یافتن پست: #قفس

برکه(فرشته)
برکه(فرشته)

ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﺳﺖ . ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺁﻣﺎﺩﻩﻧﯿﺴﺘﻢ !
ﻣﺮﮒ ﮔﻔﺖ:ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﻟﯿﺴﺖ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ..
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺏ،ﭘﺲ ﺑﯿﺎ ﺑﺸﯿﻦ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ .
ﻣﺮﮒ ﮔﻔﺖ :” ﺣﺘﻤﺎ .”
ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﻭ ﭼﻨﺪ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﯾﺨﺖ….
مرگ ﻗﻬﻮﻩ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ ..
ﻣﺮﺩ ﻟﯿﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺳﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﻟﯿﺴﺖ ﺣﺬﻑ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻟﯿﺴﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ . ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﮒ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﮔﻔﺖ : ﺗﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻮﺩﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺗﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺧﺮ ﻟﯿﺴﺖ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ .
ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺩﺭ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺗﻮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ،ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻼﺵ ﮐﻨﯽ ،ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﮐﺮﺩ …
ﮐﻼﻍ ﻭﻃﻮﻃﯽ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺯﺷﺖ ﺁﻓﺮﯾﺪﻩ ﺷﺪﻧﺪ . ﻃﻮﻃﯽ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﺮﺩ ﻭﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪ ﺍﻣﺎ ﮐﻼﻍ ﺭﺍﺿﯽ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺭﺿﺎﯼ ﺧﺪﺍ، ﺍﻣﺮﻭﺯ طﻮﻃﯽ ﺩﺭ ﻗﻔﺲ ﺍﺳﺖ ﻭﮐﻼﻍ ﺁﺯﺍﺩ …
ﭘﺸﺖ ﻫﺮ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺍﯼ ﺣﮑﻤﺘﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﻫﺮﮔﺰ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺸﻮﯼ!
ﭘﺲ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﯾﺖ ﻧﮕﻮ ﭼﺮﺍﺍﺍﺍﺍ

majid
majid
ای قلب من ، بارانی ات کردند و رفتند
کنـج قفس ، زنـدانی ات کردند و رفتند

در سـایه های شب ، تو را تنهـا نوشتند
سرشـار سرگـردانی ات ، کردند و رفتند

احســاس پاکت را ، همـه تکفیـر کـردنـد
محکـومِ بی ایمـانی ات ، کردند و رفتند

هرشب تورا دعـوت ، به بزم تـازه کردند
‌در بزمشـان ، قـربانی ات کردند و رفتند

دیدگاه · 1400/10/21 - 11:19 3 +
majid
majid
ای قلب من ، بارانی ات کردند و رفتند
کنـج قفس ، زنـدانی ات کردند و رفتند

در سـایه های شب ، تو را تنهـا نوشتند
سرشـار سرگـردانی ات ، کردند و رفتند

احســاس پاکت را ، همـه تکفیـر کـردنـد
محکـومِ بی ایمـانی ات ، کردند و رفتند

هرشب تورا دعـوت ، به بزم تـازه کردند
‌در بزمشـان ، قـربانی ات کردند و رفتند
دیدگاه · 1400/10/12 - 15:09 5 +
majid
majid
‌شده هرشب به زبانت برسدنام ڪسی؟
به نڪَاهت بنشیند نم بی هم نفسی؟

ز غــم بی خبرے جان زتنت پر بڪشد؟
ڪه بفهمی چه ڪشیده دل مرغ قفسی؟

دیدگاه · 1400/10/8 - 15:14 2 +
majid
majid
انگار که از مشت قفس رستی و رفتی
یکباره به روی همه در بستی و رفتی

هر لحظه‌ی همراهی ما خاطره ای بود
اما تو به یک خاطره پیوستی و رفتی

دیدگاه · 1400/10/7 - 12:07 4 +
azar
azar

می،ی گل رو دوست داری اما اونو از شاخه میچینی

میگی بارون رو دوست دارم اما با چتر میری بیرون
میگی پرنده رو دوست دارم اما اونو تو قفس میزاری
من چطوری از تو نترسم وقتی که میگی دوستت دارم
دیدگاه · 1400/10/5 - 14:25 4 +
majid
majid
ای قلب من ، بارانی ات کردند و رفتند
کنـج قفس ، زنـدانی ات کردند و رفتند

در سـایه های شب ، تو را تنهـا نوشتند
سرشـار سرگـردانی ات ، کردند و رفتند

احســاس پاکت را ، همـه تکفیـر کـردنـد
محکـومِ بی ایمـانی ات ، کردند و رفتند

هرشب تورا دعـوت ، به بزم تـازه کردند
‌در بزمشـان ، قـربانی ات کردند و رفتند

دیدگاه · 1400/10/5 - 10:22 2 +
davood
davood
ابر خاموشم و آماده شده ام،،پشت پیدایش یڪ پنهان شده ام
ریشه در ندارد دل دریائۍ ما،،توفانی ام وراهۍ توفان شده ام
با پریشیده به زده ام ،، ڪولے پریهاۍ پریشان شده ام
مدتی در شوریده سرۍ سوخته ام ،، ناگهان چرخ زنان وارد شده ام
دامنم دایره در دایره گرفت ،، در زمین یڪسره چرخان شده ام
گردنده من بۍ شد ،،آنچه میخواستم از آن شده ام
قصر آئینه نشان شد باطن من ،، مثل فلق پنجره باران شده ام
دامن افشان به سراشیب پا زده ام ،، سنگ پران به در خانه شده ام
درد انسانۍ به دلم ڪشید ،، باورم شد ڪه مسلمان شدا ام ـ
دیدگاه · 1400/10/5 - 00:33 در A-D-M 11 +
majid
majid
گاهی اوقات قرارست که در پیله ی درد،
نم نمک "شاپرکی" خوشگل و زیبا بشوی...

گاهی انگارضروری ست بِگندی درخود ،
تا مبدل به" شرابی" خوش و گیرا بشوی...!

گاهی ازحمله ی یک گربه،قفس میشکند،
تا تو پرواز کنی،راهی صحرا بشوی...

گاهی از خار گل سرخ برنجی بد نیست،
باعث مرگ گل سرخ مبادا بشوی...

گاهی ازچاه قرارست به زندان بروی،
"آخرقصه هم آ
دیدگاه · 1400/10/1 - 11:41 3 +
majid
majid
ای قلب من ، بارانی ات کردند و رفتند
کنـج قفس ، زنـدانی ات کردند و رفتند

در سـایه های شب ، تو را تنهـا نوشتند
سرشـار سرگـردانی ات ، کردند و رفتند

احســاس پاکت را ، همـه تکفیـر کـردنـد
محکـومِ بی ایمـانی ات ، کردند و رفتند

هرشب تورا دعـوت ، به بزم تـازه کردند
‌در بزمشـان ، قـربانی ات کردند و رفتند
pouya833.jpg
دیدگاه · 1400/10/1 - 10:31 3 +
علیرضا
علیرضا

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست

تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس

طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

دیدگاه · 1400/10/1 - 10:24 2 +
majid
majid
"در اوج سنگ دل بودن ندارم چاره جز پاسخ
من آن کوهم که در گوشش ندای تو طنین انداخت"

پر از احساسم و بی اندکی تدبیر می تازم
چون آن اسبی که رم کرد و سوارش را زمین انداخت

تو در تقدیر من کم بودی از این رو به جای چین
خدا بر تارک پیشانی من نقطه چین انداخت...

دلم در بند بود انگار و هر دم دنده های من
مرا یاد قفس با میله هایی آهنین انداخت

بها دادم به تنهایی و نیشم زد، چه ظلمی شد
به هر کس مثل من این مار را در آستین انداخت

دیدگاه · 1400/09/30 - 09:29 3 +
majid
majid
انگار که از مشت قفس رستی و رفتی
یکباره به روی همه در بستی و رفتی

هر لحظه‌ی همراهی ما خاطره ای بود
اما تو به یک خاطره پیوستی و رفتی

دیدگاه · 1400/09/30 - 09:14 5 +
majid
majid
‌شده هرشب به زبانت برسدنام ڪسی؟
به نڪَاهت بنشیند نم بی هم نفسی؟

ز غــم بی خبرے جان زتنت پر بڪشد؟
ڪه بفهمی چه ڪشیده دل مرغ قفسی؟

دیدگاه · 1400/09/29 - 15:37 5 +
zohreh
zohreh
خار خندید و به گل گفت سلام

و جوابی نشنید

خار رنجید ولی هیچ نگفت

ساعتی چند گذشت

گل چه زیبا شده بود

به راحتی میشه…
بیچاره پاییز…
دست بی رحمی نزدیک امد

گل سراسیمه ز وحشت
10531462422193763199.jpg
1 دیدگاه · 1400/09/18 - 09:56 10 +
صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ