یافتن پست: #تالار

علیرضا
علیرضا
.....
261002378_130478656048031_7898465390697376281_n.jpg
Reza
Reza
سلامتی اون پسری که شب عروسی عشقش قاطی کرد رفت دم تالار عروسی ،ولی نرفت تو که عروسی رو بهم بزنه صبر کرد وقتی عروس اومد بیرون با خشم رفت جلو ،تور صورت عروس رو برداشت
دید اصن اون نیست ..
اسکل تالارو اشتباه اومد بود
فامیلای دامادم گرفتن مثه سگ زدنش
ꪑꪖડꪮꪮᦔ
ꪑꪖડꪮꪮᦔ

...

986000021.jpg
davood
davood
پشت پیدایش یک پنهان شده ام
ابر خاموشم و آماده شده ام
ریشه در خاک ندار دل من
توفانی ام و راهی توفان شده ام
با غزالان پریشیده به زده ام
کولۍ ایل پریشان شده ام
مدتی در تب شوریده سرۍ ام
ناگهان چرخ زنان وارد شده ام
دامنم دایره در دایره گرفت
در زمین یکسره چرخان شده ام
گردنده من زائر بۍ دغدغه شد
آنچه مۍخواستم از حضرت آن شده ام
قصرآئینه نشان شد باطل من ،مثل فلق پنجره باران شده ام
درد انسانۍ به دلم پنجه ڪشید ، باور شد ڪه مسلمان شده ام ـ
10 دیدگاه · 1400/06/19 - 19:01 در A-D-M 11 +
برکه(فرشته)
برکه(فرشته)

اینقدر نیومدی که بیا
مامانم داره از جهیزیه‌م استفاده میکنه:(.

علیرضا
علیرضا
دوشنبه، ۱۰ خرداد ۱۴۰۰ Monday, 31 May 2021 گویند ســلام صبح طلایی ترین کلید برای ورود به تالار قلبهاست پس صمیمی ترین سلام تقدیم به شما عزیزان صبح بهاریتون بخیر دلتـون شـاد لبتـون خندون تنتون سالم روزتون پر از اتفاقات خوب
Sobh-Bekheyr-2.jpg
دیدگاه · 1400/03/10 - 08:34 7 +
Mohandes.amin
Mohandes.amin

ارزو میکنم...

لحظه لحظه ی زندگیتان
قرین این پنج حرف
ساده باشه
""آرامش""

images (5).jpg
17 دیدگاه · 1400/02/19 - 20:35 در اریا 10 +
برکه(فرشته)
برکه(فرشته)

برا عروسی داداشم رفتیم تالار بگیریم
یارو گفت رقاص و دلقک هم داریم میخوایید؟

بابام یه نگاه به من کرد
و گفت نه اینارو خودمونم داریم:(

♛↣.Ѧყℓสя.↢♛
♛↣.Ѧყℓสя.↢♛
سلام دوستان
بنا به نظر چنتا از بچه ها ، گفتن ک هرماه یه پست ثابت بزاریم تو سایت و تولد بچه های هر ماه رو تبریک بگیم
مثلا واسه دی ماهی ها پست بزاریم ک متولدین دی ماه تولدتون مبارک
هرکس هم دوست داشت رفیقشو تک کنه یا زیر اون پست بچه هایی ک متولد اون ماه هستن رو تبریک بگه
دیشب به ادمین سایت گفتم و ایشونم موافقت کردن
اگر شماهام نظری یا پیشنهادی دارید ، ممنون میشم بگید تا در کنار هم بتونیم بهترین پست ها رو بزاریم{-a154-}
54 دیدگاه · 1399/10/2 - 12:11 21 +
یاسین
یاسین

غار قلعه کُرد

با رزرو هتل و سفر به سرزمین چشمه های درمانگر، بد نیست سری به روستاهای اطراف و جاذبه های بکر این منطقه نیز بزنید. دهستان حصار در نزدیکی شهرستان آبگرم، درون کوه های سنگی خود، غاری به قدمت ۴۰ میلیون سال را پنهان کرده است که به غار قلعه کرد معروف است. در ابتدای ورود به غار، باید از چاه راهی به طول ۱۵ متر بگذرید تا به یکی از خیره کننده ترین تالار غاری برسید. تالاری بزرگ که با قندیل ها و چکنده هایی فوق العاده زیبا، شما را به دنیای شگفتی های زمین می برد. به همین دلیل توصیه می کنیم در سفر به این منطقه، بازدید از جاذبه های بکر و طبیعی روستاهای آبگرم را دست کم نگیرید.

Abgarm-2-600x375.jpg
دیدگاه · 1399/06/23 - 12:27 در A-D-M 2 +
یاسین
یاسین

در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد !!!

اما پس از سالها و کار وتلاش و محاسبه ، کسی از عهده ساخت سقف تالار اصلی بر نیامد و معماران مدعی زیادی بر سر این کار جان خود را از دست دادند تا اینکه ناکامی پادشاه او را به شدت افسرده و خشمگین ساخت و دست آخر معلوم شد که معمار زبر دست و افسانه ای به نام سنمار وجود دارد که این کار از عهده او بر می آید …

و بالاخره او را یافتند و کار را به او سپردند و او طرحی نو در انداخت و کاخ افسانه ای خورنق را تا زیر سقف بالا برد و اعجاب و تحسین همگان را برانگیخت اما درست وقتی که دیواره ها به زیر سقف رسید سنمار ناپدید شد و کار اتمام قصر خورنق نیمه کار ماند …

مدتها پی او گشتند ولی اثری از او نجستند و پادشاه خشمگین و ناکام دستور دستگیری و محاکمه و مرگ او را صادر کرد تا پس از هفت سال دوباره سر و کله سنمار پیدا شد .

او که با پای خود امده بود دست بسته و در غل و زنجیر به حضور پادشاه آورده شد و شاه دستور داد او را به قتل برسانند اما سنمار درخواست کرد قبل از مرگ به حرفهای او گوش کنند و توضیح داد که علت ناکامی معماران قبلی در برافراشتن سقف تالار بی ستون این بوده است که زمین به دلیل فشار دیواره ها و عوارض طبیعی نشست می کند و اگر پس از بالا رفتن دیواره بلافاصله سقف ساخته شود به دلیل نشست زمین بعدا سقف نیز ترک خورد و فرو می ریزد و قصر جاودانه نخواهد شد…

پس لازم بود مدت هفت سال سپری شود تا زمین و دیواره ها نهایت افت و نشست خود را داشته باشند تا هنگام ساخت سقف که موعدش همین حالا است مشکلی پیش نیاید و اگر من در همان موقع این موضوع را به شما می گفتم حمل بر ناتوانی من می کردید و من نیز به سرنوشت دیگر معماران ناکام به کام مرگ می رفتم …

پادشاه و وزیران به هوش و ذکاوت او آفرین گفتند و ادامه کار را با پاداش بزرگتری

یاسین
یاسین

نمای بیرونی یکی ازتالارهای تخت جمشید

172451_643.jpg
دیدگاه · 1399/05/27 - 08:19 در D O C H A R 2 +
~a͜͝r͜͝a͜͝z͜͝~
~a͜͝r͜͝a͜͝z͜͝~

عاغاااا

یه رفیق دارم خونشون روبروی تالاره

هر شب میره وسط مجلس میرقصه

خونواده داماد فکر میکنن فامیل عروسه

خونواده عروس فکر میکنن فامیل داماده

.

.

.

دو تا پنجاهی شاباش میگیره

شامشم میخوره میاد خونه

آماده میشه برا شب بعد

ماهی 3 ملیون درامد

هی بگید کار نیست

برکه(فرشته)
برکه(فرشته)

دنباله ی داستان زری

زری جیغ می زد که من بیگناهم ولی عباس 18 ساله با چاقو دور حیاط دنبالش می کرد و می خواست او را بکشد. چند نفر از زنها از روی پشت بام به داخل خانه شان رفتند و بالاخره عباس را از خانه بیرون کردند. با سر و صدای عباس داستان حاملگی زری رو شد.زنها می خواستند با نصیحت زیر زبان زری را بکشند که رفیقش کیست تا او را بیاورند با زری عروسی کند و قال قضیه کنده شود اما زری قسم می خورد که رفیق ندارد. چند روز بعد باز سر و صدا و جیغ های زری بلند شد. برادر بزرگش رسول از ده به شهر آمده بود و زری را با تسمه کمر آنقدر زده بود که زری غش کرده بود و وسط حیاط افتاده بود.سلطان - مادر زری- هم توی سر می زد و می گفت دیدی چه خاکی بر سرم شد؛ هم آبرویم رفت و هم دخترم کشته شد. رسول هم از بس که زری را زده بود خودش هم بی حال لب تالار نشسته بود. من و چند تا بچه دیگر هم لب بام ناظر کتک خوردن زری بودیم. زری کم کم به حال آمد و رسول به مادرش گفت: ننه غریبم بازی در نیاور، دخترت نمرده حالش جا می آید و دوباره می رود رفیقش را پیدا می کند تا با او بخوابد. اگر مواظبش بودی شکمش بالا نیامده بود و من نمی بایست گاوم را 55 تومان ارزانتر بفروشم. من نمی فهمیدم چه ارتباطی بین کاهش قیمت گاو رسول و شکم زری هست و چرا او گاوش را 55 تومان کمتر فروخته است.

نه نه سلطان به رسول گفت : ننه حالا تو به ده برو من و عباس و بقیه بچه ها به حرفش می آوریم و معلوم می شود که کدام پدر سوخته بی شرفی این شکم صاحب مرده اش را بالا آورده است. معصومه خواهر 17 ساله زری که 4 سال بود شوهر کرده بود و 2 تا بچه داشت و برای بار سوم حامله بود لب حوض نشسته بود و داشت بچه اش را شیر می داد گفت: ننه این فخر رازی کی هست؟ تا بحال چند بار به من گفته من فخر رازی را خیلی دوست دارم.مادرش گفت نمی دانم کیست چندبار به من هم گفته. یک شعری هم درباره فخر رازی می خواند. معصومه گفت: ننه احتمالا این فخر رازی کلید معماست باید روی لرد محله (محله مرغ فروش ها ) مغازه داشته باشد. چون چندین بار که زری اسم فخر رازی را می برد.اسم مرغ را هم می برد و در شعرهایش از مرغ و پر زیاد حرف میزد.

کتک خوردن زری برای زنهای محله عادی شده بود و دیگر مثل روزهای اول خانه آنها نمی رفتند تا او را از دست برادرهایش خلاص کنند. آن روز ملا نباتی 60 ساله به پشت بام دوید و داد و فریاد راه انداخت که دختره را کشتید، خوب نیست، خدا را خوش نمی آید.عباس نشست لب حوض و زارزار گریه می کرد که آبرویمان رفت. ملا نباتی به سلطان گفت در خانه را باز کن پای دخترت سوخته باید ببریمش دکتر. رسول نعره زد که همین مانده بود که این عفریته را به دکتر ببریم. حتما با چند تا شعر دکتر را هم از راه بدر می کند. رسول بلند شد و گفت ننه من دارم به ده می روم. این بی آبرویی باعث شد که هیچ کس در ده با من معامله نکند. من هر سال در تعزیه عاشورا نقش داشتم ، امسال به خاطر این بی ابرویی نقش را از من گرفتند.

برکه(فرشته)
برکه(فرشته)

دلم یک خانه ی قدیمی می خواهد ...
یک حال و هوایِ سنتی و اصیل ...
خانه ای با دری فیروزه ای ، حیاطی چند ضلعی و دیوارهایِ کاهگلی ،
با حوضی پر از ماهی هایِ قرمز و گل هایِ شمع دانی ،
پنجره هایِ چوبی و شیشه هایِ رنگ رنگی ...
خانه ای که کلون و هشتی و پنج دری و مطبخ داشته باشد ...
که وقتی دلم گرفت ، به تالارِ آینه اش بروم ،
میانِ آینه کاری های زیبایش بنشینم ... و حالِ دلم خوب شود ...
عصر هایِ تابستان ، تمامِ دلخوشی ام ؛
یک کاسه آبدوغ خیارِ خنک و نانِ خشک باشد ،
و شب هایِ زمستان ، تمامِ دلگرمی ام ؛
یک کرسی آتشیِ جانانه با یک سینی پر از آجیل و خشکبار !
صبح ها با شیطنت و صدایِ گنجشک ها بیدار شوم ،
به حیاطش بروم ،
و از عطرِ خاطره انگیزِ کاهگلش ،
جان بگیرم ...
من از حصارِ آهن و فولاد خسته ام ...
دلم خانه ای می خواهد ؛
که هر غروب ؛
رویِ تختِ قدیمیِ تویِ حیاط ،
روبروی حوض ، کنارِ باغچه ، بنشینم ،
چای بنوشم ،
و شعرهایِ زیبایِ فروغ را با شوقی بی وصف ؛
به روح و جانم ؛
تزریق کنم ...
نرگس صرافیان طوفانindex.jpg



index.jpg
دیدگاه · 1399/02/2 - 18:23 8 +
صفحات: 1 2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ