یافتن پست: #خاڪ

shamim
shamim
معلّم جغرافیا ️ هرچه ڪه می‌خواهد
بگــذار بگوید:
ڪره خاڪی تنها دو دریا دارد و بس
آن‌هم دو چــشمان تو...
davood
davood
تو ڪه هستۍ اۍ من ؟
بودم تو م ڪردۍ
گل شدم تا نگاهم ڪردۍ
من بودم ، مۍرفتم
روۍ دیوار حڪ شده بود
تو مرا خواندۍ تا ها !
دیدگاه · 1400/06/17 - 01:45 در A-D-M 12 +
davood
davood

خاڪ مایه درونم را به فروریخته اند

در هیچ من ،،،
1 دیدگاه · 1400/05/21 - 00:49 در A-D-M 13 +
davood
davood
از زنده امروز
پراڪنده مۍشود
هابیلیان سرنوشتشان را
ورق ورق اند
و معاصر
در دهان مۍچرخانند
،
آن ناگهانی ڪجاست
ڪه سرنوشت را
ڪند ؟
دیدگاه · 1400/04/31 - 01:23 در A-D-M 10 +
علیرضا
علیرضا
چنان پیدا شدے در من، ڪه من در خاطرم گم شد
غمم با دیدنِ لبخندِ زیبایت تبسّم شد

قرارم را نسیمے از نگاهت سخت برهم زد
دلِ دریایی‌ام با ماهِ رویت پُرتلاطم شد

اگرچه از تبارِ باد بودم تا تو را دیدم
خیالم، خاطرم، خاڪم اسیرِ بوے گندم شد

تمامِ عُمر در چشمِ سیاهت زُل زدم امّا
سیاهے قسمتِ من شد، نگاهت سهمِ مردم شد

قرار این بود یک لحظه بمانم پیشِ تو امّا
زمان در بینِ موهاے تو مثلِ ڪودڪے گم شد..
دیدگاه · 1400/04/21 - 10:11 8 +
davood
davood
نرگس مردم داشت ، مۍفروخت
با همان چشمی ڪه مۍزد ، مۍفروخت
چون پرده دارۍ ، در عمر
داشت را به مشتی عالم مۍفروخت
زندگی این طماع ناخن خشڪ پیر
را همچو ناب ڪم ڪم مۍفروخت
در تمام رفته بر ما
مۍخرید از ما و مۍفروخت ـ
دیدگاه · 1400/04/11 - 01:22 در A-D-M 13 +
davood
davood
گفت ڪ گرگۍ خیره سر،،هست در نهاد هر بشر
لاجرم جاریست سترگ ، روز و شب مابین این انسان وگرگ
چاره این ڪار نیست ، صاحب داند چاره چیست
اۍ بسا انسان وپریش ، سخت پیچیده گلوۍ خویش
وۍ بسا زور آفرین ، هست در چنگال گرگ خود
هرڪه گرگش را دراندازد به ، رفته رفته مۍشود انسان پاڪ
آنڪه با گرگش مۍڪند ، خلق وخوۍ گرگ پیدا مۍڪند
وآنڪه از گرگش خورد هردم ، گرچه مۍنماید گرگ هست!
در جان گرگت رابگیر،واۍ اگر این گرگ گردد باتو پیر
روز گرڪه باشۍ همچو شیر،ناتوانۍ در گرگ پیر
گر یڪدگر را مۍدرند ، گرگ هاشان ورهبرند
اینڪه انسان است ابنسان ، گرگها مۍڪنند
وآن ڪه باهم محرمند،،،،،
4 دیدگاه · 1400/04/5 - 14:32 در A-D-M 12 +
علیرضا
علیرضا
براے رها ڪردنت دیر است

تو ریشه ڪرده اے در من

مثل دانه اے بر دلِ خاڪـ

مثلِ ڪوهی بر بستر زمین

مثلِ اَبرے بر فرازِ آسمان

دیگر نمیتوانم رهایت ڪنم

حتی اگر گوشه اے از قلبم

davood
davood
این بود وفادارۍ ،،، این بود محبت؟
اۍ ڪاش نخستین رنگ داشت
ای ڪاش ڪه آن دل ساده فریبت
بر سردر خو ز قفس داشت
گذارم ڪه دراین موج
بهم ریخته بر دوش تو پیداست
من احساس پر از خویشم
سردۍ چو تو با من ننشیند
باید زمن دور شوۍ تا ڪه
دیدگاه · 1400/02/31 - 01:27 در A-D-M 12 +
davood
davood
نفرین ابد بر ڪه آن چشمت
دردی ڪش تزویر و بود
مریم هم اگر تو می دید
عیسای دگر می شد و ز خدا بود
نفرین به از روز باد
ڪین گونه تو را به زیبایی خود ڪرد
پوشیده ز آئینه حسن تو گردد
ڪین گونه تو را زشیدائی خود ڪرد
این بود ! این بود ؟....
دیدگاه · 1400/02/31 - 01:19 در A-D-M 12 +
♡عطی♡
♡عطی♡
" ﺳﻼﻣﺘﮯ "
ﺭﻭﺯﮮ ڪه
"ﻣﻦ "
⇜ ﺧﺎڪ ﭘﺎﮮ ⇝
"ﻫﻤﮧ " ﺑﺎﺷﻢ . . . . !!!
ﻭ. . . . .
"همہ "
⇠ ﭘﺎﮮ ﺧﺎڪ ﻣﻦ ⇢
هڍــــــــس نگــــو خدااا نڪـــــنه
فقط ڊــگو آمیییییین:(
IMG_20210424_000919_734.jpg
دیدگاه · 1400/02/4 - 00:10 در عشق اول 2 +
ҚΛẐ£ɱiiiiiiii
ҚΛẐ£ɱiiiiiiii

یک گلدان گل را رها ڪن به امان خودش... بعد از چند وقت، حتما می‌خشڪد.... حالا جای آن گلدان، آدمیزاد باشد،... نگویی دوستش داری،... دستی از رویبر سرش نڪشی،.. به اوضاع و احوالش نرسی،.. نازش را نڪشی، برایش دلبری نڪنی،... خبر از احوالش نگیری،.. هر چقدر هم ڪه محڪم باشد، یڪ جایی می‌خشڪد.... می‌خواهم بگویم مراقب گل زندگی‌تان باشید،... قبل از آنڪه تنها مشتی خاڪ تهِ گلدانِ زندگی برایتان بماند... مگر آدمیزاد به چه بند است، جز ڪمیو محبت ؟؟

500x666_1616302269569401184.jpg
2 دیدگاه · 1400/01/6 - 00:30 5 +
akhi
akhi
روایت جالب حاج حسین یکتا
از شهید ابراهیم همت

ساعت یڪ و دو نصف شب بود
صدای شُرشُر آب می آمد
یڪے ظروف رزمنده ها رو جمع کرده بود
و خیلے آروم ،
به طوری که کسے بیدار نشود ،
پای تانکر آب مےشست...

جلوتر رفتم...

دیدم حاج ابراهیم همتِ ،
فرمانده ی لشڪر ...

انسانهای بزرگ هر چه بالاتر می روند
خاڪے تر می شوند....

این خصوصیت مردان خداست، خدایےشویم...

خاطره ای از شهید
شهید ابراهیم همت.mp4 · 12.1MB
دیدگاه · 1399/12/17 - 17:39 3 +
davood
davood
ره میخانه ام
خانه خراب دل ام
زآن ڪه به بجز یار نیست
ڪشمڪش صفحه و نیست
هرچه در آنجاست بو'د در
و می زده و
حسرت بگذشته و نیست
جز به عشق ڪسی نیست
اۍ ڪه به تو اسیرم
دیوانگی از من مگیر ـ ـ ـ

1 دیدگاه · 1399/12/5 - 00:07 در A-D-M 12 +
davood
davood
مردم فریبی داشت ـ ـ مےفرخت
با همان ڪه مےزد ، ، ، مےفرخت
زندگی چون داری پیر در عمر
داشت را به مشتی و آهن مےفروخت
، این تاجر ناخن خشڪ
مرگ را همچــــو ناب ، ، ، ڪم ڪم مےفروخت
در تمام سالهای رفته بر ما
، ، ، ، ،
دیدگاه · 1399/11/29 - 00:36 در A-D-M 12 +
صفحات: 1 2 3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ