یافتن پست: #حسین_پناهی

محسن
محسن

ﻣﮑﻪ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻢ ﺧﯿﺎﻝ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺩﯾﮕﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﻨﺎﻫﺎﻧﻢ ﭘﺎﮎ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﻨﺎﻫﺎﻧﻢ ،ﮔﻨﺎﻩ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺭست هاﯾﻢ ﺑﻪ ﻧﻈﺮﻡ ﺧﻄﺎ ﺍﻧﮕﺎﺷﺘﻪ ﻭ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ …
ﺩﺭ ﻣﮑﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺧﺪﺍ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﻣﮑﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺧﻮﯾﺶ ﻣﯿﮕﺮﺩﻧﺪ …
ﺩﺭ ﻣﮑﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﻫﯿﭻ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﻓﻘﯿﺮ ﺩﻭﺭﻩ ﮔﺮﺩ ﻧﯿﺴﺖ ، ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺳﺪ ﻭ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺰﺩﺍﯾﺪ ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺁﻥ ﺩﻭﺭﻩ ﮔﺮﺩ، ﺧﻮﺩ ﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩ ...
ﺩﺭ ﻣﮑﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺧﺪﺍ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺭﺍﻩ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺭﺍ ﻃﯽ ﮐﻨﻢ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ ﻭ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﻧﻤﺎﺯ ﺳﺎﺩﻩ ﺧﻮﯾﺶ ﺗﺼﻮﺭ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺟﺴﺘﺠﻮ ﮐﻨﻢ …
ﺁﺭﯼ ﺷﺎﺩ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﻝ ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻤﺎﻧﺎ ﺑﺮﺗﺮ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﻣﮑﻪ ﺍﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻧﯿﺴﺖ
ثانیه های انتظار پشت چراغ قرمز را تاب بیاوریم، شاید خدا دارد آرزوی کودک دستفروش را بر آورده میکند!

2 دیدگاه · 1401/02/24 - 09:26 13 +
farhad
farhad

کاش میشد برای ساعتی مُرد !


آن وقت است که می‌فهمی
چه کسی از نبودنت دق می‌کند ،
و چه کسی ذوق !

دلم؛ ساعتی مُردن می‌خواهد !

مهرسا
مهرسا
جنبه محبت نداریم

ظرفیتمان که تکمیل شد
غرورمان سرریزمیشود

و سِیل بی تفاوتیمان
افرادمهربان راغرق میکند
آرام که گرفتیم
هاج و واج دنبال محبت میگردیم
آدمهای عجیبی هستیم!



hamid
hamid

چه بیهوده اختراع شد

سَم

شکنجه

تیغ

چوبه ی دار

وقتی

یک خاطره می تواند

نفست را بند بیاورد

زمین گیرت کند

تو را به گریه بیندازد

خونت را به جوش آورد

حسین_پناهی

♡عطی♡
♡عطی♡

جا مانده است چیزی جایی

که هیچ گاه دیگر

هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد...

نه موهای سیاهُ

نه دندان های سفید!

حسین_پناهی

ےدُخـترِمَــ؏ــمۘولے
ےدُخـترِمَــ؏ــمۘولے
کاش میشد برای ساعتی مُرد ...!
آن وقت است که می‌فهمی ...
چه کسی از نبودنت دق می‌کند ،
و چه کسی ذوق ...!
دلم، ساعتی مُـردن می‌خواهد ...!
ےدُخـترِمَــ؏ــمۘولے
ےدُخـترِمَــ؏ــمۘولے
کاش میشد برای ساعتی مُرد ...!
آن وقت است که می‌فهمی ...
چه کسی از نبودنت دق می‌کند ،
و چه کسی ذوق ...!
دلم، ساعتی مُـردن می‌خواهد ...!
ےدُخـترِمَــ؏ــمۘولے
ےدُخـترِمَــ؏ــمۘولے
ما چیستیم ؟!
جز مولکول‌های فعال ذهن زمین ،
که خاطرات کهکشان هارا
مغشوش میکند!
ےدُخـترِمَــ؏ــمۘولے
ےدُخـترِمَــ؏ــمۘولے
کاش میشد
برای ساعتی مُرد ،
آن وقت است که میفهمی
چه کسی از نبودنت دق میکند
و چه کسی ذوق ؛
دلم ساعتی مُردن میخواهد ...!
ےدُخـترِمَــ؏ــمۘولے
ےدُخـترِمَــ؏ــمۘولے
این روزها
خدا هم از حرف های تکراری من خسته است
چه حس مشترکی داریم من و خدا...
او از حرف های تکراری من خسته است
و من از تکرارِ غم‌انگیز روزهایم...
︶‿︶
︶‿︶
کاش میشد
برای ساعتی مُرد ،
آن وقت است که میفهمی
چه کسی از نبودنت دق میکند
و چه کسی ذوق ؛
دلم ساعتی مُردن میخواهد ...!
︶‿︶
︶‿︶
یک روز
من سکوت خواهم کرد،
و تو آن روز برای اولین بار
مفهوم "دیر شدن" را
خواهی فهمید..
︶‿︶
︶‿︶
این روزها
خدا هم از حرف های تکراری من خسته است
چه حس مشترکی داریم من و خدا...
او از حرف های تکراری من خسته است
و من از تکرارِ غم‌انگیز روزهایم...
︶‿︶
︶‿︶
کاش میشد برای ساعتی مُرد ...!
آن وقت است که می‌فهمی ...
چه کسی از نبودنت دق می‌کند ،
و چه کسی ذوق ...!
دلم، ساعتی مُـردن می‌خواهد ...!
︶‿︶
︶‿︶
کاش میشد برای ساعتی مُرد ...!
آن وقت است که می‌فهمی ...
چه کسی از نبودنت دق می‌کند ،
و چه کسی ذوق ...!
دلم، ساعتی مُـردن می‌خواهد ...!
صفحات: 1 2 3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ