یافتن پست: #ریا

extraordinary
extraordinary
سیبِ بکری برای خوردن نیست
تا ته باغ را دهن زده‌اند...!

___________________
پ.ن:اِلا سیبک گلوی تو


[لینک ضمیمه]

IMG_20220513_114536_166.jpg
4 دیدگاه · 1401/02/23 - 12:24 17 +
علیرضا
علیرضا

روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست

بس که در بیماری هجـــر تو گریانــــم چو شمع

دیدگاه · 1401/02/22 - 09:24 6 +
үάşίღ
үάşίღ
گفتم:
به چه فکر میکنی؟‌
گفت:
دارم فکر میکنم پرنده‌ای که پرید،
رفت که برود
یا رفت که برسد...؟

پ.ن: و این پرنده مقصدش آغوش توست...
1ae10c3901cc94090ac76f72b4556a40.jpg
علیرضا
علیرضا
این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب
دیدگاه · 1401/02/20 - 09:04 4 +
❥ᵏꪖtꪖꪗꪊꪀ♥️ꪑ ❥
❥ᵏꪖtꪖꪗꪊꪀ♥️ꪑ ❥



IMG_۲۰۲۲۰۵۰۷_۲۳۳۴۲۸.jpg
34 دیدگاه · 1401/02/18 - 00:36 21 +
sahar
sahar

کتی جون تولدت مبارک به آرزوهای قشنگت برسی

62 دیدگاه · 1401/02/18 - 00:21 13 +
علیرضا
علیرضا

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش-ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش.-باغ بی برگی،-روز و شب تنهاست،-با سکوت پاکِ غمناکش.-سازِ او باران، سرودش باد.-جامه اش شولای عریانی‌ست.-ورجز،اینش جامه ای باید .

بافته بس شعله ی زرتار پودش باد .-گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد .-باغبان و رهگذران نیست .-باغ نومیدان-چشم در راه بهاری نیست-گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،

علیرضا
علیرضا
سلام صبح جمعه بخیر عزیزان! آرزو می کنم خداوند امروزتان را با یک دریا برکت یک آسمان مهربانی یک دنیا آرامش و یک بغل عشق زیبا و خاطره انگیز کند
متن-زیبا-صبح-روز-جمعه-بخیر.jpg
دیدگاه · 1401/02/16 - 08:04 5 +
Mehdi
Mehdi
@hosseinhaerian
هنوز چهار تا ایستگاه مونده بود.خودم تو مترو بودم ولی انگار گوشم تو بازار بود. هندزفری ، شارژر ، جوراب نانو ، لواشک...بغل دستیم با ناهارش سیر ترشی خورده بود. اینو وقتی فهمیدم که رو کرد به دست فروش و گفت جوراب نانو چند؟نفسم در نمی اومد، احساس خفگی می کردم. سه تا ایستگاه مونده بود برسم که خیلی ها پیاده شدن، جا بود برای نشستن ولی جای من خوب بود. درست رو به روی در همون جایی که دو سال آخر دانشگاه با کسی که دوسش داشتم _ دوسم داشت_ این مسیر رو می اومدیم. تمام مسیر رو زیر بار نگاه آدم های خسته و کلافه ی شهر می گفتیم و می خندیدیم.یه دست به میله ی کنار و‌ یه دست به میله ی در...تا هر چقدر هم شلوغ شد کسی نیاد طرفش ، تنه به تنه نشه با کسی... که از قدیم گفتن مالِ ت رو سفت بچسب.که مالِ من بود. تمام خنده هاش، تمام گریه هاش، تمام رویاهاش، تمام غصه هاش.
گوشی یه نفر زنگ خورد و از فکر و خیال در اومدم. گفت جانم عزیز دلم ، رفتی سونوگرافی؟ دختره؟الو ... الو تو‌ مترو ام آنتن نمیده... پیاده شدم خودم می گیرمت. چقدر خوشحال شدم از خوشحالیش...دو تا ایستگاه مونده بود به مقصد که یه پسر بچه ی شیطون میون این همه آدم فال حافظ رو گرفت جلوی من و گفت یکی بردار... گفتم نمی خوام ، سه بار گفتم نمی خوام ولی... ولی برداشتم. به یاد همون روزایی که دو تایی فال می‌خریدیم تا از تو چند بیت خودمون رو‌ به هم وصل کنیم. که حافظ عاقد نبود! ایستگاه بعد باید پیاده می شدم. اون طرف قطار صدای جر و بحث می اومد. چند تا آدم که چشماشون پرده نداشت، که سر تا پاشون با هر چیزی شل می‌شد، به شل بودن گره ی روسری یکی اعتراض کرده بودن.سر و صدا که خوابید صلوات فرستادن و من دلم رفت اونجایی که نباید می رفت. اونجایی که من بودم و اون بود و تاریکی...که شب تر از همیشه بود. برق رفته بود و نمی اومد.
Mehdi
Mehdi

@hosseinhaerian

امشب یه نفر با یه شماره ناشناس بهم اس ام اس داد « تو که درباره ی دلتنگی انقدر قشنگ نوشتی ، تا حالا دلت برای کسی تنگ شده؟ » واسش فرستادم نه اندازه ی تو ، واسم فرستاد « مگه می دونی من کی هستم ؟»گفتم نه ، گفت «هنوزم علم غیب داری و همه چیز رو می دونی؟» گفتم همه چیز که نه ،فقط این رو می دونم که انقدر دلتنگ هستی که شماره م رو هنوز یادته...اگه نتونستی شماره م رو فراموش کنی یا از تو گوشیت پاک کنی یعنی بدجور اسیر خاطرات شدی ...
چند دقیقه ی بعد با شماره ی اصلیش بهم زنگ زد ... شماره ش تو گوشیم سیو بود ، شماره ش رو حفظ بودم !
سمـــــا
سمـــــا
گاندی""
بهترین و بدترین آدمها را در بین دینداران دیدم،
بهترین آنها کسانی بودند
که میخواستند خودشان به بهشت بروند و چقدر بی آلایش و پاک بودند، سرشان به کار خودشان بود و بی آزار بودند و بهترین مشوق من به دین بودند،
و بدترین آنها کسانی بودند
که میخواستند غیر از خودشان بقیه را هم به بهشت ببرند، چقدر وحشتناک بود برخورد با آنها، تظاهر و ریا و خشونت و‌توحش در بین آنها موج میزد.

آیلار دختری در مزرعه
آیلار دختری در مزرعه

سریال های ایرانی هم داره خلاصش میشه این

زنه صیغه رو میخونه ، اقاهه میره داخل ، و بعدش Erorr404
واقعا داریم به کجا میریم؟؟؟!!!!!
Elshan
Elshan


یک اشاره سوی من باچشم شهلا میدهی

گفته بودی من بمیرم، هرچه میخواهی بگو
من میمیرم پیش پات یک بوسه حالا میدهی

عاشق خونین جگر محوتماشای تو شد
گل سرخی ازلبت برمن شیدا میدهی

من که بیمارتوام رخسارزردم را ببین
بهربیماری دل یکشب مداوا میدهی

درتب عشق توسوختم مثل یک پروانه ای
خال لبهایت به من از بهر سودا میدهی

سایه سروقدت افتاده بریاس وسمن
برسرم یک سایه ازان قدرعنا میدهی

خوش خرامان میروی ازپیش صالح سنگدل
وقت رفتن بوسه ای برمن رسوا میدهی


[لینک ضمیمه]


eryt
eryt

میگوم آقای مدیر مو که اینقده پست می گذارم برات بذارم برم مو که اینقده نقشت نداروم بذاروم بروم .خخخخخ

چقدر چقدر سکوت تون پر فریاد هاست ولی عخی حیف صداتون در نمیاد.خخخخ
دیدگاه · 1401/02/15 - 11:26 2 +
eryt
eryt

عخی عخی پایان قصه هم اینطوریاست.خخخخ

صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ