یافتن پست: #مدتی

مهرسا
مهرسا

خدایی ظلم تو این روز بشینی خونه{-31-}

♡♡
♡♡
سلام به دوستان عزیز .‌ مدتی پیش یکی از بچه های اینجا میخواست سند مدرکی از یکی .افشا .. کنه .‌ وهمه رو در جریان قرار بده که یه عده ای نزاشتن اون مدرکی که داره رو اینجا بگه .... شاید تهدیدش کردن که حرفی نزنه مثل من که تهدیدم کردن ..من ترسی از تهدید هیچکی ندارم .. وامروز همچی خواهم گفت ..منتظر می مانم بیشتر بچه ها انلاینش بعد بگم



دیدگاه · 1401/05/5 - 13:54 12 +
♡♡
♡♡
برای آدمهایی که آزارتان می دهند ، آرزوهای ِ خوب کنید ! آری .. آرزو کنید آنقدر غرق در خوبی هایِ زندگی شوند و خیر و نیکی در لحظه هایشان جاری باشد ، که وقتی به خودشان می آیند ، اصلا دیگر بدی را بلد نباشند .. بیشتر ِ آدمهایی که آزار می دهند ، شاید یک روزی ، یک جایی ، زخمی خورده اند و مرهمی نیافته اند و تنها راه ِ گذر از این زخم را ، در آزار دادن ِ دیگران جسته اند .. با رفتار متقابل ، چنین شخصیتی از خودتان نسازید .. این یک شعار نیست ، و اصلا لزومی ندارد جوابِ بدی را با خوبی بدهید ، اتفاقا برای مدتی آن ها را از حق ِ داشتن ِ خودتان محروم کنید ؛ اگر جواب بدی را دستِ کم با سکوت بدهید و در دلتان آرزوهای ِ نیک برای فرد ِ مقابل کنید ، شما خوشبخت ترین انسانید ..


IMG_20220715_141209_476.jpg
دیدگاه · 1401/04/24 - 14:11 12 +
nazafarin
nazafarin
ساکنان دریا...
پس از مدتی ...
دیگر صدای امواج را نمی شنوند




چه تلخ است...
روایت غمبار "عادت"
nody-عکس-دختر-تنها-بدون-متن-1624403376.jpg
دیدگاه · 1401/03/26 - 12:40 13 +
پدرام
پدرام
غضنفر میخواست خودکشی کنه، آخونده دیدش بهش گفت: چرا میخوای خودتو بکشی؟

غضنفر گفت: مشکل خانوادگی دارم☹️

آخونده: مشکلی نیست که حل نشه، بگو مشکلت چیه؟????

غضنفر: با یک زن بیوه ازدواج کردم که یه دختر داشت. پدرم تا دخترش را دید با اون ازدواج کرد!

azar
azar

آدما عوض نمیشن

فقط بعد از مدتی
ار نقش باری کردن خسته میشن
خوده واقعی‌شان ر‌ به تو نشون میدن
Mehdi
Mehdi

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم


دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.

اما این یکی فرق داشت

وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!

همان همیشگی من را میخواست

همیشگی ام به وقت تنهایی!

تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.

موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!

ساده بود، ساده شبیه زن هایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!

باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.

همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،

داشت شاملو میخواند و بدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد.

اما نه!

باید چشمانش را میدیدم

گفتم ببخشید خانوم؟

سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما

اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر باز و بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت ،طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.

خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.

از فردا یک تخته سیاه گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!

همیشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.

چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!

Screenshot_۲۰۲۲-۰۵-۱۳-۱۸-۵۲-۳۴-۶۵۵_com.instagram.android.jpg
hamedasrafi
hamedasrafi
حرفي بزن ؛
به لهجه ي باران كه مدتی ست
اين بغض كهنه منتظر يك اشاره است
دیدگاه · 1401/02/3 - 23:46 6 +
hamedasrafi
hamedasrafi
مدتی بود لبم ، روزه ی لب های تو داشت..
روزه ی شهدِ لب ِ؛ لعلِ مربای تو داشت..


چشم من ، تشنه ی آن ؛چشمه ی نوشین تو بود..
دل نگو ، ذکرِ لبش ، نام مقفّای تو داشت..
دیدگاه · 1401/02/3 - 21:44 4 +
hamedasrafi
hamedasrafi
حرفي بزن ؛
به لهجه ي باران كه مدتی ست
اين بغض كهنه منتظر يك اشاره است

دیدگاه · 1401/01/27 - 22:30 7 +
үάşίღ
үάşίღ
اگر از کمندِ عشقت بروم،
کجا گریزم؟!
که خلاص، بی‌تو بند است و
حیات، بی تو زندان


20220413_180735.jpg
majid
majid
ربطی به مدتی که یه نفر و منتظر میزاری نداره به ادمش بستگی داره اگه دوست داشته باشه هزارسالم می تونه منتظر بمونه.
❥ ꫝꪖᦔⅈ♥️ ᵏꪖtⅈ ❥
❥ ꫝꪖᦔⅈ♥️ ᵏꪖtⅈ ❥

«‏به خودم آمدم انگار تویی در من بود
‏این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود»


[لینک ضمیمه]


۲۰۲۲۰۳۲۷_۱۰۴۲۳۹.jpg
Mehdi
Mehdi

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم


دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.

اما این یکی فرق داشت

وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!

همان همیشگی من را میخواست

همیشگی ام به وقت تنهایی!

تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.

موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!

ساده بود، ساده شبیه زن هایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!

باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.

همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،

داشت شاملو میخواند و بدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد.

اما نه!

باید چشمانش را میدیدم

گفتم ببخشید خانوم؟

سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما

اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر باز و بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت ،طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.

خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم
majid
majid

در مدتی که در این دنیا هستید به

معنای واقعی کلمه زندگی کنید.

“زندگي كنيد”

هر چیزی را تجربه کنید.

صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ