یافتن پست: #مونا_محمدی

EHSAN
EHSAN
در ساعت های بی حوصلگی ،
لب های خاموشم
چشم های بسته ام
دست های به هم قفل شده ام
"معما هایی اند" که تنها
در آغوشِ تو "حل می شوند"


مدتی ست که میخواهم
از حسِ سی و چند سالگیِ یک زن بنویسم..
اما آنقدر عجیب و غریب است، که نوشتن از آن را برایم مشکل کرده..
این حس را تو که به این سن نرسیده ای نمیدانی..
اما من هنوز به حسی که تو اکنون در بیست و چند سالگی داری، دچار هستم..
دچارِ دوگانگی
معلق بینِ جوانی و نزدیک به میانسالی..
نه آنقدر سنم کم است که در سرزمینِ ممنوعه ها به راحتی در جمع بخندم و هر نوع رنگی را به تن کنم
و نه آنقدر سنم زیاد که از این دلخوشی ها بگذرم..
سی و چند سالگی به اصطلاحِ عامیانه یعنی جاافتادگی..
این اصطلاح دو معنا دارد
یعنی اوجِ دلربائیِ زن در این سن
و چکیده ای از تمامِ دلبری های زنانه..
و معنای دوم اینکه
به سنی رسیده ای
از خامی و بی تجربگی در آمده ای
و ذهنت سرشار از ناکامی و شکست هاست..
اما دلت می خواهد دوباره همان حس ها را که در آن شکست خورده ای تجربه کنی
و اینبار بهتر بسازی اش..
افسوس که دیگر سِنَت اجازهء تکرارِ آن حس ها را نمیدهد..



ROZ
ROZ
زن ها گاهی
" آخرین راهِ اثباتِ عشق " را
" رفتن " میدانند ...
اگر پیش از آن
تمامِ راه ها را
بی نتیجه برگشته باشند ...

و این آخرین ضربه ای است
از عشق
که به قیمتِ " ماندگاری اش "
به خود می‌زنند ...

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ