یافتن پست: #زاهد

علیرضا
علیرضا

بی ساغر و پیمانه و دلدار نشاید پیمانه بباید زد‌‌ و تردید نباید.

بر دلبر دیوانه بگوئید بیاید دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.

محسن
محسن

زاهدان
کین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند
آن کار دیگر میکنند

16 دیدگاه · 1401/02/31 - 22:34 14 +
علیرضا
علیرضا

بی ساغر و پیمانه و دلدار نشاید پیمانه بباید زد‌‌ و تردید نباید.

بر دلبر دیوانه بگوئید بیاید دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.

رها
رها

کسری زاهدی{-41-}

Kasra Zahedi _ Cheshmat (128).mp3 · 3MB
hamedasrafi
hamedasrafi

لب یار ولب جام هردو یکیست

ای زاهد بدان بی این دو مستی نخواهی داشت
Hooman
Hooman

عیب رندان مکن‌ اي زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خودرا باش
هر شخصی‌ ان دروَد عاقبت کار که کشت

∂ғάяί
∂ғάяί
IMG_20220210_082954_756.jpg
shamim
shamim

[لینک ضمیمه]

***کسری زاهدی____*** جاده عشق
shamim
shamim
***آی دونه دونه مثل شبنم میشینه اشک روی گونه هام_____***کسری زاهدی


[لینک ضمیمه]
♡❤♛ IRAJ ♛❤♡
♡❤♛ IRAJ ♛❤♡
،چو،ببیند خوشـــش آیـــــد

[لینک ضمیمه]
بی ساغر و پیمانه و دلدار؛ نشاید! ●♪♫
پیمانه بباید زد و تردید نباید! ●♪♫
Homay-Divane-Cho-Divane-Bebinad-Music-fa.com_.jpg
majid
majid
بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود
خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست

بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است
ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست...
majid
majid
ما گدائی در دوست به شاهی ندهیم
زان که این جای دگر دارد و، آن جای دگر
گر به بتخانه ی چنین نقش رخت بنگارند
هرکه بیند، نکند میل تماشای دگر
راه پنهانی میخانه نداند همه کس
جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر
دل "فرهنگ" ز غم های جهان خون شده بود
غم عشق آمد و افزود به غم های دگر
علیرضا
علیرضا

زاهد کـه غرق ذکــــر و ثنا گـــویی خلقـت است

انکـــار خــــویش کـــرده، خـــــدا میشود همه

ای یـــار ای عـــزیزتریـــن شعـــر زندگـــی

دیدی که دوست دشمن ما میشود همه

majid
majid
عمر زاهد همه طى شد
«به تمناى بهشت»
او ندانست که در
«ترک تمناست بهشت»
این چه حرفیست که در
«عالم بالاست بهشت»
هر کجا وقت خوش افتاد
همانجاست بهشت ...!
دوزخ از تیرگی بخت درون من و توست
دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت...!

1596434041692872_large.jpg
برکه(فرشته)
برکه(فرشته)
زاهد و مرد مسافر
مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد ،کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند .سنگ زیبایی درون چشمه دید .آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد .در راه به مسافری برخورد کرد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود .کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد .مرد گرسنه هنگام خوردن نان ،چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد . نگاهی به زاهد کرد و گفت :« آیا آن سنگ را به من می دهی ؟ »

زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد .مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید .او می دانست که این سنگ آنقدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا آخر عمر در رفاه زندگی کند ، بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد .چند روز بعد ، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت :« من خیلی فکر کردم ، تو با این که می دانستی این سنگ چه قدر ارزش دارد ،خیلی راحت آن را به من هدیه کردی . »بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت :« من این سنگ را به تو برمی گردانم ولی در عوض چیز گران بهاتری از تو می خواهم .به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم ؟
صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ