یافتن پست: #دزدیدند

∞♡ خورشید ♡∞
∞♡ خورشید ♡∞
زیادت

را که دزدیدند

کم‌ات راکردم ...{-35-}
دیدگاه · 1399/07/12 - 20:35 در A-D-M 7 +
لیلی
لیلی
????بچه که بودیم، ثانیه به ثانیه لحظه ها را زندگی می کردیم
لذت هایمان را با تغییر فصل ها منطبق می کردیم
تنها غصه‌مان صبح شنبه و مشق‌های تلنبار شده بود

????بزرگتر که شدیم، لحظه‌ها و ثانیه‌ها و ساعت‌ها بی‌ارزش شدند
زندگی کردن یادمان رفت
آغوش مادر یادمان رفت
یادمان رفت روزی میرسد
که دستهایمان بهانه ی دستهای پینه بسته مردی را می‌گیرند
که جوانیش را سختی ها دزدیدند

????یادمان رفت خیس شدن زیر باران همان لذت بچگی را دارد
یادمان رفت هیچ چیز و هیچ کس
روزهای رفته را برایمان هدیه نمی آورد...



9 دیدگاه · 1399/04/29 - 20:18 17 +
EHSAN
EHSAN
چند لطیفه از عبید زاکانی :
.
.در خانه حجی را بدزدیدند او برفت در مسجد بکند به او گفتند چرا چنین کنی ؟گفت در خانه من دزدیده اند و خداوند این دزد را می شناسد اورا به من تحویل دهد و در خانه خود باز ستاند!
♡عطی♡
♡عطی♡

این اقا اسمش جانِ

جان تو دو هفته تمرین هیچ فرقی نکرده فقط تو باشگاه عینکشو دزدیدند

IMG_20200130_192826_401.jpg
ROZ
ROZ
جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

بچه که بودیم ثانیه به ثانیه لحظه ها را زندگی می کردیم،
خوشی تنها هدفمان بود،
انگار خدا سفت در آغوشمان گرفته بود.
تنها زمانی از آغوشش بیرون بودیم و سخت می گذشت که مشق شبمان از دو خط به ده خط می رسید.
لذت هایمان را با تغییر فصل ها منطبق می کردیم،
بزرگتر که شدیم لحظه ها و ثانیه ها و ساعت ها همانقدر بی ارزش شدن که زندگی کردن،
یادمان رفت دست هایمان بلندتر شدند تا آغوشمان بزرگتر باشد!
یادمان رفت آغوش مادر، عطری نایاب دارد که ریه هایمان را تازه می کند،
یادمان رفت روزی می رسد که دست هایمان بهانه ی دست های پینه بسته مردی را می گیرند که جوانیش را سختی ها دزدیدند
یادمان رفت خیس شدن زیر باران همان لذت بچگی را دارد،
یادمان رفت هیچ چیز و هیچ کس روزهای رفته را برایمان هدیه نمی آورد...

جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

نارنج خورشید
نارنج خورشید

اینهمه نهاد نظارتی و بازرسی در اقتصاد دولتی همان حکایت ناصرالدین شاه است. اوشیری داشت که هر هفته یک گوسفند جیره داشت ، به شاه خبر دادند که چه نشسته‌ای که نگهبان شیر ، یک ران گوسفند را میدزدد
شاه دستور داد نگهبانی مواظب اولی باشد. پس از مدتی آن دو با هم ساخت و پاخت کردند و علاوه بر اینکه هر دو ران را می‌دزدیدند
‏دل و جگرش را هم می‌خوردند .
شاه خبردار شد و یکی از درباری‌ها را فرستاد که نگهبان آن دو باشد
این یکی چون درباری بود دو برابر آن دو برمی‌داشت
پس از مدتی به شاه خبر دادند جناب شاه، شیر از گرسنگی دارد می‌میرد
‏جستجو کردند و دیدند که این سه با هم ساخته‌اند و همه اندام‌های گوسفند را می‌برند و شیر بیچاره فقط دنبه گوسفند برایش می‌ماند .
ناچار هر سه را کنار گذاشت و گفت
اشتباه کردم که مرا

یک نگهبان دزد بهتر از سه نگهبان دزد بودi
M.crystal
M.crystal
┄┄┅┅✿❀❤❤❀✿┅┅┄┄

┄┄┅┅✿❀❤❤❀✿┅┅┄┄
۲۰۱۹۱۰۲۹_۲۳۱۴۱۷.png
Lucifer
Lucifer

دَرد میکُنهِ پای چَپم:|

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ