یافتن پست: #باد

Mahtab
Mahtab

IMG_۲۰۲۲۰۵۱۹_۱۹۰۷۳۲.jpg
علیرضا
علیرضا

خسته ام از آرزوها؛ آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی؛ بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را؛ روز وشب تکرارکردن خاطرات بایگانی ؛ زندگی های اداری

علیرضا
علیرضا
خوشش باد آن نسیم صبحگاهی
که درد شب نشینان را دوا کرد
نقاب گل کشید و زلف سنبل
گره بند قبای غنچه وا کرد
به هر سو بلبل عاشق در افغان
280384067_516803483260252_3251002476390394432_n.jpg
علیرضا
علیرضا
مثل یک عکس قدیمی که از آن یاد شود گفتم از خاطره هامان که دلم شاد شود
می گذارم که زمان هم به عقب برگردد تا همان روز که چشمم به تو افتاد شود
سال هشتاد و نمی دانم دلتنگیِ من &n
علیرضا
علیرضا
توی این خانه کسی بعد تو تنها مانده دهن پنجره از رفتن تو وا مانده
قاب عکسی شده این پنجره و رفتن تو مثل یک منظره در حافظه اش جا مانده
چمدان بستی و هنگام خداحافظی ات &nbs
علیرضا
علیرضا
می نوش که عمر جاودانی اینست
خود حاصلت از دور جوانی اینست
هنگام گل و باده و یاران سرمست
علیرضا
علیرضا
انسانی که با سکوت دمخور نشود
نمی‌تواند که با عشقِ من حرفی بزند
کسی که با چشمش “باد” را نبیند
چگونه می‌تواند کوچم را درک کند؟!
کسی که به صدایِ سنگ گوش نسپارد
رضا
رضا
بیست و پنج اردیبهشت ماه ؛ روز پاسداشت زبان پارسی و بزرگداشت فردوسی بر همه ایرانیان فرخنده باد...

IMG_20220515_152147_501.jpg
علیرضا
علیرضا

ز داغ عشق تو خون شد دل چو لاله ی من-فغان که در دل تو ره نیافت ناله ی من

مرا چو ابر بهاری به گریه آر و بخند -که آبروی تو ای گل بود ز ژاله ی من

علیرضا
علیرضا
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
دیدگاه · 1401/02/25 - 10:27 1 +
علیرضا
علیرضا

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست

تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس

طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

دیدگاه · 1401/02/25 - 10:05 2 +
Reza
Reza

این خط وسط قرص ها برا چیه ؟

علیرضا
علیرضا

رفتی دلم شكستی ، این دل شكسته بهتر-پوسیده رشته عشق ، از هم گسسته بهتر

من انتقام دل را هر گز نگیرم از تو-این رفته راه نا حق ، در خون نشسته بهتر

علیرضا
علیرضا

دل درد آشنا را در تو دیدم-تو میدانی خدا را در تودیدم-نمی دانم که بی تو کیستم من-اگر روزی نباشی نیستم من

دراین سینه دلی دیوانه دارم-چه گویم دشمنی در خانه دارم-مبادا لب نهاد بر جام دیگر-نشیند بر لبانش نام دیگر

Mehdi
Mehdi

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم


دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.

اما این یکی فرق داشت

وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!

همان همیشگی من را میخواست

همیشگی ام به وقت تنهایی!

تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.

موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!

ساده بود، ساده شبیه زن هایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!

باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.

همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،

داشت شاملو میخواند و بدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد.

اما نه!

باید چشمانش را میدیدم

گفتم ببخشید خانوم؟

سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما

اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر باز و بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت ،طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.

خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.

از فردا یک تخته سیاه گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!

همیشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.

چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!

Screenshot_۲۰۲۲-۰۵-۱۳-۱۸-۵۲-۳۴-۶۵۵_com.instagram.android.jpg
صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ