یافتن پست: #بدون

Mahtab
Mahtab

پس چرا تغییر نکرده است{-42-}


IMG_۲۰۲۲۰۵۱۸_۲۳۲۳۲۷.jpg
sahar
sahar



[لینک ضمیمه]
تو بیا
علیرضا
علیرضا

وقتشه همه بدونن عشق اول آخری تو

طاقت دلبریاتو اون خندیدناتو

اون چال گونه هاتو ندارم ندارم

لج و لج کردناتو دلخورشدناتو

حتی اون رنگ چشاتو ندارم ندارم…

دیدگاه · 1401/02/28 - 10:14 4 +
Mahtab
Mahtab

یه خسته نباشید میگم یه اساتید محترم



امشب خوب آبرو داری کردید پیش صابخونه

نگین
کتی
شکارچی
مرسی که هستید{-18-}
11 دیدگاه · 1401/02/27 - 23:15 16 +
♡♡
♡♡

عاشق شوید!

نه به خاطر بوسه و هم آغوشی عاشق شوید

به خاطر تمرکز ذهن روی یک نفر وفاداری لذت دارد! ‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
54 دیدگاه · 1401/02/27 - 22:45 17 +
برکه(فرشته)
برکه(فرشته)
کاش ما آدم ها قبل از اینکه کسی رو که دوستش داریم
رو از دست بدیم بهش بگیم دوستت دارم.بگیم بدون تو زندگی
معنا نداره.ولی حیف این غرور لعنتی جلوی همه ی دوستت دارم ها
رو گرفته.نمیذاره حرف دلتو بزنی.فقط بدون خیلی دلتنگتم.هرچند که
میدونم تو اصلا به فکر من نیستی.
❥ ꫝꪖᦔⅈ♥️ ᵏꪖtⅈ ❥
❥ ꫝꪖᦔⅈ♥️ ᵏꪖtⅈ ❥

چه قشنگه آدم یکیو داشته باشه
که وقتی دلش گرفت..
زنگ بزنه بگه: دلم گرفته اونم بگه
قربون دلت برم مگه من مردم که دلت گرفته!!
وقتی عصبانی هستی و هی
کل کل کردی درکت کنه و
بعد که گفتی: ببخشید اعصاب نداشتم
اونم بگه اشکال نداره مهم اینه که الان خوبی..
آدم باید یکی رو داشته باشه که
شب ها با فکر به اون خوابش ببره و
با صدای اون صبح ها بیدار بشه..
آدم باید یکی رو داشته باشه که
دلش گرم باشه به بودنش و دوست داشتنش
و بدونه هر چقدرم قهرو آشتی کنند کسی جاشو نمیگیره و آخرش مال خود خودشه....
آدم باید گرمی عشق رو توی چشمای طرفش
توی صداش..، دست هاش..
حتی پیام هاش حس کنه...
آدم باید یکی رو داشته باشه که نفسش
به نفس اون بند باشه!
یکی که چه پیشت باشه چه نباشه
همه دقایق زندگیت با فکر و یادش بگذره؛

یکی که عاشقش باشی..

یکی که عاشقت باشه..

IMG_20220516_151523_055.jpg
7 دیدگاه · 1401/02/27 - 12:23 13 +
❥ᵏꪖtꪖꪗꪊꪀ♥️ꪑ ❥
❥ᵏꪖtꪖꪗꪊꪀ♥️ꪑ ❥


نمیخواـב کار خاصے بکنی...
توے בنیاے شلوغ امروز
کـہ هیچکس حوصلـہ ے کسے رو نـבاره،
گوش شنواے حرـ؋ـاش باش..
آـבما اونقـבر پیش بقیـہ قضاوت شـבن
کـہ בیگـہ جرات حرـ؋ زـבن نـבارن..
کـہ یـہ בنیا حرـ؋ توے مغزشون گنـבیـבه‌..
هیچے نگو ؋ـقط گوش کن بهش...
بذار بهت بگـہ چے بهش گذشتـہ تا آروم بشه....


IMG_۲۰۲۲۰۵۱۱_۱۲۲۳۵۸.jpg
9 دیدگاه · 1401/02/27 - 11:37 18 +
үάşίღ
үάşίღ
پرسند رفیقان من از حال دلم!
آن دل که مرا نیست
چه دانم حالش...


aba7ab232f58adf1257aa916ae1041ed.jpg
❥ᵏꪖtꪖꪗꪊꪀ♥️ꪑ ❥
❥ᵏꪖtꪖꪗꪊꪀ♥️ꪑ ❥


وقتے انسانے از בرـב בیوانـہ می‌شوـב
ـבیگران בرـבش را نه
ـ؋ـقط בیوانگی‌هایش را می‌بیننـב.

IMG_۲۰۲۲۰۵۰۶_۱۴۳۰۳۷.jpg
25 دیدگاه · 1401/02/26 - 13:49 12 +
♡♡
♡♡

اگه از من بپرسی، میگم تموم پختگی ها و بالغ شدنا از یک جدایی شروع می شه؛ جدا شدن از یک عشق، جدا شدن از یک امنیت، جدا شدن از یک قدرت، جدا شدن از یک وابستگی، جدا شدن از هرچیزی که فکر می کنی بدون اون پوچ می شی. جدایی ها اتفاق می افتن تا بهت یاد بدن که بدون هیچ چیز پوچ نمی شی. تا یاد بگیری تو فرا تر از اتفاقات بد زندگیت هستی، و همیشه چیزایی هستن که بهت معنا بدن. تا تجربه کنی و قوی تر بشی. تا خودتو پیدا کنی و بدونی همیشه راه هایی هستن که انتظار قدمات رو می کشن و دنیات اونقدر بزرگ هست که تو چارتا اتفاق بد خلاصه نشه.

دیدگاه · 1401/02/25 - 22:56 12 +
سمـــــا
سمـــــا

8fceb62c07f499db6ca7481afa473f1423708067-360p.mp4 · 1.5MB
Reza
Reza

این خط وسط قرص ها برا چیه ؟

S63
S63

هععی..


Mehdi
Mehdi

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم


دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.

اما این یکی فرق داشت

وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!

همان همیشگی من را میخواست

همیشگی ام به وقت تنهایی!

تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.

موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!

ساده بود، ساده شبیه زن هایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!

باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.

همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،

داشت شاملو میخواند و بدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد.

اما نه!

باید چشمانش را میدیدم

گفتم ببخشید خانوم؟

سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما

اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر باز و بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت ،طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.

خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.

از فردا یک تخته سیاه گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!

همیشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.

چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!

Screenshot_۲۰۲۲-۰۵-۱۳-۱۸-۵۲-۳۴-۶۵۵_com.instagram.android.jpg
صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ