یافتن پست: #اما

علیرضا
علیرضا
ریسمان پاره را می توان دوباره گره زد
دوباره دوام می آورد
اما هرچه باشد ریسمان پاره ای است
شاید ما دوباره همدیگر را دیدار کنیم
٠•●♤Farid♧●•٠
٠•●♤Farid♧●•٠
IMG_20220110_043321_581.jpg
مریم
مریم

دقیقه‌های من با تو
غرق خوشحالیست
کنار چشم تو بودن
چه خوب احوالیست... ❤️

IMG_۲۰۲۲۰۱۱۴_۲۰۲۶۰۵.jpg
5 دیدگاه · 1400/10/24 - 20:26 10 +
extraordinary
extraordinary
اینجاهم دیگه مث قبل نیس......
همه رفتن...:/
علیرضا
علیرضا
دل دیوونم از تو تنها نشونم از تو
یه عکس یادگاری که خودتم نداری
شده رفیق شبهام وقتی که خیلی تنهام
میگیرمش روبروم بازم میشی آرزوم
علیرضا
علیرضا

غمگین نشو

وقتی کسی تلاشت را

نمی بیند و هنرت را درک نمی کند.

طلوع خورشید

منظره ای تماشایی است.

اما بیشتر مردم همیشه ی خدا آن موقع صبح خواب هستند.

دیدگاه · 1400/10/23 - 18:41 3 +
علیرضا
علیرضا
جملات زیبا در مورد صادق بودن:
صادق بودن ممکن نیست برای شما دوستان زیادی بیاورد. اما همیشه بهترین دوست را نصیب شما می کند!
دیدگاه · 1400/10/23 - 18:38 3 +
علیرضا
علیرضا
تصور کن که تمام مردم دنیا در صلح زندگی می کنند. شاید با خود بگویید که من رویاپردازم. اما من تنها کسی نیستم که اینگونه فکر می کنم.
دیدگاه · 1400/10/23 - 18:34 3 +
برکه(فرشته)
برکه(فرشته)

جنگیدن با زندگی

هر از چندگاهی، دختری به پدرش اعتراض می‌کرد که زندگی سختی دارد و نمی‌داند چه راهی رفته که باعث این مشکلات شده است.

این دختر همیشه در زندگی در حال جنگ بود. به نظر می‌رسید هر مشکلی که حل می‌شود، یک مشکل دیگر به دنبالش می‌آید.

پدرش که سرآشپز بود او را به آشپزخانه برد. او سه کتری را پر از آب کرد و هر کدام را روی دمای بالا قرار داد. زمانی که آب هر سه دیگ به جوش رسید، او سیب زمینی ها را در یک کتری ، تخم مرغ‌ها را در کتری دیگر و دانه های قهوه را در کتری سوم گذاشت. سپس ایستاد تا آن ها نیز آب پز شوند؛ بدون این که به دخترش چیزی بگوید.

دختر غر می‌زد و بی صبرانه منتظر بود تا ببیند پدرش چه می‌کند. پس از بیست دقیقه، او گازها را خاموش کرد.

پدر سیب زمینی ها را از قابلمه خارج کرد و داخل یک ظرف گذاشت. تخم مرغ ها را نیز خارج کرد و داخل یک ظرف گذاشت. او قهوه ها را نیز با ملاقه خارج کرد و آن را داخل یک فنجان ریخت

سپس به سمت دخترش برگشت و از او پرسید: دخترم چی می‌بینی؟

دختر گفت: سیب زمینی، تخم مرغ و قهوه

پدر گفت: بیشتر دقت کن و به سیب زمینی ها دست بزن.

دختر این کار را کرد و فهمید که آن ها نرم شده اند

سپس از دخترش خواست تا تخم مرغ ها را بشکند. زمانی که تخم مرغ ها را برداشت فهمید که تخم مرغ ها

برکه(فرشته)
برکه(فرشته)

پیرمرد روستایی

پیرمردی در یک روستا زندگی می کرد. او یکی از بدشانس ترین آدم های دنیا بود. کل روستا از دست او خشمگین و عصبانی بودند. او همیشه افسرده بود و درباره هر چیزی اعتراض می کرد و در یک کلام همیشه حالش بد بود!

هرچه سنش بالاتر می رفت بداخلاق تر و بد دهن تر می‌شد. مردم از او دوری می‌کردند، چرا که بدشانسی او مسری بود. او حال بدش را به بقیه نیز منتقل می‌کرد.

اما یک روز، وقتی به هشتاد سالگی رسیده بود، یک اتفاق عجیب افتاد.

شایعه ای فورا در میان مردم پخش شد:

پیرمرد امروز خوشحال است؛ او درباره هیچ چیز شکایت نمی‌کند، لبخند می‌زند و حتی چهره اش باز شده است.

اهالی روستا دور هم جمع شدند. از پیرمرد پرسیده شد: چه اتفاقی برای تو افتاده است؟

گفت: اتفاق خاصی نیفتاده. هشتاد سال من به دنبال شادی بودم و این کار بی فایده بود. حالا تصمیم گرفتم بدون شادی زندگی کنم و فقط از زندگی لذت ببرم. به همین دلیل الان شادم!

Reza
Reza
من مطمئنم مامانم یه دوره فوق تخصصی...
"چگونه در کمتر از 10 ثانیه به فرزند خود برینیم " رو در یکی از کشورهای اروپایی گذرونده
دیدگاه · 1400/10/21 - 12:33 7 +
majid
majid
همه عاشق شدن را بلدند،
اما فقط تعداد کمی هستند
که بلدند چگونه در عشق با یک نفر
برای مدتی طولانی بمانند ...
دیدگاه · 1400/10/21 - 10:49 2 +
majid
majid
مثل آن مرداب غمگینی
که نیلوفر نداشت

حال من بد بود. اما !
هیچ کس باور نداشت

خوب می دانم ؛که تنهایی
مرا دق می دهد !

عشق هم در چنته اش
چیزی از این بهتر نداشت

1556122404635845_large.png
دیدگاه · 1400/10/21 - 10:22 2 +
علیرضا
علیرضا
گوش­هایت را به همه بسپار اما صدایت را به عده‌ای معدود!
دیدگاه · 1400/10/21 - 10:11 3 +
azar
azar

لنگه های چوبی در حیاط ما

گرچه کهنه هستن و جیر جیر میکنن
اما خوش به حال اونا که لنگه ندارن
دیدگاه · 1400/10/21 - 09:56 3 +
صفحات: 2 3 4 5 6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ