یافتن پست: #تازه

ایرج
ایرج
آیا میتوان به عشق های مجازی اعتماد کرد؟


لطفا نظر بدین
برکه(فرشته)
برکه(فرشته)
2124105576.jpg
2124105576.jpg
برکه(فرشته)
برکه(فرشته)

‌ما زشتا رو وقتی میخوان دلمون نشکنه

بهمون میگن چه چهره معصومی داری :/

majid
majid
از میان شما، یک تَن هست
که اهل این حرف ها باشد...!؟
ماندن
خواستن
همیشگی
تازه گی...
دیدگاه · 1400/11/4 - 15:33 5 +
مهرسا
مهرسا
"دوستت دارم"
نابترين جمله ی توست
برای کسی که قدر نگاهت را میداند
〰❤️
IMG_20220124_151731_739.jpg
azar
azar

جوونی کاری به سن و سال نداره

مهم اینه که آدمی زنده دل و پر نشاط باشه
ممکنه موی کسی سفید باشه
و سن و سال داشته باشه
اما مثل جوونها فکر کن
برکه(فرشته)
برکه(فرشته)
سلام دوستان عزیزم
صبحتون بخیر و سلامتی
و عاقبت بخیری ان شاءالله
gezal
gezal

گاهی دلم
هیچ چیز نمی‌خواهد
جز گپ ریز ریز با مادرم
هی من حرف بزنم
هی او چای تازه‌دم بریزد…
هی چای‌ام سرد بشود
هی دلم گرم…
آنجا که
چای‌ات سرد می‌شود
و دلت گرم
خانه‌ی مادر است...❤️
Pic_16429463031053644.jpg
3 دیدگاه · 1400/11/3 - 18:08 6 +
Saba
Saba
صبح به صبح

در کافه ی روزگار

یک فنجان صبر تازه

- با غم یا با امید؟!

- هر دو طعمش را دوست دارم

دیروز با غم بود، امروز امید لطفا
دیدگاه · 1400/11/2 - 00:22 5 +
علیرضا
علیرضا
حرف تازه ای ندارم فقط زمستان در راه است …
کلاه بگذار سر خاطراتی که یخ زده اند ، شاید یادت بیفتد جیبهایت را که وقتی دستهایم مهمانشان بودند !
دیدگاه · 1400/11/1 - 09:22 2 +
☆  ꪑꪖડꪮꪮᦔ  ☆
☆ ꪑꪖડꪮꪮᦔ ☆

❤❤

96784546458884548.jpg
Hadis nazari
Hadis nazari
خودت برای خودت نور باش... ????✌????

٠•●♤Farid♧●•٠
٠•●♤Farid♧●•٠
بر تازه‌ترین رده‌بندی تیم‌های فوتبال جهان، تیم همچنان در جایگاه ایران قرار دارد

این رده‌بندی، بدون تغییر نسبت به ‌بندی پیشین، در جایگاه آسیا قرار دارد و با یک پله سقوط در رتبه ۱۰۱ ایستاده است...



IMG_20220118_133414_582.jpg
برکه(فرشته)
برکه(فرشته)

پیر زن و خدا

پیر زن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت: خدایا، من خیلی تنها هستم، آیا مهمان خانه من می شوی؟
خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد آمد.

پیر زن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود، پخت. سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد. پشت در پیرمرد فقیری بود. پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.

نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد. پیر زن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد. پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت.

نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد. این بار پیر زن مطمئن بود که خدا آمده، پس با عجله به سوی در دوید. در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد. پیرزن که خیلی عصبانی شده بود، با داد و فریاد، زن فقیر را دور کرد.

شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن ناامید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید.
پیر زن با ناراحتی به خـدا گفت: خدایـا، مگر تو قول نداده بودی که امـروز به دیـدنم مـی آیی؟
خدا جواب داد: بله، ولی من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی!

٠•●♤Farid♧●•٠
٠•●♤Farid♧●•٠
میتونستیم و
نگفتیم و شدیم...!



IMG_20220115_102424_136.jpg
صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ