یافتن پست: #خیابان

علیرضا
علیرضا

مرد سرزمین من!
من ازتمام مردانگی تو ،
فقط یک “حس” را میخواهم!
همان حسی که وقتی مرا درکوچه و خیابان می بینی، به تو می گوید:
سرپایین بینداز – چشم فرو ببند
مرا ازین حسّ زیبایت محروم نکن
مرد باش!
بگذر بی نگاه

دیدگاه · 1401/05/12 - 11:56 4 +
رها
رها

دوستم داشته باش

مثل خیابانی معترض
که زخم هایش را به دوربین ها نشان می دهد
مثل خیابانی
که گریه کرده است....

1658031849348748_large.jpg
Mehdi
Mehdi

نه قراری برای ملاقات

نه حرفی برای گفتن
نه ذوقی برای خواندنِ کتابی،
من را چه شده بود؟
گوشه ی سرد اتاق زل زده بودم به این احوال سوت وکور
آهنگی که مدام تکرار می‌شد
صدای عقربه های ساعتی که گذر بی شوق زندگی را نشانم می‌داد
بشقاب غذایی که دست نخورده باقی مانده بود تا دانه های برنج را با سلیقه در بالکن بچینم
تا شاید پرندگان رهگذر را دعوت کنم به صرف تنهایی ام!
از سر بی حوصلگی سراغ کمد وسیله های قدیمی رفتم
نمی‌دانم، شاید لا به لای این اجناسِ خاک خورده به دنبال حوصله ی گم شده ام می‌گشتم
به دنبال روز هایی که به هر بهانه ای لب هایم کِش می آمد و لبخندی شورانگیز نظم پوست صورتم را بر هم می‌ریخت.
هر کدام از این اجناس خاک خورده حامل تکه ای از من بود
حامل خاطره ای که در روزهای بی بازگشت جا مانده بود
چشمم خورد به یک گوشیِ تلفن همراه قدیمی که نمی‌دانم چه وقت اینجا رهایش کرده بودم.
گوشی را دستم گرفتم و نشستم کف زمین و روشن اش کردم
به رسم عادت همان روزها با تپش قلب و دست هایی عرق کرده یکراست رفتم سراغ پوشه ی پیام ها تا شاید حرفی یا جمله‌ ای دلم را به لرزه بیاندازد
چشمانم را بستم و یکی از پیام ها را باز کردم
بعد از صدا زدن اسمم و چند کلمه قربان صدقه
نوشته بودی
"سرکلاس بند نمی‌شوم
مدام از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم
آسمان ابری ست و باد می‌وزد، بوی باران دارد این هوا،
نشسته‌ایم به نوشتن و استاد مدام تکرار می‌کند با دلتان بنویسید
من اما دلم پیشِ تو مانده،
چتر نیاری با خودت، بارانی بپوش، عطر همیشگی ات را بزن و کفشی مناسب که پاهایت خسته نشود، می‌خواهم بی توجه به زمان قدم بزنیم، راستی شاخه گلِ آبی رنگ من فراموش نشود، اواسط خیابان ولیعصر، سر کوچه ی دلبر منتظرت هس
1 دیدگاه · 1401/04/23 - 23:55 11 +
مهدی مهدوی
مهدی مهدوی
*شما چه فکر می کنید!*

*نشر:* گاهنامه مدیر
■شرکتی بزرگ قصد اس ...
10 دیدگاه · 1401/04/13 - 20:53 14 +
☆☆●•Fereshteh●•☆☆
☆☆●•Fereshteh●•☆☆
آقای سعدی ممنون بخاطر این شعر زیباتون:)

‏تو را که درد نباشد ز درد ما چه تفاوت
تو حال تشنه ندانی که بر کنار جوبی ..


نيم-رخ-عکس-فیک-دخترونه-طبیعی-از-صورت4-600x600.jpg
46 دیدگاه · 1401/03/17 - 23:47 10 +
Mehdi
Mehdi

چرا‌غ‌های خیابان را روشن کرده‌اند

ماشین‌ها پشت سر هم به سمت سرپل می‌روند، جلوی بستنی فروشی ویلا، سرپلِ تجریش پر از آدم است
خیابان سعدآباد چشم‌های گل مریم را خیره کرده است؛
خانم‌ها با لباسهای رنگی و کفش‌های پاشنه بلند به ماشین‌ها تکیه داده اند و بلال و گردو می‌خورند
مردها با کت‌های چهار دکمه سربالایی سعدآباد را پیاده می‌روند و برمی‌گردند ...
سر پل به دو دسته تقسیم می‌شود؛
آن طرف، نزدیک به دهانه بازار و سربالایی دربند، نیمه تاریک و خلوت‌تر است، کباب و دل جیگر و راننده های تاکسی و اتوبوس و زن‌های چادری ...
و طرف دیگر که پاتوق جوان‌ها و دوستان من، جلوی بستنی فروشی ویلاست.
بستنی میوه ای پدیده ای جدید که از فرنگ آمده و بوی دنیای دیگر را می‌دهد، دنیایی آن طرف مرزها ...
اولین بار است که بستنی آلبالویی به تهران و سرپل رسیده و مزه‌اش با تمام مزه‌هایی که تاکنون چشیده‌ام فرق دارد ...
مثل مزه اولین عشق
اولین نمره بیست
اولین سیگار یواشکی ...


???? دو دنیا
???? گلی ترقی


دیدگاه · 1401/03/14 - 22:48 8 +
علیرضا
علیرضا

یار بیگانه نوازم، شرح عشق جانگدازم قصه ای از سوز و سازم، باتو می گویم امشب
تا که چشمِ جان گشودم، شمعِ پنهانِ وجودم شعله زد بر تار و پودم، آه جانسوزم امشب

تو

1 دیدگاه · 1401/03/5 - 09:42 5 +
shamim
shamim
انتظارت را می کشم...
اعتیاد اورترین مخدر جهان را...
خمار می شوم و چنگ به خیابان که می کشم....
ساقیان ....
دست هایم را...
عطر جا مانده ی دست هایت را...
دفتر شعرهایم را....
عطر پیراهن بلندت را...
دلم را.......
به اتش می کشند...
اینجا بدون تو صبح نمی شود.
دیدگاه · 1401/03/1 - 14:29 5 +
علیرضا
علیرضا

شاید این بار تبر دست درختان افتاد کارصیاد به آهوی گریزان افتاد

شاید امروز مرا چیدی و باخود بردی گذر شاخه ی خشکیده به گلدان افتاد

Mehdi
Mehdi

@Kafiha


نه،اشتباه نمیدیدم
گرچه هی پلک زدم که ای چشمان لامصب دارید اشتباه میبینید!
اما نه!
خودش بود
داشت شانه به شانه غریبه ای راه می آمد!
نه برای او
برای من غریبه بود.
دستانش را نگرفته بود ولی.
آخر با من که بود دستم را ول نمیکرد که، خیس میشد دستمان اما ول کنیم؟عمرا!
صورتش ذوق نداشت، آرایش داشت، موهایش را هم رنگ کرده بود..موهایش،،موهایش باشد برای بعد،حرف دارم!
آرایش داشت اما صورتش سرد بود،خیره بود
راستش با من که به خیابان میزدیم چشم و ابرویش شلوغ میکردند،صورتش با دماغ و گوش و پلک و ابرو همه با هم میخندیدند.
اما ساکت بود،خیره بود
این خستگی از پشت ارایش غلیظش داد میزد.
معلوم بود روزی هزار و صد بار کسی نمیگوید ای به قربان آن چشمان مورب ات.
گیسو نمیبافدو رژ بیرون زده ازگوشه ی لبش را پاک نمیکند
وسط جمع چشم غره نمیرود که دکمه مانتوات را ببنند،آرام بخند..آخرش هم بگوید میخواستی انقدر خوشگل نباشی..به من چه!
نه این یارو مال این حرف ها نبود
عزیزم این یارو اصلا دستهایت را وسط خیابان به صورتش نزدیک کرده و بو کشیده!!؟
این یارو؟
مردک تا چشمش به برجستگی زنی میخورد کم میمانند دندان روی لب بکشد!
حق داری دستانش را نگیری!
من خیلی پسر بوقی بودم!
در اوج تنهاییمان حتی به لب هایش یورش نمیبردم
ها چرا
چند باری فقط قطرات باران را از روی لب هایش نوشیدم
نوشیدن که هوس نداشت
مستی داشت ولی هوس نه!
اما بوسیدن لب هوس داشت و اعوذبالله مِن هوس!با من که بود فقط پیشانی اش را میبوسیدم.
پیشانی اش آرام وملایم!
انقدر آرام که چشمانش را باز نمیکرد و میگفت تمام شد؟!
میگفتم آری بانو تمام شد
تنها چیزی که در صورتش یافتم همان بوسه های پیشانی بود و لاغیر!
رد بوسه ام را جا گذاشت
milad2016
milad2016
یک خیابان حرف برای قدم زدن دارم .
اماهمدست ندارم ،گوش شنوا ندارم، پای ثابت ندارم
فقط خودم بودم و خودم هستم و خودم خواهم بود و این تلخ ترین قسمت ماجرا خواهد ماند.
3 دیدگاه · 1401/02/14 - 00:52 13 +
داتام
داتام
شعارِ "دوستت دارم" سر میدهم ...!
خیابان هایِ منتهی به قلبت را میبندم !
هدفم تصرف توست ...!
تو باید صدایِ انقلاب مرا بشنوی ...!

photo_2022-05-02_22-34-14.jpg
2 دیدگاه · 1401/02/12 - 22:32 در اریا 5 +
hamedasrafi
hamedasrafi
باران باشد و ....

تو و من ...!

و خیابانی که به یک هم آغوشی خیس

نگاهمان را عادت دهد ...!!!

دیدگاه · 1401/02/6 - 21:49 5 +
hamedasrafi
hamedasrafi
کسی یک لنج فرسوده
در این بندر نمی خواهد

بکش لنگر که این بندر
تو را در بر نمی خواهد

خیابانی که خود را





در حصار خانه می بیند

در آغوش لگدمالش
که همبستر نمی خواهد

دیدگاه · 1401/02/6 - 20:30 7 +
hamedasrafi
hamedasrafi
یک روز یواش و بی صدا خواهم رفت
آرام ز کوچه‌ی شما خواهم رفت

تا بگذرم از طول خیابان جنون
بر پشت دوچرخه‌ی خدا خواهم رفت
صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ