یافتن پست: #جزوه

Pourya
Pourya
‏با دوست دخترم فیلم ترسناک میدیدیم وسطای فیلم اومد بغلم کرد گفت بغلت بوی آرامش میده عشقم
گفتم بوی آرامش نیست عزیزم ریدم توی شلوارم{-15-}
ᵐᵃᶰᶤʸᵃ
ᵐᵃᶰᶤʸᵃ
“این مگه اصن توو جزوه بود” چیست؟
سوالی که پس از خواندن هر سوال امتحان در ذهن یک دانشجو تکرار میشود!
لولو معمولی
لولو معمولی
‏تنه زدن و جمع کردن جزوه برای مخ زنی توسط من به جز سه چهار تا مورد شکستگی دست و پای دخترای دانشگاه هیچی برام نداشت

تا اینکه رئیس دانشگاه خودش شخصاً بهم گفت داداش اگه راه داره تو راه پله تست نکن بیچارمون کردی
برکه(فرشته)
برکه(فرشته)

اون عزیزایی ک میگفتن وقتی میشه جزوه رو ی شب جمع کرد چرا باید ی ترم بخاطرش بریم دانشگاه بفرمایید از شرایط لذت ببرید

❥ تـــפـت تعقیـب
❥ تـــפـت تعقیـب
بهش گفتم ۷۰ درصد قشنگی دنیا
بخاطر توعه...
خندید شد ۱۰ درصد:|{-33-}



mohammad
mohammad

.

matn.art_20200420_9.png
Pourya
Pourya
نامه‌ای به فرزندم :





تازه مخ مادرتو با جزوه زده بودم ولی بخاطر کرونا حاضر نمیشه منو ببینه????????

فعلا اومدنت کنسله عزیزم{-11-}{-7-}
Bahar
Bahar
واقعا امتحان دادن سر کلاس مجازی چجوریه؟
ینی دانشجو اینور کتاب و جزوه‌شو باز کنه از روش سوالا رو جواب بده استاد که اونوره چطوری‌ میخواد بفهمه ؟!:)


ⓐⓢⓐⓛ
ⓐⓢⓐⓛ

❖ اینم دعای اول صبح من تقدیم شما ????

ﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ ... ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ... ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ... ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﻣﺎﻥ ...
ﮐﺴﯽ ﭺ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ ... ﺷﺎﯾﺪ ﺧﺪﺍ ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﻧﮕﺎﻫﻤﺎﻥ ﮐﺮﺩ
ﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻟﻬﺎﯾﻤﺎﻥ ... ﺑﺮﺍﯼ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ...
ﺑﺮﺍﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ...
ﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ ... ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ !!! ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﻭﻟﯽ ﺗﺎ ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ ﺷﺪﻥ ﺭﺍﻩ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﺳﺖ
ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺗﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﺸﻮﺩ
ﻣﺎ ﺑﯽ ﺳﻠﯿﻘﻪ ﺍﯾﻢ ، ﻃﻠﺐ ﺁﺏ ﻭ ﻧﺎﻥ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ
تو خود ﺍﯼ ﺧﺰﺍﻧﻪ ﺩﺍﺭ ﺑﺨﺸﺸﻬﺎ، بهترینها ﺭﺍ ﺑﺮﺍیمان مقدرکن...
" آمین "
"" ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌
صبحانه-انگلیسی.jpg
لیلی
لیلی
یکی سلام گرگ بی طمع نیست








یکی جزوه گرفتن پسرا!{-7-}
♡عطی♡
♡عطی♡
“این مگه اصن توو جزوه بود” چیست؟
سوالی که پس از خواندن هر سوال امتحان در ذهن یک دانشجو تکرار میشود!
❥ تـــפـت تعقیـب
❥ تـــפـت تعقیـب



:|
Mehdi
Mehdi

گفتم بیا بشین کنار من یکم تنهایی در کن، خسته نشدی از بس دور اتاق راه رفتی و نرسیدی؟

گفت: بذار خبری ازش نگیرم ببینم اونم خبری ازم نمیگیره؟

گفتم: چی؟

گفت: لامپ آشپزخونه رو روشن گذاشتی؟ نیاد ببینه خاموشه چراغا فکر کنه خوابیدیم بذاره بره.

گفتم: دیگه آخراشه.

گفت: نکنه زیادی لاغریم، قد آغوشش نمیشیم، از ما میزنه بیرون، دیگه مارو نمیخواد؟

گفتم: شام حاضره بیا بشین یه لقمه بخور.

گفت: مرسی، من انقد خودمو خوردم دیگه اشتها ندارم. گفتی چی آخراشه؟

گفتم: اینکه میگی «بذار ازش خبر نگیرم ببینم اونم ازم خبر نمیگیره؟» یعنی دیگه چیزی نمونده برسین به تهش. به نظرم رهاش کن بره.

گفت: خوش به حالت.

گفتم: هزار بار بهت نگفتم این پسره سُره، سعی نکن با دستات بگیریش؟

گفت: خوش به حالت.

گفتم: تا وقتی جذابی که عادت نشی. تکراری نکن خودتو براش. مثل شطرنج میمونه، نباید بذاری حرکت بعدیتو حدس بزنه.

گفت: خوش به حالت.

گفتم: زهرمار. چی میگی هی؟ خوش به حال چیم؟

گفت: کسیو دوس نداری، نمیفهمی دوس داشتن یعنی چی.

لقمه تو دهنم ماسید. خواستم سینک ظرفشویی رو پر از آب کنم گردنشو بگیرم فرو کنم تو سینک و بگم: من کل این قدم زدنای بیهوده و پیوسته ی دور اتاقو جزوه شو پاکنویس کردم رو طاقچه س.

دیدم روی دیوار خود عاشق پندارانِ سلیطه سرشت یادگاری نوشتن به چه ارزد؟ به ارزن.

چیزی نگفتم. لیوان آبو گذاشتم پشت لقمه ی ماسیده در گلو




Mehdi
Mehdi

_چقدر کم حرف شدی


+حوصله ندارم


_شایدم حرفاتو جای دیگه زدی،واسه یکی دیگه


+بعد از این همه مدت همدیگه روندیدیم که این حرفارو بزنیم


_واسه تو بعد ازاین همه مدته،منِ احمق هر روز وایمیسم کنج دیوارو رفت وآمدتو نگاه میکنم


+اصلا عوض نشدی..هنوز همون پسر بی منطقِ ترمِ یکی!


_آره خب عوض شدن تخصص تو بود...یدفه عوض شدن،اونم با منطق با دلیل باحرف...با دروغ


_مشکلت اینه نمیخوای فراموش کنی


+نه...مشکلم اینه باور کردم...حرفاتو...خودتو...چشماتو

حالا نه اینکه نخوام...نمیتونم فراموش کنم اون روزارو


_پس بزار یه چیزی بهت بگم...راستش همون روزام توی خلوت خودم نمیتونستم دوسِت داشته باشم...اما تو همه چیزو جدی گرفته بودی .


این جمله را که گفت از صحنه ی نمایش زدم بیرون، هیچ کدام ازآن دیالوگ ها برای نمایش نامه نبود...زدم بیرون و با همان گریم وسرو وضع رفتم گوشه ای از دانشگاه که پاتوق بعداز کلاس هایمان بود نشستم به سیگار .

نگاهی به نیمکت خالی کناری ام انداختم و چشمانم را بستم.. .

چند سال قبل...یکی از همین بعداز ظهرهای سرد آذر، باد شدیدی میوزید..یک مسیرچند متری را هی میرفتم و می آمدم ودستانم را ها میکردم...نه از سرما،،قرار بود ببینمش وفشارم افتاده بود!

دیدمش از دور...مثل دختر بچه ای که محصور جنگل شده،چشم دوخته بود به آسمان و می آمد...باد موهایش را پخش کرده بود روی صورت و لبش...بدون پلک زدن خیره شدم به چشمانش...نزدیکم شده بود اما من در چشمانش سِیر میکردم

در جغرافیایی که نمی دانم چه ازجانم میخواست.. .

سردش بود..قدم زدیم..او حرف میزد و من دل دل میکردم دستانش را بگیرم.

رسیدیم به کافه ی دانشگاه...نشستیم کنار پنجره و جزوه ای که خواسته بود را روی میز گذاشتم...جزوه راورق زدو چشمش خوردبه برگه ی کوچکی که تمامِ دوست داشتنم رادرچند جمله برایش نوشته بودم .

خواند و چند لحظه ای نگاهم کرد و بلند شد و رفت!

فردا سر کلاس چشم دوخته بودم به درب که وارد شد...آمد و بی حرف کنارم نشست...صدای ضربان قلبم کلاس را برداشته بود.

موقع رفتن برگه ی کوچکی را روی میزم گذاشت.. .

پشت همان برگه نوشته بود

"پاییز که تمام است...میخواهم زمستان را آرامِ جان باشی"

با آتش سیگارم که به فیلتر رسیده بود به خودم آمدم.. .

نیمکت کناری ام را نگاه کردم

پسر جوانی را دیدم که شاخه گلی را بو میکشید.

که دل در دلش نبود .

که عشق را باور کرده بود.. .

یاد آخرین حرفش سرِ صحنه ی تئاتر افتادم... .

سردم شد

من آن روزها را باور کرده بودم

یاد حرف های آخرش افتادم

بازوهایم را سفت چسبیدم

گریم چهره ام به هم ریخت...




M.crystal
M.crystal
┄┄┅┅✿❀❤❤❀✿┅┅┄┄
نه که، نه ...
چون من جزو آن دستههاینیستم کهیار شدبردارند و برای فُلان ساعت در همانهمیشگی قرار بگذراند ...
نه جانم ...
من از آن آدم های ام که بایدلا به لایهایسر.
از آنکه اگردلشان گرفت ؛کهنه را از کُمدِمی آورند و به" اویِ " از دست رفته شان یک دلمیشوند .
از همه ی شهرباشم ،

IMG_20181206_213101_559.jpg
.┄┄┅┅✿❀❤❤❀✿┅┅┄┄
صفحات: 1 2 3 4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ