یافتن پست: #جزوه

ⓐⓢⓐⓛ
ⓐⓢⓐⓛ

❖ اینم دعای اول صبح من تقدیم شما ????

ﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ ... ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ... ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ... ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﻣﺎﻥ ...
ﮐﺴﯽ ﭺ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ ... ﺷﺎﯾﺪ ﺧﺪﺍ ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﻧﮕﺎﻫﻤﺎﻥ ﮐﺮﺩ
ﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻟﻬﺎﯾﻤﺎﻥ ... ﺑﺮﺍﯼ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ...
ﺑﺮﺍﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ...
ﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ ... ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ !!! ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﻭﻟﯽ ﺗﺎ ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ ﺷﺪﻥ ﺭﺍﻩ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﺳﺖ
ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺗﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﺸﻮﺩ
ﻣﺎ ﺑﯽ ﺳﻠﯿﻘﻪ ﺍﯾﻢ ، ﻃﻠﺐ ﺁﺏ ﻭ ﻧﺎﻥ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ
تو خود ﺍﯼ ﺧﺰﺍﻧﻪ ﺩﺍﺭ ﺑﺨﺸﺸﻬﺎ، بهترینها ﺭﺍ ﺑﺮﺍیمان مقدرکن...
" آمین "
"" ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌
صبحانه-انگلیسی.jpg
14 دیدگاه · 1398/10/29 - 09:05 27 +
لیلی
لیلی
یکی سلام گرگ بی طمع نیست








یکی جزوه گرفتن پسرا!{-7-}
♡عطی♡
♡عطی♡
“این مگه اصن توو جزوه بود” چیست؟
سوالی که پس از خواندن هر سوال امتحان در ذهن یک دانشجو تکرار میشود!
❥ تـــפـت تعقیـب
❥ تـــפـت تعقیـب



:|
Mehdi
Mehdi

گفتم بیا بشین کنار من یکم تنهایی در کن، خسته نشدی از بس دور اتاق راه رفتی و نرسیدی؟

گفت: بذار خبری ازش نگیرم ببینم اونم خبری ازم نمیگیره؟

گفتم: چی؟

گفت: لامپ آشپزخونه رو روشن گذاشتی؟ نیاد ببینه خاموشه چراغا فکر کنه خوابیدیم بذاره بره.

گفتم: دیگه آخراشه.

گفت: نکنه زیادی لاغریم، قد آغوشش نمیشیم، از ما میزنه بیرون، دیگه مارو نمیخواد؟

گفتم: شام حاضره بیا بشین یه لقمه بخور.

گفت: مرسی، من انقد خودمو خوردم دیگه اشتها ندارم. گفتی چی آخراشه؟

گفتم: اینکه میگی «بذار ازش خبر نگیرم ببینم اونم ازم خبر نمیگیره؟» یعنی دیگه چیزی نمونده برسین به تهش. به نظرم رهاش کن بره.

گفت: خوش به حالت.

گفتم: هزار بار بهت نگفتم این پسره سُره، سعی نکن با دستات بگیریش؟

گفت: خوش به حالت.

گفتم: تا وقتی جذابی که عادت نشی. تکراری نکن خودتو براش. مثل شطرنج میمونه، نباید بذاری حرکت بعدیتو حدس بزنه.

گفت: خوش به حالت.

گفتم: زهرمار. چی میگی هی؟ خوش به حال چیم؟

گفت: کسیو دوس نداری، نمیفهمی دوس داشتن یعنی چی.

لقمه تو دهنم ماسید. خواستم سینک ظرفشویی رو پر از آب کنم گردنشو بگیرم فرو کنم تو سینک و بگم: من کل این قدم زدنای بیهوده و پیوسته ی دور اتاقو جزوه شو پاکنویس کردم رو طاقچه س.

دیدم روی دیوار خود عاشق پندارانِ سلیطه سرشت یادگاری نوشتن به چه ارزد؟ به ارزن.

چیزی نگفتم. لیوان آبو گذاشتم پشت لقمه ی ماسیده در گلو




Mehdi
Mehdi

_چقدر کم حرف شدی


+حوصله ندارم


_شایدم حرفاتو جای دیگه زدی،واسه یکی دیگه


+بعد از این همه مدت همدیگه روندیدیم که این حرفارو بزنیم


_واسه تو بعد ازاین همه مدته،منِ احمق هر روز وایمیسم کنج دیوارو رفت وآمدتو نگاه میکنم


+اصلا عوض نشدی..هنوز همون پسر بی منطقِ ترمِ یکی!


_آره خب عوض شدن تخصص تو بود...یدفه عوض شدن،اونم با منطق با دلیل باحرف...با دروغ


_مشکلت اینه نمیخوای فراموش کنی


+نه...مشکلم اینه باور کردم...حرفاتو...خودتو...چشماتو

حالا نه اینکه نخوام...نمیتونم فراموش کنم اون روزارو


_پس بزار یه چیزی بهت بگم...راستش همون روزام توی خلوت خودم نمیتونستم دوسِت داشته باشم...اما تو همه چیزو جدی گرفته بودی .


این جمله را که گفت از صحنه ی نمایش زدم بیرون، هیچ کدام ازآن دیالوگ ها برای نمایش نامه نبود...زدم بیرون و با همان گریم وسرو وضع رفتم گوشه ای از دانشگاه که پاتوق بعداز کلاس هایمان بود نشستم به سیگار .

نگاهی به نیمکت خالی کناری ام انداختم و چشمانم را بستم.. .

چند سال قبل...یکی از همین بعداز ظهرهای سرد آذر، باد شدیدی میوزید..یک مسیرچند متری را هی میرفتم و می آمدم ودستانم را ها میکردم...نه از سرما،،قرار بود ببینمش وفشارم افتاده بود!

دیدمش از دور...مثل دختر بچه ای که محصور جنگل شده،چشم دوخته بود به آسمان و می آمد...باد موهایش را پخش کرده بود روی صورت و لبش...بدون پلک زدن خیره شدم به چشمانش...نزدیکم شده بود اما من در چشمانش سِیر میکردم

در جغرافیایی که نمی دانم چه ازجانم میخواست.. .

سردش بود..قدم زدیم..او حرف میزد و من دل دل میکردم دستانش را بگیرم.

رسیدیم به کافه ی دانشگاه...نشستیم کنار پنجره و جزوه ای که خواسته بود را روی میز گذاشتم...جزوه راورق زدو چشمش خوردبه برگه ی کوچکی که تمامِ دوست داشتنم رادرچند جمله برایش نوشته بودم .

خواند و چند لحظه ای نگاهم کرد و بلند شد و رفت!

فردا سر کلاس چشم دوخته بودم به درب که وارد شد...آمد و بی حرف کنارم نشست...صدای ضربان قلبم کلاس را برداشته بود.

موقع رفتن برگه ی کوچکی را روی میزم گذاشت.. .

پشت همان برگه نوشته بود

"پاییز که تمام است...میخواهم زمستان را آرامِ جان باشی"

با آتش سیگارم که به فیلتر رسیده بود به خودم آمدم.. .

نیمکت کناری ام را نگاه کردم

پسر جوانی را دیدم که شاخه گلی را بو میکشید.

که دل در دلش نبود .

که عشق را باور کرده بود.. .

یاد آخرین حرفش سرِ صحنه ی تئاتر افتادم... .

سردم شد

من آن روزها را باور کرده بودم

یاد حرف های آخرش افتادم

بازوهایم را سفت چسبیدم

گریم چهره ام به هم ریخت...




M.crystal
M.crystal
┄┄┅┅✿❀❤❤❀✿┅┅┄┄
نه که، نه ...
چون من جزو آن دستههاینیستم کهیار شدبردارند و برای فُلان ساعت در همانهمیشگی قرار بگذراند ...
نه جانم ...
من از آن آدم های ام که بایدلا به لایهایسر.
از آنکه اگردلشان گرفت ؛کهنه را از کُمدِمی آورند و به" اویِ " از دست رفته شان یک دلمیشوند .
از همه ی شهرباشم ،

IMG_20181206_213101_559.jpg
.┄┄┅┅✿❀❤❤❀✿┅┅┄┄
امیر
امیر

تو دانشگاه از یه دختری خوشم امد
رفتم پیشش گفتم میشه جزوتون تون داشته باشم؟؟ گفت نه ،
گفتم چرا؟ مگه تو دانشگاه برای آشنایی اول جزوه نمیگیرن؟ گفت آره ولی نه هفته اول دانشگاه که هنوز تو جزوه چیزی ننوشتیم!

دیدگاه · 1398/07/11 - 12:21 2 +
Arman
Arman
نصیحت یک پدر مشهدی به بچه اش روز اول مهر: ????????

خودکارته گم کنی = خودکار ندِری
خودکار نداشته بِشی = جزوه ندِری
جزوه نداشته بِشی = درس نماخانی
درس نخانی = پاس نمِری
پاس نری = مدرک نمِگیری
مدرک نگیری = کار گیرت نمیَه
کار نداشته بِشی = پول ندِری پول نداشته بِشی = غِذا ندِری
غذا نِدِشته بِشی = لَاغر مردِنی مِری
لَاغرمردنی بری = زشت مِری
زشت بری = عاشقت نمِرِن
عاشقت نرِن = ازدواج نمکنی
ازدواج نَگنی = بچه ندِری
بچه نداشته بِشی = تنهایی
تُنها بِشی = افسرده مِری
افسرده بری = مریض مِری
مریض بری = میمیری


پس حواست بِشه خودکارته گم نگنی وگرنه میمیری

‌ .

mohammad
mohammad

..

442 دیدگاه · 1398/06/20 - 01:28 توسط Mobile 2 +

در این دنیا آدم نمی تواند انتخاب کند که به او آسیب رسانده بشود یا نه ؛ ولی تا حدودی می تواند این انتخاب را بکند که چه کسی به او این آسیب را بزند. من از انتخابم راضی‌ام. امیدوارم او هم از انتخابش راضی باشد.

ROZ
ROZ


هیچوقت از فیزیک خوشم نمیومد...
هنوزم نمیاد!
از اون همه جزوه وکلاس، فقط یه چیز یادم مونده...
یادمه سال یازدهم،
یه دبیر داشتیم که وقتی شروع به حل مسئله میکرد،
به جای اینکه بگه میتونی تانژانتِ هر زاویه ای از این مثلث رو که مِیلِت میکشه حساب کنی،
میگفت «تانژانت هر زاویه ای که دلته رو بگیر»...
منظورش اونی نبود که من فکر میکردم
ولی قشنگیش به همین بود...
من از فیزیک یاد گرفتم
که هر وقت و هرجا اسمت اومد، نگم دوسش دارم...
نگم میخوامش... نگم خاطرخواهشم!
یاد گرفتم بگم دلمه...!
الانم به خودت میگم که بدونی وقتی بهت میگم «دیوونه! تو، دِلمی...»
نه اینکه اونی باشی که میخوامااا...
نه...
من فقط میگم «دِلمی»،
چون تو واقعا خودِ خودِ دلِ منی...!
M322
M322

یه دختر تو دانشگاه ما بود هر چی بهش تنه میزدم جزوه هاش بریزه عاشق بشیم، سفت جزوه هاشو میگرفت نمیریخت! آخر یه تکل از پشت زدم بهش رفت بیمارستان

لیلی
لیلی

یا شب افغان شبی یا سحر آه سحری می‌کند زین دو یکی در دل جانان اثری خرم آن روز که از این قفس تن برهم به هوای سر کویت بزنم بال و پری در هوای تو به بی پا و سری شهره شدم یافتم در سر کوی تو عجب پا و سری آنچه خود داشتم اندر سر سوادی تو رفت حالیا بر سر راهت منم و چشم تری سال‌ها حلقه زدم بر در میخانه عشق تا به روی دلم از غیب گشودند دری هرکه در مزرع دل تخم محبت نفشاند جز ندامت نبود عاقبت او را ثمری خبر اهل خرابات مپرسید از من زان که امروز من از خویش ندارم خبری از همه چیز گذشتم که ببینم رخ دوست وحدت آن روز که کردم سر گویش گذری❤️

لیلی
لیلی

قدیم تر ها، آن روزهایی که تلگرام و اینترنتی درکار نبود... خرداد پایانِ دبیرستان و دانشگاه بود و پایانِ خیلی از عشق ها... فقط یک ماه نبود... هر روزش، هرساعتش غنیمتی بود برای خودش... برای قرارهای پنهانی، برای رد و بدل کردنِ جزوه هایی که چاپارِ عشق بودند! فکرِ اینکه سه ماه بعد، با جعبه ی شیرینی بیاید و همه برایش آرزوی خوشبختی کنند یا انتقالی گرفته باشد و هرگز نبینی اش، ترسی بود که زمانِ غرق شدن در چشمهایش را از ثانیه به دقیقه ها تبدیل میکرد! لطفاً و خواهشاً این خرداد را با همان ترس... با همان شوق... عاشقی کنید...

صفحات: 1 2 3 4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ