یافتن پست: #قصه

شعر شاعران ایران
شعر شاعران ایران
دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت
زندگی بعد تو بر هیچ کس آسان نگرفت

چشمم افتاد به چشم تو، ولی خیره نماند
شعله ای بود که لرزید ولی جان نگرفت

جز خودم هیچ کسی در غم تنهایی من
مثل فواره سر گریه به دامان نگرفت

دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی
قصه ی عاشقی ما سر و سامان نگرفت

هر چه در تجربه ی عشق سرم خورد به سنگ
هیچ کس راه بر این رود خروشان نگرفت

مثل نوری که به سوی ابدیت جاری است
قصه ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت


فاضل نظری
photo_2018-01-30_10-19-48.jpg
دیدگاه · 1401/05/17 - 19:54 7 +
shamim
shamim
تو مرا میفهمی...
من تورو می خواهم...
و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است...
تو مرا می خوانی...
من تورا ناب ترین شعر زمان می دانم..
و توهم می دانی....
تا ابد در دل من می مانی...
دیدگاه · 1401/05/12 - 19:20 4 +
Mehdi
Mehdi

@hosseinhaerian

اولین حرفم به تو این بود. « برای هر تولد، یه مرگ تعریف شده »
یادت میاد چشمات رو درشت کردی و گفتی از مرگ نگو. مگه چند سالته. نمی‌دونستی من دارم از تولد حرف می‌زنم. چون تو تولد من بودی.بازگشت به زندگی بعد از یه مرگ طولانی. فراموش کردن خاک. دور انداختن کفن. پوشیدن لباس نو. شنیدن ضربان قلب.
یادت میاد دستت رو گرفتم و گذاشتم رو قلبم. گفتی چه خبره؟ چرا انقدر تند می‌زنه؟ گفتم تو اونجایی. از خودت بپرس. خندیدی و گفتی خونه‌ی خودمه. دوست دارم بالا و پایین بپرم. حرف حق جواب نداشت. بلند شدی. قلبت رو گذاشتی روی گوشم. محکم فشار دادی. گفتم به‌به چه صدایی... گفتی آدم خوب نیست از صدای خودش تعریف کنه.
یادت میاد سرت رو گذاشته بودی رو شونه‌م... من داشتم یه قصه تعریف می‌کردم. رسیده بود به اونجایی که مرد می‌گفت «من خوشبخت نیستم ، چون چهل سال زندگی کردم و معشوقه‌م رو نبوسیدم» رفته بودی تو قصه... اشک و ریمل ، مهمون لباس سفیدم شده بود. گفتم برای امروز کافیه. ادامه‌ش باشه برای بعد... گفتی جان من قصه رو خوب تموم کن. اگه خوب تموم بشه، جایزه داری. من عاشق جایزه‌هات بودم. پس معشوقه‌ی مُرده رو از زیر خاک بیرون آوردم، حموم بردم، آرایش کردم و مرد رو فرستادم سراغش... گفتم به‌درک یه قصه منطق نداشته باشه. جایزه مهم‌تر بود.
بعد خندیدی و خندیدی و خندیدی...
یادت میاد گفتی چشمات رو ببند. با چشم بسته می‌دیدمت.‌ چون من سلول به سلول تو رو حفظ بودم. کنارم دراز کشیدی. دستت رو انداختی دور گردنم. بوی بهشت می‌اومد. در گوشم گفتی « دیگه وقتشه خوشبخت بشیم »
بعد بوسیدمت. یه‌ بار. دو‌ بار. شاید هزار بار. انگار تو قلب‌مون یه بچه سوار چرخ‌و‌فلک شده بود. مدام تکرار می‌کرد دوباره، دوباره،دوباره... آره درسته.هزار بار فایده نداره. بوسیدمت. با همون لب‌هایی که قبل از تو سال‌ها فقط برای حرف زدن بود.
جاده‌ی تنت رو قدم زدم. با هر قدم خس
shamim
shamim
سر بر شانه خدا بگذار تا قصه عشق را چنان زیبا بخواند
که نه از دوزخ بترسی و نه از بهشت به رقص درآیی
قصه عشق «انسان» بودن ماست …
2 دیدگاه · 1401/05/6 - 09:35 6 +
Mahta
Mahta
تو راه برگشت به خونه از دانشگاه
رو یکی از صندلی های اتوبوس نشستم..
کنارم یکنفر نشسته بود
که از پنجره بیرون رو نگاه میکرد
اتوبوس شروع به حرکت کرد و آروم میرفت
تو جاده اصلی که افتاد،
یه نفر پنجره اتوبوس رو باز کرد..
تو اتوبوس یه هوایی پیچید
و بوی عطر خاصی رو حس کردم
بغل دستی من که هندزفری داشت
چشماش رو گرد کرد
هندزفری رو از گوشش برداشت
یه جوری به قسمت جلوی اتوبوس نگاه میکرد
که انگار دنبال کسی میگرده
یا انگار یه کسی رو تو اون شلوغی گم کرده!
علیرضا
علیرضا
هیچ عذابی بزرگ تر از این نیست که یک قصه ناگفته در قلب داشته باشید
دیدگاه · 1401/05/5 - 10:04 3 +
Saeed
Saeed
شبتون بی غصه

6 دیدگاه · 1401/05/4 - 23:56 7 +
علیرضا
علیرضا
بهرِ دلِ یوسف من ، نقد خریدار بیار باز در این دورِ هوا ، میل پر و بال کجاست حولِ حلول و حاشیه ، نقطه و پرگار بیار نقش در این پرده ببین ، گردش این دایره را می طلب و تشنه بیا ، نشئه‌ی اَسرار بیار قیمت ما ، مهرِ مکان ، منزل ما ، لال دهان باز گره گشوده را ، بستن زنار بیار دی چه هراس از این حواس ، مست توییم مست تو باز بیا و قصه را ، بر سرِ بازار بیار غرقه‌ی عشق لامجاز ، همسفرِ حقیقتیم جان جهان ،بهرِ جان ، مژده از آن یار بیار

دیدگاه · 1401/04/28 - 10:33 7 +
مهدی مهدوی
مهدی مهدوی
بیستون بود و تمنای دو دوست
آزمون بود و تماشای دو عشق

در زمانی که زعشق ،
ناله می‌زد "شیرین" ،
تیشه می‌زد "فرهاد"!

نه توان گفت به جانبازی فرهاد ، افسوس،
نه توان کرد ز بی جانی "شیرین" ، فریاد.

کار "شیرین" به جهان
عشق برانگیختن است!
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است.

رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین، بی‌نهایت زیباست
آنکه آموخت به ما درس محبت می‌خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
به وصالش برسی یا نرسی
سینه بی عشق مباد یک نفسی...

فريدون_مشیری
مهرسا
مهرسا
اهنگی ک همههههه شنیدنش:)

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه
دوباره این دل دیونه واست دل تنگه
وقت ازتو خوندنه ستاره ترانه هام
اسمه تو برای من قشنگترین آهنگه
5 دیدگاه · 1401/04/22 - 11:37 10 +
∂ғάяί
∂ғάяί
IMG_20220707_124958_909.jpg
پدرام
پدرام
خانمی میگفت ..
شوهرم خيلي كم حرفه
خواستم يه كم باهام حرف بزنه
گفتم قصه حضرت يوسف برام تعريف كن
گفت :
گمشد ، پيداش كردن
الهي گم بشي پيدات نكنن بحق دل خون زليخا که ح
دیدگاه · 1401/04/7 - 19:24 در نمکستان 10 +
علیرضا
علیرضا
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
من از این دیدار بی هیچ خاطره برگشتم

قصه ام تلخ شد کهنه شد شراب شد
قصه ی تازه ی خویش با مستی داستانت سرشتم

1 دیدگاه · 1401/04/6 - 08:44 1 +
Mehdi
Mehdi

ميگم شازده به نظرت يكی رو دوست داشته باشي بهتره يا يكی دوستت داشته باشه؟

ميگه يكي رو دوست داشته باشی و نتوني بگي بدتره يا يكي دوستت داشته باشه و نتونه بگه؟
ميگم اي منفي باف. نتوني چيه؟ اينا همش اداست، اگه يكي رو بخواي بايد بگي. ميگه تو گفتی؟ ميگم نه بابا من كسي رو دوست ندارم كه. ميگه داري. ميگم نه، كو؟ ميخنده.
ميگم سرده تو هم لختي بيا كنار از بغل پنجره. ميخنده ميگه نگراني سرما بخورم؟ خيال سرما نميخوره. ميگم خيال اگه برقصه و بخنده و حرف بزنه و همه چي رو بدونه، ممكنه سرما هم بخوره. ميگه قرص سبز صبحت روي ميزه. بعدم وايميسه لب پنجره، گنجيشك ميشه پر ميزنه ميره انگار نبوده هيچ وقت.
تا قرصم اثر كنه و برگردم به روزهای ساده ممتد، به اين فكر ميكنم كه آدم تماشا بودن از همشون سخت تره. آدم خواستن و نگاه كردن و دم نزدن. بعدم وايميسم لب پنجره، گنجيشك ميشم و پر ميزنم و ميرم. هيچكس هيچ وقت تو اين خونه نبوده. يا توی دل من. يا توی آغوش تو.

????حميدسليمی


دیدگاه · 1401/04/4 - 22:54 6 +
extraordinary
extraordinary
دیری ست که از روی دل آرای تو دوریم
محتاجِ بیان نیست که مشتاقِ حضوریم



[لینک ضمیمه]
mavaye_man_2859063642696990312.jpg
10 دیدگاه · 1401/03/25 - 18:21 22 +
صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ