یافتن پست: #شعر

hamedasrafi
hamedasrafi
دیگران هم بوده اند ای دوست در دیوان من
زان میان تنها تو اما، شعر نابی بوده ای...

hamedasrafi
hamedasrafi
تو را بايد يواشڪی خواست
يواشڪی بغل گرفت
يواشڪی برايت شعر خواند
و يواشڪی به ديدارت آمد

تو را نبايد به جمع آدم ها برد
دوست داشتن هاي يواشڪی
دوام شان بيش تر است
sahar
sahar

آدم‌ها وقتی می‌آیند
موسیقی‌شان را هم با خودشان می‌آورند
ولی وقتی می‌روند
با خود نمی‌برند

آدم‌ها
می‌آیند
و می‌روند
ولی در دلتنگی‌هایمان
شعرهایمان
رویاهای خیس شبانه‌مان می‌مانند...


20220404_234408.jpg
∂ғάяί
∂ғάяί
در هر که ذرّه‌یی دل باشد
بی‌ تو ❤Y مُشکل باشد
با چو زنجیر بر
کسی بُوَد که باشد
مولانا
IMG_20220403_010423_603.jpg
majid
majid
آغوش من دروازه های تخت جمشید است
می خواستم تو پادشاه کشورم باشی
آتش کشیدی پایتخت شور و شعرم را !
افسـوس که می خواستی اسکندرم باشی.
azar
azar

عاشق واژگانی که

به اعتبار تو شعر میسروین
majid
majid
دوست داشتن
ان حسی به ادم میدهد که
غذا به گرسنه
شعر به شاعر
و آب به کویر
3Jokes_Cute_Babies (3).jpg
Mehdi
Mehdi

نزار قبانی یه شعری داره «الی حبیبتی فی راس السنة»، به محبوبم در آغاز سال. میگه در آغاز سال اتفاق خاصی نمی‌افته. فقط دوست‌داشتنت را از سالی به سال دیگه می‌برم. و عطرت را. و صدایت را. و آدم‌ها تو را می‌بینند که می‌غلطی در صدایم و زیر پوست تنم جا خوش‌کرده‌ای. چه خوب که تو محبوب منی


IMG_20220326_231659_270.jpg
azar
azar

زندگی شبیه شعری هست

قافیه هاش با من تو
فقط با من ردیف باش
Hooman
Hooman

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر ان ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بودو چه فرخنده شبی
ان شب قدر که این تازه براتم دادند

علیرضا
علیرضا
زنی که با یک کتاب…
شعر…
آهنگ …
یا حتی یک فنجان قهوه …
farhad
farhad

آرزو میکردم که تو از آنِ من بودی
در روزگاری که بر گل ستم نبود
بر شعر، بر نِی و بر لطافت زنان ...
اما افسوس دیر رسیده‌ایم
ما گلِ عشق را می‌کاویم
در روزگاری که عشق را نمی‌شناسند.

farhad
farhad

شاعرها؛
اهل جنگ و دردسر نیستند.
خیلی که از دستت دلخور باشند،
روی یک کاغذ می‌نویسند «تو»
و مچاله‌اش می‌کنند.
یا دیگر هیچ‌گاه به شعرهایشان
راهت نمی‌دهند.

shamim
shamim
شعر ردیف و قافیه نمی خواهد
بوی آغوش تو هر دیوانه ای را شاعر می کند …
Mehdi
Mehdi

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم


دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.

اما این یکی فرق داشت

وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!

همان همیشگی من را میخواست

همیشگی ام به وقت تنهایی!

تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.

موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!

ساده بود، ساده شبیه زن هایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!

باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.

همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،

داشت شاملو میخواند و بدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد.

اما نه!

باید چشمانش را میدیدم

گفتم ببخشید خانوم؟

سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما

اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر باز و بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت ،طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.

خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم
صفحات: 3 4 5 6 7

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ