نفر هست همین حوالی
دورتر از نگاه آدم‌ها
نزدیک تر از رگ گردن
روزی چنان دست‌‌تان را می گیرد که
مات می شوند تمام کسانی که
روزی به شما پشت پا زدند...
: بالاخره یکیو پیدا می کنی که می بینی بدون حد و مرز بهت عشق می ورزه، بهت ارزش می ده، برات احترام قائله، طرز فکرتون خیلی شبیه همه، درکت می کنه، سلیقه موسیقیتون یکیه، همه ی شکستگیات و زخماتو می‌بنده، به بهتر شدنت کمک می کنه، بهت آرامش میده و رفتارای بچگانه نداره، برای آینده ارزش قائله و باعث پیشرفت جفتتون میشه، کنارش خوش میگذره، از موندنش مطمئنت میکنه و باعث اعتمادت میشه، زندگیتو قشنگ تر میکنه و متوجه میشی آدمای قبلش سو تفاهم بودن و خدا برای چی از زندگیت بیرونشون کرده، بالاخره یک آدم مناسب تو میآد که بهت می‌فهمونه زندگی ارزش ادامه دادن داره.
_error_
_error_

تا چن ماه پیش فک میکردم ناراحتیِ اینکه بهترین دوستمو از دست دادم تا همیشه باهام میمونه ولی بعد از گذشت تقریبا سه سال حتی خاطراتشم کمرنگ شدن واسم

خوشحالم ک همش ب خودم گفتم زمان بده، میگذره، خوب میشی
خوشحالم ک هر چند از درون شکستم ولی ظاهرم سالمه
ملوم نیس تا کی بتونم دووم بیارم ولی ادامه میدم دیگ.
پ. ن عکس، ی رفیق این مدلی میخواستم ک خب، میگذره.
IMG_20220406_232425_531.jpg
56 دیدگاه · 1401/05/12 - 23:58 10 +
Mehdi
Mehdi

@hosseinhaerian

اولین حرفم به تو این بود. « برای هر تولد، یه مرگ تعریف شده »
یادت میاد چشمات رو درشت کردی و گفتی از مرگ نگو. مگه چند سالته. نمی‌دونستی من دارم از تولد حرف می‌زنم. چون تو تولد من بودی.بازگشت به زندگی بعد از یه مرگ طولانی. فراموش کردن خاک. دور انداختن کفن. پوشیدن لباس نو. شنیدن ضربان قلب.
یادت میاد دستت رو گرفتم و گذاشتم رو قلبم. گفتی چه خبره؟ چرا انقدر تند می‌زنه؟ گفتم تو اونجایی. از خودت بپرس. خندیدی و گفتی خونه‌ی خودمه. دوست دارم بالا و پایین بپرم. حرف حق جواب نداشت. بلند شدی. قلبت رو گذاشتی روی گوشم. محکم فشار دادی. گفتم به‌به چه صدایی... گفتی آدم خوب نیست از صدای خودش تعریف کنه.
یادت میاد سرت رو گذاشته بودی رو شونه‌م... من داشتم یه قصه تعریف می‌کردم. رسیده بود به اونجایی که مرد می‌گفت «من خوشبخت نیستم ، چون چهل سال زندگی کردم و معشوقه‌م رو نبوسیدم» رفته بودی تو قصه... اشک و ریمل ، مهمون لباس سفیدم شده بود. گفتم برای امروز کافیه. ادامه‌ش باشه برای بعد... گفتی جان من قصه رو خوب تموم کن. اگه خوب تموم بشه، جایزه داری. من عاشق جایزه‌هات بودم. پس معشوقه‌ی مُرده رو از زیر خاک بیرون آوردم، حموم بردم، آرایش کردم و مرد رو فرستادم سراغش... گفتم به‌درک یه قصه منطق نداشته باشه. جایزه مهم‌تر بود.
بعد خندیدی و خندیدی و خندیدی...
یادت میاد گفتی چشمات رو ببند. با چشم بسته می‌دیدمت.‌ چون من سلول به سلول تو رو حفظ بودم. کنارم دراز کشیدی. دستت رو انداختی دور گردنم. بوی بهشت می‌اومد. در گوشم گفتی « دیگه وقتشه خوشبخت بشیم »
بعد بوسیدمت. یه‌ بار. دو‌ بار. شاید هزار بار. انگار تو قلب‌مون یه بچه سوار چرخ‌و‌فلک شده بود. مدام تکرار می‌کرد دوباره، دوباره،دوباره... آره درسته.هزار بار فایده نداره. بوسیدمت. با همون لب‌هایی که قبل از تو سال‌ها فقط برای حرف زدن بود.
جاده‌ی تنت رو قدم زدم. با هر قدم خس
_error_
_error_

وقتی مرگ بزرگ‌ترین خطر است،

به زندگی امید می‌بندیم؛
اما زمانی که می‌آموزیم خطری را که حتی بزرگتر از این است بشناسیم،
امیدمان به مرگ است.
وقتی خطر به حدی بزرگ است که به مرگ امید می‌بندیم،
آن‌گاه نومیدی عبارت است از اینکه امیدی نداریم حتی به اینکه بتوانیم بمیریم.
کی‌یر کگور
Screenshot_20220707-011108_Instagram.jpg
52 دیدگاه · 1401/05/10 - 00:00 12 +
farhad
farhad

احساس میکنم با یه درصد شارژ ادامه میدم همینقدر خسته و بریده... (:

دیدگاه · 1401/05/6 - 21:46 2 +
farhad
farhad

شاید خوشبینی یک استعداد ذاتی باشد
شاید هم یک مهارت کسب کردنی
اما هر چه که هست برای ادامه ی بقا
انسان حیاتی و لازم است...

دیدگاه · 1401/05/4 - 17:13 4 +
extraordinary
extraordinary
او همانندِ موسیقی بی‌کلام بود،
حَرفی نمیزد، اما تاثیرش را می‌گذاشت.....

Screenshot_۲۰۲۲۰۷۲۵-۱۰۲۹۳۵_Instagram.jpg
36 دیدگاه · 1401/05/4 - 00:17 14 +
محسن
محسن

اگه‌ آدما
رفتارشون مثل قبل بدست آوردنتون بود
بهتون تبریک میگم.
واقعا دوستون دارن...

18 دیدگاه · 1401/04/25 - 21:49 15 +
M-R
M-R
حالا نیازی نیس تو مغزتون بگین :" طرف چه احمقه ، حرفمو باور میکنه .
طرفتون احمق نیس ، حرفتونم باور نکرده
داره بهتون نگاه میکنه که ببینه تا کجا میخواین ادامه بدین .
دیدگاه · 1401/04/25 - 12:00 2 +
☆☆●•Fereshteh●•☆☆
☆☆●•Fereshteh●•☆☆
تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم
روبروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم

حال اگرچه هيچ نذری عهده‌دارِ وصل نيست
يك زمان پيشآمدی بودم كه امكان داشتم

ماجراهايی كه با من زير باران داشتی
شعر اگر می‌شد قريب پنج ديوان داشتم

بعد تو بيش از همه فكرم به اين مشغول بود
من چه چيزی كمتر از آن نارفيقان داشتم

ساده از "من بی تو می‌ميرم" گذشتی خوبِ من
من به اين يک جمله‌ی خود سخت ايمان داشتم

لحظه‌ی تشييع من از دور بويت می‌رسيد
27 دیدگاه · 1401/04/9 - 23:48 14 +
محسن
محسن

تنها بدیش این بود که خیلی خوب بود !
بعضی از آدم‌ها انقدر خوب هستند که نباید بهشون نزدیک شد !
باید آن ها را از دور دید، از دور سلام کرد، از دور لبخند زد، از دور دوست داشت ...
شاید این هم یک جور داشتن باشه ،
آخه زندگی متخصص اینه که آدم‌های خوب رو ازت بگیره !


کامنت

12 دیدگاه · 1401/04/7 - 20:42 14 +
Saeed
Saeed

حالا که رفتنی شده ای طبق گفته ات


باشد، قبول…لااقل این نکته را بدان:

آهن قراضه ای که چنان گرم گرم گرم

در سینه می تپید،

دلم بود…

نا مهربان.. خداحافظ

sahariii
sahariii
سلام...خیلی وقته که اینجانیستم
خیلی مشکل پیش اومد برام
حالم اصلا خوب نبود
مریض شدم
دوبار خودکشی کردم
ناامید شدم
به در بسته میخوردم
خسته شدم
اما با وجود همه ی اینا محکوم بودم به زندگی
زندگی بدترین اجبار بود
سخت ترین شکنجه برای منی ک فراری بودم ازش
خیلی چیزا رو یادم نمیره
دردایی ک کشیدم
اشکایی ک ریختم
دلبسته ی کسی بودم که بودنش هر لحظه عذاب بود و نبودنش
دردناکتر از عذاب
اما زمان کاری کرد که آرامش فقط مختص زمانی شد که پیشم بود
خنده های از ته دلم واسه ی اون بود
حالا
با همه ی این مشکلات
جمعه قراره واس نشون کردن بیان خونمون
ازتون میخام واسم دعا کنین
بعد این همه سختی یه ذره آرامش حقمه
مگه ن؟
∂ғάяί
∂ғάяί
IMG_20220625_152327_687.jpg
☆☆●•Fereshteh●•☆☆
☆☆●•Fereshteh●•☆☆

@dr_davod300


دکی اینم برای تو
DAROSAZ-HAYATKHALVAT-8.jpg
صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ