یافتن پست: #دو

علیرضا
علیرضا
سلام عصر تابستانی گرم شما دوستان بخیر
10531472826410370170.png
دیدگاه · 1401/05/11 - 16:55 3 +
علیرضا
علیرضا

هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود ، دری دیگر باز می شود ولی ما

اغلب چنان به دربسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم


دیدگاه · 1401/05/11 - 10:35 4 +
علیرضا
علیرضا
خوشـبختی بر سه پایه استوار است! فراموش کردن تلخی های دیروز غنیمت شـماردن شـیرینی های امروز ! امیدواری به فرصت های فردا .
دیدگاه · 1401/05/11 - 10:24 4 +
علیرضا
علیرضا
سلام صبح همگی بخیر
روز خوب و سرشار از شادی برای همگی‌مان آرزو دارم.

848x848_yFT8hjpA_2441023_1633226289684928946.jpeg
Mehdi
Mehdi

@hosseinhaerian

اولین حرفم به تو این بود. « برای هر تولد، یه مرگ تعریف شده »
یادت میاد چشمات رو درشت کردی و گفتی از مرگ نگو. مگه چند سالته. نمی‌دونستی من دارم از تولد حرف می‌زنم. چون تو تولد من بودی.بازگشت به زندگی بعد از یه مرگ طولانی. فراموش کردن خاک. دور انداختن کفن. پوشیدن لباس نو. شنیدن ضربان قلب.
یادت میاد دستت رو گرفتم و گذاشتم رو قلبم. گفتی چه خبره؟ چرا انقدر تند می‌زنه؟ گفتم تو اونجایی. از خودت بپرس. خندیدی و گفتی خونه‌ی خودمه. دوست دارم بالا و پایین بپرم. حرف حق جواب نداشت. بلند شدی. قلبت رو گذاشتی روی گوشم. محکم فشار دادی. گفتم به‌به چه صدایی... گفتی آدم خوب نیست از صدای خودش تعریف کنه.
یادت میاد سرت رو گذاشته بودی رو شونه‌م... من داشتم یه قصه تعریف می‌کردم. رسیده بود به اونجایی که مرد می‌گفت «من خوشبخت نیستم ، چون چهل سال زندگی کردم و معشوقه‌م رو نبوسیدم» رفته بودی تو قصه... اشک و ریمل ، مهمون لباس سفیدم شده بود. گفتم برای امروز کافیه. ادامه‌ش باشه برای بعد... گفتی جان من قصه رو خوب تموم کن. اگه خوب تموم بشه، جایزه داری. من عاشق جایزه‌هات بودم. پس معشوقه‌ی مُرده رو از زیر خاک بیرون آوردم، حموم بردم، آرایش کردم و مرد رو فرستادم سراغش... گفتم به‌درک یه قصه منطق نداشته باشه. جایزه مهم‌تر بود.
بعد خندیدی و خندیدی و خندیدی...
یادت میاد گفتی چشمات رو ببند. با چشم بسته می‌دیدمت.‌ چون من سلول به سلول تو رو حفظ بودم. کنارم دراز کشیدی. دستت رو انداختی دور گردنم. بوی بهشت می‌اومد. در گوشم گفتی « دیگه وقتشه خوشبخت بشیم »
بعد بوسیدمت. یه‌ بار. دو‌ بار. شاید هزار بار. انگار تو قلب‌مون یه بچه سوار چرخ‌و‌فلک شده بود. مدام تکرار می‌کرد دوباره، دوباره،دوباره... آره درسته.هزار بار فایده نداره. بوسیدمت. با همون لب‌هایی که قبل از تو سال‌ها فقط برای حرف زدن بود.
جاده‌ی تنت رو قدم زدم. با هر قدم خس
PARDIS76
PARDIS76

اینجا کسی اراکی هست بیاد پیوی باهم حرف بزنیم!

علیرضا
علیرضا

عشق هرگز به مرگ طبیعی نمی‌میرد. می میرد زیرا نمی دانیم چگونه منبع آن را دوباره پر کنیم. از بی بصیرتی و اشتباه و خیانت میمیرد. از بیماری و زخم می میرد. از خستگی، از پژمردگی، از کدر شدن می میرد.


دیدگاه · 1401/05/10 - 09:07 1 +
علیرضا
علیرضا

اهای رفیق
روی نبودنت هم میتوان حساب کرد
یادت می ارزد به تمام بودنهای دوستان به ظاهر دوست


دیدگاه · 1401/05/10 - 09:04 1 +
علیرضا
علیرضا
یا رب دل دوستان پراز غم نكنی باتیر قضا قامت ما خم نكنی اي چرخ تورا به حق قرآن سوگند يك مو زتن رفیق ما كم نكنی

دیدگاه · 1401/05/10 - 09:01 1 +
علیرضا
علیرضا

من
از میان واژه‌های زلال
« دوستی » را برگزیده‌ام،
آن‌ جا که
برف‌ های تنهایی
آب می‌ شوند
در صدای تابستانی یک دوست…


دیدگاه · 1401/05/10 - 08:55 1 +
علیرضا
علیرضا

انقدر سرگرم دوست داشتن زندگیت باش که وقتى براى نفرت، حسرت و ترس نداشته باشى


دیدگاه · 1401/05/10 - 08:52 1 +
علیرضا
علیرضا
عشق گلی است که در ازدواج به میوه تبدیل می شود.
دیدگاه · 1401/05/10 - 08:47 1 +
علیرضا
علیرضا
سلام صبح همگی شما دوستان بخیر
272279820_596059364772028_855670671507155833_n.jpg
davood
davood
برگ های چهارنعل می‌تازند
در که می‌وزد
از دوردست‌های !
دیدگاه · 1401/05/10 - 01:10 در A-D-M 6 +
_error_
_error_

وقتی مرگ بزرگ‌ترین خطر است،

به زندگی امید می‌بندیم؛
اما زمانی که می‌آموزیم خطری را که حتی بزرگتر از این است بشناسیم،
امیدمان به مرگ است.
وقتی خطر به حدی بزرگ است که به مرگ امید می‌بندیم،
آن‌گاه نومیدی عبارت است از اینکه امیدی نداریم حتی به اینکه بتوانیم بمیریم.
کی‌یر کگور
Screenshot_20220707-011108_Instagram.jpg
52 دیدگاه · 1401/05/10 - 00:00 12 +
صفحات: 3 4 5 6 7

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ