یافتن پست: #شهر

majid
majid
میشود ترمه بپوشی و دلم را ببری
کل احساس مرا یکسره یغما ببری

میشود خنده کنی عشق کنم گل بانو
با تبسم تو مرا حالت اغما ببری....

میشود لیلی من باشی و مجنون بشوم
ثانیه ثانیه من را تو به رؤيا ببری....

صورتت ماه منو گیسوی تو لیل من است....
دارد امکان که مرا زود به یلدا ببری....

مژه ات ساحل و آن آبی چشمت دریا ....
میشود قایق من را تو به دریا ببری؟؟؟؟!!!

جاده ی خط لبت ختم به شهر عشق است
میشود بوسه ی من را تو به آنجا ببری؟!

میشود وقت صدا کردن اسمم بانو!
آخرش بیست و شش حرف الفبا ببري؟!

کردی دیوانه ام و رو به جنون آوردم ....
باید امروز مرا وادی صحرا ببری.!!!!

برکه(فرشته)
برکه(فرشته)

مرد فقیر و بقال

مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آن را به یکى از بقالى های شهر مى فروخت.
آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت.
مرد آن را به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید.

روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند.
هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت:
دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن۹۰۰ گرم است.

مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:
ما وزنه ترازو نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم.

ꪑꪖડꪮꪮᦔ
ꪑꪖડꪮꪮᦔ

❤❤

989896663070.jpg
علیرضا
علیرضا

تو هر شهر دنیا که بارون بیاد

خیابونی گم میشه تو بغض و درد

تو بارون مگه میشه عاشق نشد

تو بارون مگه میشه گریه نکرد

مگه میشه بارون بباره ولی

دل هیشکی واسه کسی تنگ نشه

دیدگاه · 1400/10/23 - 19:32 3 +
برکه(فرشته)
برکه(فرشته)
زاهد و مرد مسافر
مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد ،کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند .سنگ زیبایی درون چشمه دید .آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد .در راه به مسافری برخورد کرد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود .کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد .مرد گرسنه هنگام خوردن نان ،چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد . نگاهی به زاهد کرد و گفت :« آیا آن سنگ را به من می دهی ؟ »

زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد .مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید .او می دانست که این سنگ آنقدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا آخر عمر در رفاه زندگی کند ، بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد .چند روز بعد ، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت :« من خیلی فکر کردم ، تو با این که می دانستی این سنگ چه قدر ارزش دارد ،خیلی راحت آن را به من هدیه کردی . »بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت :« من این سنگ را به تو برمی گردانم ولی در عوض چیز گران بهاتری از تو می خواهم .به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم ؟
رها
رها

سر ونم و ری زمی اومایی و خووم /

سرم ورداشتم تونه نیم،هونه خروعم /
ای دله تنها منی د جا مالگه یامو /روز خلوتی بیلت سیش بزنم زار //
majid
majid
بیم است که سودایت دیوانه کند ما را
در شهر به بدنامی افسانه کند ما را

بهر تو ز عقل و دین بیگانه شدم آری
ترسم که غمت از جان بیگانه کند ما را
photo_2020-08-03_11-29-39.jpg
دیدگاه · 1400/10/22 - 11:57 6 +
مهدی مهدوی
مهدی مهدوی
شبیه خودت زندگی کن
شبیه خودت بخند
راه برو
شبیه خودت لباس بپوش
شبیه خودت حرف بزن
شبیه خودت غذا بخور
ورزش کن
عکس بگیر
نقاشی کن
کتاب بخوان
یا شعر بنویس
حتی شبیه خودت عاشق شو
این شبیه خودت بودن است که تو را از تمام ِ آدمها متمایز میکند
اینکه به سبک خودت دوست داشته باشی دوست داشته شوی شانسی است که قسمت هرکسی
نمیشود
به سبک خودت زندگی کن
و پی گیر ِ زندگی هیچکس جز خودت نباش
در نهایت خودت برای ِ خودت میمانی و آدمهایی که تورا نه دوست دارند
با تمام خوب و بد هایت …
فقط تورا دوست دارند
نه نقاب هایی که هرروز میزنی
به سبک خودت زندگی کن …
شهرزاد_پاییزی
دیدگاه · 1400/10/21 - 20:49 3 +
majid
majid
از عشق تو
جز "شعر" نشد هیچ نصیبم
بی آنکه بفهمم،
شده یک شهر رقیبم
دیدگاه · 1400/10/21 - 14:30 5 +
برکه(فرشته)
برکه(فرشته)

آیا تا به حال پلی ساخته‌ایم؟

در زمان‌های دور دو برادر در کنار هم بر سر زمینی که از پدرشان به ارث برده بودند کار می‌کردند و در نزدیک هم خانه‌هایی برای خودشان ساخته بودند و به خوبی روزگار می‌گذراندند. برحسب اتفاق روزی بر سر مسئله‌ای با هم به اختلاف رسیدند. برادر کوچکتر بین زمین‌ها و خانه‌هایشان کانال بزرگی حفر کرد و داخل آن آب انداخت تا هیچ گونه ارتباطی با هم نداشته باشند.
برادر بزرگتر هم ناراحت شد و از نجاری خواست تا با نصب پرچین‌های بلند کاری کند تا برادرش را نبیند و خودش عازم شهر شد. هنگام عصر که برگشت با تعجب دید که نجار بجای ساخت دیوار چوبی بلند یک پل بزرگ ساخته است.
برادر کوچکتر که از صبح شاهد این صحنه بود پیش خود اندیشید حتماً برادرش برای آشتی دستور ساخت پل را داده است و بی‌صبرانه منتظر بازگشت او بود.
رفت و برادر بزرگ را در آغوش گرفت و از او معذرت‌خواهی کرد. دو برادر از نجار خواستند چند روزی مهمان آنها باشد. اما او گفت: پل‌های زیادی هستند که او باید بسازد و رفت.


برکه(فرشته)
برکه(فرشته)

داستان کوتاه جالب و آموزنده

چوپان

ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺎ ماشین ﺷﺨﺼﯽ‌ﺍﺵ ﺑﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﻣﻮﻗﻊ ﺍﺫﺍﻥ ﻇﻬﺮ ﺗﻮﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺟﺎﺩﻩ‌ﻫﺎﯼ بیرون ﺷﻬﺮ، ﺭﻭﯼ ﺗﭙﻪ‌ﺍﯼ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻧﻤﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﻫﻢ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﭼﺮﺍ. ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺭﺳﺎﻧﺪ. ﺍﺯ ﺍﻭ پرسید ﭼﻪ چیز ﻣﻮﺟﺐ ﺷﺪﻩ ﺗﺎ ﻧﻤﺎﺯﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺍﺩﺍ ﮐﻨﯽ؟
ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻧﻢ ﻧﯽ می‌زنم ﺁﻧﻬﺎ ﮔﺮﺩ ﻣﻦ ﺟﻤﻊ می‌شوند. ﺣﺎﻝ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺪﺍ ﻣﻦ را صدا می‌زند ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺳﻤﺘﺶ ﻧﺮﻭم ﺍﺯ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻫﻢ ﮐﻤﺘرم.




2ky881.jpeg
majid
majid
چارلى چاپلين میگوید:
پس از كلی فقر
به ثروت وشهرت رسیدم.
آموخته ام كه:
باپول
میتوان ساعت خريد، ولى زمان نه
ميتوان مقام خريد، ولى احترام نه
ميتوان كتاب خريد، ولى دانش نه
ميتوان دارو خريد، ولى سلامتى نه
میتوان رختخواب خرید
ولی خواب راحت نه.
میتوان قلب را خرید، اما عشق را نه

ارزش آدمها به دارایی نیست
به "معرفت " آنهاست
دیدگاه · 1400/10/19 - 09:57 1 +
٠•●♤Farid♧●•٠
٠•●♤Farid♧●•٠
عکس-نوشته-آغوش-پروفایل-27.jpg
فاطمه
فاطمه

عاشقی درد است و درمان نيز هم

مشکل است این عشق و آسان نيز هم

جان فدا بايـــد بـــه ايــــن دلـــدادگی
دل که دادی، می رود جــان نيـــز هــم

IMG_20220108_190854_371.jpg
دیدگاه · 1400/10/18 - 19:11 5 +
majid
majid
جاده ی خط لبت ختم به شهر عشق است
میشود بوسه ی من را تو به آنجا ببری؟!
1503607951197768_large.jpg
دیدگاه · 1400/10/18 - 11:55 3 +
صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ