یافتن پست: #تنگِ

Elshan
Elshan

http://dl.musicya.ir/1398/09/10/amir_tataloo_shodi_ghalbo%20tano%20roham_128.mp3

شک میکنم تو چشم تو؛ گاهی به چشمای خودم
گاهی به دنیای تو و گاهی به رویای خودم!
شک می کنم وقتی که تو، امروز و فردا میکنی….
وقتی که گاهی بی سبب؛ با من مدارا میکنی
شک میکنم حتی به عشق! با هر تپش با هر نفس…
شک میکنم به آسمون!
پشت درِ باز قفس
وقتی که دلتنگِ همیم…
وقتی که عادت میکنیم…
وقتی که از هم خسته ایم؛ وقتی رعایت میکنیم
شک میکنم حتی به این احساس های مشترک!

گاهی به تو، گاهی خودم!
گاهی به این احساس شک…
وقتی که پشت گریه هات؛ لبخندتو بو میکشم
وقتی که قلب گیجموُ این سو و اون سو میکشم!


ꪑꪖડꪮꪮᦔ
ꪑꪖડꪮꪮᦔ

دل من تنگ‌ همین یک لبخند...

و تو در خنده مستانه ی خود میگذری


IMG_۲۰۲۰۰۴۰۹_۱۷۳۲۳۸.jpg
دیدگاه · 1399/01/21 - 17:45 8 +
لیلی
لیلی
Even when i spend the whole day with you, I miss you the second you leave.

حتی اگه کل روزمم ❣
با تو سر کنم، ❣
درست همون لحظه ای که میری ❣
دلم برات تنگ‌ میش❣



5 دیدگاه · 1399/01/17 - 18:11 11 +
علی
علی

امشب افتــاده به
جانـــم تب یادت ...
؟...

3 دیدگاه · 1399/01/9 - 01:51 5 +
♛↣.Ѧყℓสя.↢♛
♛↣.Ѧყℓสя.↢♛

از جنگ ؛

از جدایی و نفرت دلم گرفت...
دلتنگِ بازوانِ توأم ؛
صلحِ تن‌به‌تن ...!!!
EHSAN
EHSAN
من همیشه دلم‌ برای کسایی تنگ‌میشه
که ثانیه ای به فکرم‌ نیستن
EHSAN
EHSAN
مشکل اینجاست که شب ها
دقیقاً دلتنگِ آن هایی می شویم
که برای فراموش کردنشان جان کندیم!
EHSAN
EHSAN

دلتنگِ بازیه انگشت شَستَم با لبات ...????

EHSAN
EHSAN
من همیشه دلم‌ برای کسایی تنگ‌میشه
که ثانیه ای به فکرم‌ نیستن
لیلی
لیلی
❤️آهاى رفيق:
اونقدر آدمها قبل من و تو به گذشتشون فکر کردن،
حسرت خوردن، بغض کردن..
حالا کجان؟
رها کن رفیق.. رها کن بره..
گله ها را بگذار !
ناله ها را بس كن !
روزگار گوش ندارد كه تو هی شِكوه كنی !
زندگی چشم ندارد كه ببيند اخم دلتنگِ تو را !
فرصتی نيست كه صرف گله و ناله شود !
تا بجنبيم تمام است تمام !

شاد باشید و بخندید❤️
عمر کوتاه و زندگی گذراست
11 دیدگاه · 1398/12/7 - 15:12 10 +
mohammad
mohammad
انسان‌های هم‌فرکانس همدیگر را پیدا می‌کنند…
حتی از فاصله‌های دور…
از انتهای افق‌های دور و نزدیک…
انگار جایی نوشته بود که این‌ها باید در یک مدار باشند…
یک روزی… یک جایی است که باید با هم، برخورد کنند… آنوقت…‌
می‌شوند همدم، می‌شوند دوست، می‌شوند رفیق…
اصلا می‌شوند هم‌شکل… مهرشان آکنده از همه …
حرفهای‌شان می‌شود آرامش…
خنده‌شان، کلام‌شان می‌نشیند روی طاقچه دلتان… اگر نباشند دلتنگ‌شان می‌شوی…
هی همدیگر را مرور می‌کنند…
از هم خاطره می‌سازند…
مدام گوش به زنگ کلمات و ایده‌ها هستند… و یادمان باشد…
حضور هیچکس در زندگی ما اتفاقی نیست.
دیدگاه · 1398/12/4 - 12:37 5 +
Mehdi
Mehdi

مثل هر روز آخرین نفری بودم که کامپیوتر را خاموش میکردم و از محل کارم خارج میشدم و مثل هر دفعه بی تفاوت از مقابل آینه عبور کردم و زدم بیرون و مثل همیشه نه باکسی قرار داشتم و نه کسی در جایی انتظارم را میکشید…داشتم فکر

میکردم آنقدر کسی نبوده خستگی هایم را خسته نباشید بگوید که فراموش کرده ام اگر جمله ای اینگونه شنیدم چه باید بگویم…؟

آخرین بار چه گفته بودم…ممنون جانم!

جانم…اما خب از وقتی خبری از جانم نبود خبری از جانم نبود!

در همین افکار رد میشدم از کوچه های خلوت و رازآلودی که روزگاری هنگام عبور از آن ها دست گرمی همراهی ام میکرد و هر صدمتر به بهانه ی حرفی و خنده ای حادثه ی شورانگیزِ آغوش با چشمان بسته رخ میداد.

چقدر خسته بودم، چقدر ساکت و چقدر بی اتفاق.

حتی کتک کاریِ دو آدم فضایی هم نمیتوانست توجهم را جلب کند که سرم را بچرخانم!

مدت ها بود در هنگام عبور از این کوچه ها آن چیز که بود را نمیدیدم، آن چیز که گذشته بود را میدیدم و شاید این منِ امروز به سال و ماه و روز و ساعت اینجا بود نه به روح و فکر و نگاه…جا مانده بودم و چقدر دردناک که راه بازگشتی هم نبود.

سرِ گذرِ آخر بوی قهوه ی دمی از کافه من را به خودم آورد و مثل هر روز اصلن متوجه نشدم این همه مسیر را چگونه طی کرده ام.

پیرمردِ کافه چی از همان اول هم اهل احوالپرسی نبود و تنها همین جمله را از او شنیده بود که فنجان را روی بار میگذاشت و میگفت: قهوه تون حاضره…

اما از وقتی که دیگر تنها به آنجا میرفتم در طرزِ نگاهش هزار حرف بود که نمی خواست بپرسد…نمیخواست بپرسد که چه به سر حالِ خوبتان آمد؟!

از پنجره ی رنگ پریده ی کافه مشغول تماشای آسمان و سوسوی چراغ هواپیمایی که شاید حامل خاطرات مردی خسته با چمدانی محتوای چند قاب عکس و شیشه یِ خالیِ عطری زنانه، کتابی قدیمی از اشعار شاملو و کاستی از فرهاد بودم که

دختری پریشان حال وارد کافه شد و جلوی درب ایستاد و زل زد به چشمانم.

همان طور که نگاهم میکرد نزدیک آمد و درست مقابلم نشست و با ذوقی مملو از تمنا حالم را پرسید

گفتم اشتباه گرفته اید خانوم

صورتش را جلو آورد و آرام گفت میدانم اشتباه گرفته ام، تو فقط شبیه گم شده ی منی اما لطفن برای چند ده دقیقه به رویم نیاور که اشتباه گرفته ام…خیلی حرف دارم…حرف هایم را بگویم میروم.

سکوتی مرگبار نفسم را برید…خدای من آدم چقدر میتواند دلتنگ باشد!

داشت با همان ذوق و تمنا حرف میزد اما سیمای اش آنقدر پرحرف بود که حرف زبانش را نمیشنیدم.

چشمانی بی تاب و ابرویی که دلتنگِ نوازش مردی در دور دست ها بود، گونه هایی که رد اشک هایِ بی خوابی های شبانه را به همراه داشت

موهایش را هم کوتاه کرده بود..موهایش که نه خاطراتش را کوتاه کرده بود!

لب هایش از حرکت ایستاد و دستش را دراز کرد و یقه ی کتم را مرتب کرد و عینکم را از صورتم گرفت و با گوشه ی شالش تمیز کرد و دوباره روی صورتم گذاشت و بدون خداحافظی رفت!

اشتباه گرفته بود…حرف هایش را گفت و رفت…گاهی آدم دلش میخواهد با یک نفر تماماً بیگانه درد و دل کند…نمیدانم…اشتباه گرفته بود…مثل تمام آدم های تنهای این شهر که یک روز یک جایی یک نفر را اشتباه گرفته اند، یک نفر که مهمان

ناخوانده ی مشتی خاطره بوده و بس!

یک نفر که شاید حتی اگر میگفت فلانی اشتباه گرفته ای تو دانسته یا ندانسته دلت میخواست پای تنهایی ات باشد،

یک نفر که اشتباهی بود…یک اشتباه جبران ناپذیر!

علی سلطانی

Mehdi
Mehdi

خندید...

بهش گفتم: "میدونستی دندونات خیلی قشنگن!"

بیشتر خندید. گفت: "بچه ها وقتی مدرسه می رفتم مسخرم می کردن. بهم میگفتن دندون خرگوشی. یهو ساکت شد.‌ از پشت پنجره زل زد توو کوچه...

" ولی همه میگن چشات قشنگه، چرا دندونام...؟!"

یه وقتایی دوست داشتم پیانو بزنم. کلیدای سفیدشو بیشتر دوس داشتم...ولی یا گرون بود یا اگه پولشو داشتم، وقتشو نداشتم. الان دیگه می تونم بزنم. کافیه چیز خنده داری براش تعریف کنم تا بخنده. کافیه بخنده تا دندونای سفید و ردیف شُدَش، شروع کنن به چیدن نت ها کنار هم...

امروز اما فرق داشت، یه ارکستر بود...!

می خندید، پیانو میزد،

باد می پیچید تو موهاش، چنگ می زد،

گونه های سرخش طبل،

ابرو بالا انداختناش کمونچه،

چشماش...

چشماش داشت می خوند برام...

"به حق چشم خمار لطیف تابانت

به حلقه حلقه آن طره پریشانت

بدان حلاوت بی‌مر و تنگ‌های شکر

که تعبیه‌ست در آن لعل شکرافشانت..."


| حمید جدیدی |


ⓐⓢⓐⓛ
ⓐⓢⓐⓛ
خوب خوب برم سراغ شیطنتای سابقم{-7-}
یادش بخیر یه هادی داشتیم میمرد برا کوفته تبریزی محال بود
کوفته تبریزی بزاریم و دهنش آب نیفته و فحشمون‌نده{-18-}
4.jpg
33 دیدگاه · 1398/10/28 - 13:43 19 +
mohammad
mohammad

چقدر تلخ شده ای ، این روزها قندهایت را در دل چه کسی آب میکنی ؟

فکر کردم تو همدردی ولی نه ! تو هم ، دردی !

ساده بگم : دلم تنگِ کسی هست ...

که دیگه نیست .... !!!
دیدگاه · 1398/10/4 - 15:28 2 +
صفحات: 2 3 4 5 6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ