یافتن پست: #خموشی

برکه(فرشته)
برکه(فرشته)

#غصه در دل دارم اما بر لب مهر خموشی زدم

3 دیدگاه · 1400/05/13 - 23:14 توسط Mobile 15 +
علیرضا
علیرضا
به هر لبخند، یک «حافظ» غزل داشت.
به هر گفتار، یک «سعدی» سخن بود.

من از آن شب خموشی پیشه کردم
که شعر او، خدای شعر من بود!
دیدگاه · 1400/04/21 - 16:32 5 +
لیلی
لیلی
به تكلّم .. به تبسّم .. به خموشی .. به نگاه ..
می توان بُرد به هر شيوه دل آسان از دست


5 دیدگاه · 1400/03/6 - 11:09 22 +
∞♡ خورشید ♡∞
∞♡ خورشید ♡∞

باید ها را در خموشی ها بگو

و شاید ها را در یاد واره ی خورشید ها
من تا سیب دل
در راز ها سرک می کشم
فراز و نشیب
روشنای سایه را می دانم
تو
چگونه با طره ی زلفت
بر ماه رخت
عشق را بی سرانجام می دانی ؟؟؟

دیدگاه · 1400/03/6 - 01:36 در A-D-M 7 +
∞♡ خورشید ♡∞
∞♡ خورشید ♡∞
18 دیدگاه · 1399/12/15 - 23:38 در A-D-M 9 +
∞♡ خورشید ♡∞
∞♡ خورشید ♡∞
21 دیدگاه · 1399/12/15 - 11:40 در A-D-M 6 +
∞♡ خورشید ♡∞
∞♡ خورشید ♡∞
23 دیدگاه · 1399/12/15 - 01:08 در A-D-M 8 +
∞♡ خورشید ♡∞
∞♡ خورشید ♡∞
13 دیدگاه · 1399/12/14 - 21:10 در A-D-M 6 +
∞♡ خورشید ♡∞
∞♡ خورشید ♡∞

یادبوذی از تو

در دلم اتش می گیرد
و تمام من را به جان تو می اندازد
همان دل به تو می اندیشد
که تو را غربت لحظه های من گذاشت
و کوچه ی دل را به نام تو
بوی تو
و خرابه گرد تو قرار بی قراران میگردم
قراری در جان جهان می شوم
می خوانم صبوری را به دل
و اتش دل را در تو به خموشی هایم می سپارم ... {-35-}

دیدگاه · 1399/11/4 - 23:19 در A-D-M 7 +
davood
davood
به لبهایم مزن مهر ،ڪه در قصه اےناگفته دارم
زپایم بازڪن گران را،ڪزین دلےآشفته دارم
بیا اے اےموجود !بیابگشاےدرهاے را
اگرعمرےبه م ڪشیدے، دیگرم این یڪ نفس را
منم آن آنمرغےڪه دیریست،بهسر پروازدارم
به مزن مهرخموشے،ڪه من بایدبگویم خودرا
بگوش مردم رسانم، طنین آوازخودرا
بیابگشاےدرتا ،بسوےآسمان شعر
اگربگذاریم ڪردن،گلی خواهم شدن در شعر
چه غم گردر ره ندارم،،،،،،
1 دیدگاه · 1399/10/3 - 01:14 در A-D-M 9 +
علیرضا
علیرضا
طبع دانا را خموشی به‌ که ‌گوهر در محیط
از حبابی بیش نبود گر دهد بیرون نفس
دیدگاه · 1399/09/5 - 21:56 2 +
♛↣.Ѧყℓสя.↢♛
♛↣.Ѧყℓสя.↢♛
من خموشم ، تو خموشی

لیک این دیوانه دل

در نهان ، با دل تو

گفت و شنودی دارد ،



راحم_تبریزی

‌࿐჻ᭂ
tina
tina
تـــــو ایستـــــاده ای امّـــــا تـوان دم زدنت نیست

خموشی ات همه فریاد وخودبه لب سخنت نیست


چـــــه تلــــــخ خورده ای از دست روزگار کــه دیگر

چنان گذشته ی شیرین، لب شکر شکنت نیست


چــــه جای غـــم کـــه ندارم تو را که در نظر من

سعادتی به جهان مثل دوست داشتنت نیست


چگونه می سپری تن بــــه بوسه هـــای رقیبم

نشانه بوسه ی من در کدام سوی تنت نیست؟


من از تـــــو اصل تــــو را برگزیده ام کـــــه همیشه

دلت مراست – تو خود گفته ای – اگر بدنت نیست


چنین که عطر تنت ره به هر نسیم گرفته است

تو با منــــی و نیــــازی به بـــوی پیرهنت نیست


حسین منزوی

ےدُخـترِمَــ؏ــمۘولے
ےدُخـترِمَــ؏ــمۘولے
یک مرحله از سیر جنون نیز خموشی‌ست
بگذار بگویند که مجنون تو لال است...






رویا
رویا

[لینک ضمیمه]

در های من چه غوغا میکند

....R....
Love-Profile-03.jpg
5 دیدگاه · 1399/02/28 - 11:43 22 +
صفحات: 1 2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ