یافتن پست: #خیابان

طناز
طناز
فقط بزرگ علوی که برای محبوبش می‌نویسه:‏
در خیابان‌هایی که هرگز آمد و شد نداشتی،
در ساعاتی که می‌دانستم مشغول کار هستی،
در خانه‌هایی که اصلا صاحبان آن‌ها را نمی‌شناختم،
همیشه بودم...
دیدگاه · 1400/10/28 - 22:31 7 +
مریم
مریم

باز بارون اومد....
.
.
سردی دست من و چشم خیابان
حسرت دست تو و باراش باران... ❤️




5fca6f076cbd4.jpg
1 دیدگاه · 1400/10/28 - 21:28 11 +
majid
majid
یک روز یواش و بی صدا خواهم رفت
آرام ز کوچه‌ی شما خواهم رفت

تا بگذرم از طول خیابان جنون
بر پشت دوچرخه‌ی خدا خواهم رفت
13167016622.jpg
دیدگاه · 1400/10/26 - 09:52 1 +
برکه(فرشته)
برکه(فرشته)

پیرمرد بازنشسته

یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد.

در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سر و صداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملا مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.

روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را می کردم.
حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی 1000 تومن به هر کدام از شما می دهم که بیایید اینجا و همین کارها را بکنید. بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند.

تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟
بچه ها گفتند: 100 تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کورخوندی. ما نیستیم. از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.


مهدی مهدوی
مهدی مهدوی
خاطرات را باید سطل سطل ازچاه زندگی بیرون کشید . . .
خاطرات نه سر دارند و نه ته . . .
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند . . .
میرسند گاهی وسط یک فکر . . .
گاهی وسط یک خیابان . . .
سردت می کنند ، داغت میکنند . . .
رگ خوابت را بلدند ، زمینت می زنند . . . !
خاطرات تمام نمی شوند . . .
Ali Zand Vakili - Lalaei 128.mp3 · 3.9MB
دیدگاه · 1400/10/18 - 18:25 5 +
majid
majid
یک روز یواش و بی صدا خواهم رفت
آرام ز کوچه‌ی شما خواهم رفت

تا بگذرم از طول خیابان جنون
بر پشت دوچرخه‌ی خدا خواهم رفت

دیدگاه · 1400/10/18 - 11:31 4 +
majid
majid
به عاشق و معشوق های شهر بگویید

"دلبری برای یکدیگر را
بگذارند به وقت تنهاییشان"!

"خیابان و تاکسی و مترو
جای دست کشیدن روی ابرو
گذاشتن سر روی شانه
و لمس شال و گیسو نیست"…

"شاید یک نفر چشمانش را بست
شاید یک نفر خاطرش پر کشید
شاید یک نفر دلش رفت
شاید یک نفر دلش خواست"…..!

دیدگاه · 1400/10/13 - 15:22 4 +
برکه(فرشته)
برکه(فرشته)

پسرکی را دیدم با دستانی سیاه گوشه خیابان نشسته بود، جلو رفتم پرسیدم

.

.

.

با دستهای کوچکت چند نفر را نان میدهی؟

گفت چی میگی بابا گردو تازه خوردم

azar
azar

روزهایم را خیابانهای شهر میگیرند

شب هایم را فکر تو
بیولوژی هم نخوانده باشی
میفهمی که چم شده
4 دیدگاه · 1400/10/8 - 10:39 2 +
.....
.....
دلتَنگی خیابانی‌ست پُر رفتُ بی آمد
دیدگاه · 1400/10/8 - 08:30 4 +
shamim
shamim
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست

می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی

چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است

باز میخندم که خیلی گرچه میدانی که نیست
6 دیدگاه · 1400/10/5 - 19:07 10 +
علیرضا
علیرضا

زمستان

یک تو می ‌خواهد

یک تو که دستانش را بشود

بی هیچ دلهره‌‌ای گرفت

یک تو که بشود

این خیابان‌های یخ زده را

گرم قدم زد …

دیدگاه · 1400/10/1 - 10:54 4 +
sahariii
sahariii
صدای پای یلدا را میشنوی؟!

(ادامه در دیدگاه)
2684453_775.gif
3 دیدگاه · 1400/09/30 - 16:37 10 +
majid
majid
مردی داشت از خیابان رد میشد، صدایی گفت: ایست!
او ایستاد، همان لحظه آجری جلوی پاش افتاد.
نفس راحتی کشید و به راه افتاد. تا خواست از خیابون رد بشه باز همان صدا گفت: ایست!
همان لحظه ماشینی با سرعت از جلوش رد شد.
او پرسید: تو کیستی؟ ندا آمد: فرشته نگهبانت!
گفت: پس وقتی من داشتم ازدواج می کردم، تو كدوم گوري بودي؟؟!!!!
گفت خبر مرگم دو دقیقه رفتم دستشویی امدم دیدم گند زدی به زندگیت خخخخخ
دیدگاه · 1400/09/28 - 13:47 4 +
majid
majid
یک روز یواش و بی صدا خواهم رفت
آرام ز کوچه‌ی شما خواهم رفت

تا بگذرم از طول خیابان جنون
بر پشت دوچرخه‌ی خدا خواهم رفت
دیدگاه · 1400/09/28 - 10:11 5 +
صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ