یافتن پست: #لبای

سمـــــا
سمـــــا
مثلا همین ک تو هر بار از دردات میگی و من برات اشک میریزم
یا تو هر جا باشی از غصه‌های من دلت
می‌گیره…
همین ک شادی تو روی لبای من لبخند میاره و خوشحالی من باعث خوشحالی تومیشه…
حتی اگه در هیچ شناسنامه‌ای ثبت نشه باعث پیوند ماست …
تو عجیب‌ترین وابستگی دنیایی…
هیچکس منی…
همه کس منی!
❥ ꫝꪖᦔⅈ♥️ ᵏꪖtⅈ ❥
❥ ꫝꪖᦔⅈ♥️ ᵏꪖtⅈ ❥
چقدر قشنگه
یه نفر تو زندگیت باشه
که هم عشقت باشه هم رفیقت
هم همدمت باشه هم همه کس آت...
وتو نیازی به هیچ کس نداشته باشی..
کسی که بودنش می ارزد به تمام دنیا..
IMG_20220605_114019_472.jpg
10 دیدگاه · 1401/03/17 - 20:36 12 +
Amir
Amir

اا

۲۰۲۲۰۴۲۳_۲۳۴۴۰۵.jpg
7 دیدگاه · 1401/02/7 - 20:02 6 +
sahar
sahar

...

20220418_184651.jpg
sahariii
sahariii
از این زندگی خستم
مگه قلب کسی رو شکستم؟
مگه دل به غریبه ها بستم؟
درد دلم اینه ...!
این رسم زمونست
که رو قلبای ساده ی عاشق
میمونه همیشه غم و هق هق
دنیا چه غمگینه
davood
davood
چراغ خاموشه
پر ها بسته ست
تمام ڪوچه ها
تمام عابرا ن
همه رو گم ڪردن
به فڪر دیروزن
شعرو مۍدوزن !
♡عطی♡
♡عطی♡
❤❤
IMG_20210708_135019_718.jpg
♡عطی♡
♡عطی♡
برسه روزی که جلو شومینه بشینید دلبر برات کتاب بخونه حواست برع سمت لبای دلبر عونم بخنده بهتو محکم لباتو ببوسه✨♥️
رضــا
رضــا
چشامو مست میکنی با لبای شرابیت ...
علیرضا
علیرضا
خبرداری

تموم تنت

از اون چشای روشنت

تااون لبای خوش رنگت

بعدش حرفای قشنگت

شده حریم زندگیم ...؟؟
davood
davood
جمعــــــــــــــــــــه هـــــا ،،،
از دســت خودش می شه
گاهی وقتها با لبای بســــته می ڪشه
ـ ـ ـ ـ
دیدگاه · 1399/08/16 - 12:00 در A-D-M
EHSAN
EHSAN
میخوام خیلی بی شیله پیله تشکر کنم بابت خنده ای که به لبای گودزیلای من میارید خیلی از سایتتون تعریف میکرد از همین جا هم خیلی ممنونم از اقا کامران و خل بازی هاشون خیلی با داستان هاتون خندیدم خانوم تون هم که دسته گل اند دمتون گرم


پ.ن:اقای ادمین ثبت کن دیگه همش میام چک میکنم می بینم سایت بروز نشده خو گناه داریم دیگه
☆  ꪑꪖડꪮꪮᦔ  ☆
☆ ꪑꪖડꪮꪮᦔ ☆

....

1594358420901.jpg
davood
davood
شعر خامـــــــوشہ
پر ها بستہ ست
تمام ها بن بست
عابرا خستہ ن
همه رو گم ڪردن
بہ فڪر دیروزن
همه مے ترسن از گفتن
شعرو مے دوزن !
دیدگاه · 1399/04/2 - 03:00 در A-D-M
Mehdi
Mehdi

«ازت متنفرم...»

بُهت زده به من خیره شد. چیزی که شنیده بود رو باور نمی‌کرد.. آب دهنش رو به زحمت قورت داد. انگار برای حرف زدن عجله داشته باشه با دست، عینکش رو کمی عقب داد و گفت:

«این رو جدی نمی‌گی نه؟»

گفتم: «هیچ‌وقت به این قاطعیت در مورد کسی حرف نزدم

روش رو برگردوند، سعی کرد خودش رو بی‌تفاوت نشون بده، کوله‌اش رو مرتب کرد و ازم دور شد. نگاهم به امتداد خیابون بود که دوباره برگشت، یه نفس عمیق کشید، دستش رو توی سینه‌اش جمع کرد و گفت: «چطور می‌تونی همچین حرفی بزنی؟» خودم رو به یک قدمی‌ش رسوندم، سعی کردم چند ثانیه به چشماش خیره بشم، نگاهش رو که دزدید گفتم: بچه که بودم، یه باغبون پیر داشتیم که خونه‌ی پسرش زندگی می‌کرد. توی بهار و تابستون، ماهی دوبار میومد و کمک بابا می‌کرد. عصر یکی از روزهای تابستون، بابا من رو فرستاد تا چندتا بستنی بگیرم، تاکید هم داشت که حتما بستنی عروسکی بخرم، اون روزا بستنی عروسکی تازه اومده بود و قیمتش، دو برابر بستنی چوبی‌های معمولی بود. پیرمرد از دیدن بستنی عروسکی بی نهایت متعجب و هیجان زده به نظر میومد. با یه لذت خاصی به تن بستنی حمله می‌کرد و بعد از هربار گاز زدن، با دقت به قیافه‌ی تیکه پاره شده‌ی عروسکِ وارفته نگاه می‌کرد. یه جا

صفحات: 1 2 3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ