یافتن پست: #نرگس_صرافیان

لیلی
لیلی
ولنتاین ، سپندارمذگان ، یا هر روز عشق دیگری و به هر فرهنگی ؛ فرقی نمی کند .
بد نیست گاهی ، به هر بهانه ای یادمان بیُفتد که "عشق" ، اتفاقی مقدس است
بد نیست یادمان باشد ؛ که عزیزانمان ، فقط به دوست داشتن دلیِ ما نیاز ندارند ،
باید ابراز کرد ...
باید با رفتاری ، کلامی ، لبخندی ، هدیه یا شاخه گلی ؛ دوست داشتنی بودن آدم ها را یادشان آورد ،
که میزان هیچ علاقه و خواستنی ، حدس زدنی و هیچ دوست داشتنی ، ناگفتنی نیست .
دوست داشتن ها را باید گفت ، قبل از آن‌که دیر شود ...
اگر کسی را دوست داری ، همین امروز هرجور شده اثباتش کن .
کمک کن بوته ی بی پناهِ عشق ، نمیرد !
که بدون عشق ؛ خیابان ها سرد و غمگین ،
و آدم ها شبیه ربات می شوند .

نرگس_صرافیان_طوفان


17 دیدگاه · 1398/11/25 - 01:32 12 +
EHSAN
EHSAN
همه ی آدم های متاهل گاهی پیشِ خودشان فکر کرده اند که شاید اگر مجرد بودند ، حالشان بهتر بود ، یا اگر شریک زندگیشان یک آدمِ دیگر بود ، خوشبخت تر بودند ،
کاش یک بار برای همیشه می فهمیدند که زندگیِ مشترک برایِ هیچ کس ایده آل نیست !
هرکس پیشِ خودش آرزوهایی دارد که محقق نمی شوند ،
هیچ زندگیِ مشترکی ، رویایی و بدونِ مشکل نیست ، اما این که تو حالت خوب باشد یا نه ، به تو بر می گردد ، نه اقبال و شرایط ... و نه هیچ کسی !
اگر اینجایی که هستی ، باخته ای ، هرجایِ دیگری هم بروی ، بازنده خواهی بود !
آدم هایِ خوشبخت ، برایِ خوشبختی و حالِ خوبشان ، می جنگند ، پس هرجای دنیا که باشند خوشبختند !
آدم هایِ نا امید و بهانه گیر هم هر نقطه از زمین و در هر شرایطی که باشند ، روزگارشان همین است !
آدم هایِ خوشبخت خودشان خواسته اند که خوشبخت باشند ، اقبال ، فقط بهانه ی آدم هایِ بی مسئولیت و نا امید است !
گاهی باید ایراداتِ خود را بدونِ تعارف پذیرفت و اصلاح شد و در بیانِ ایراداتِ فردِ مقابل اغراق نکرد !
گاهی باید ، واقع بین بود و بجای بد وبیراه گفتن به زمین و زمان و مقایسه های بیجا ، حرف زد ، تغییر کرد و بهتر شد ،
شرایط ، معلولِ افکار و رفتارِ توست !
درست است زندگی صحنه ی جنگ نیست ،
اما شهر آرزوها هم نیست !
از همین لحظه ، منطقی باش و بپذیر !
گولِ ظاهرِ زندگی دیگران را نخور !
تو فقطِ لبخند و داشته های دیگران را می بینی ، نه تاوان هایِ سنگینی که در قبالش پرداخته اند ،
توقع نداشته باش لم بدهی ، خوشبختی بیاید و درِخانه ات را بزند !
خوشبختی ، از درونِ خودت نشات می گیرد !
تا خودت تغییر مثبتی نکنی ، هیچ چیز تغییر نخواهد کرد !
آدم ها ، خوشبخت متولد نمی شوند ، خوشبختیشان را می سازند !

ⓐⓢⓐⓛ
ⓐⓢⓐⓛ

بهترین احساس در دنیا ، احساس رهایی است ،

رهایی از نظرها ، نگاه ها ، سوء تفاهم ها ...
رهایی از اینکه بخواهی خودت را
و مقصود خودت را برای کسی توضیح دهی .
بالاترین لذت این است که رها باشی از فکر کردن
به برداشت های بی اساس و نگاه های نامفهوم ،
از تفسیر و ترجمه ی حرف ها و نظرهای آدم ها ...
رها که باشی ؛ در هر شرایطی آرامی ،
در هرجمعی بدون دلواپسی ، حضور می یابی ،
چون باورهای ذهنیِ تو ،
به سانِ جزیره ایست که تنها ساکن و معیارش تویی
و اطراف جزیره ات دریای امن و آرامی ست
که با هر کنایه و نگاهی ، به هم نمی ریزد !
رها که باشی ؛ همه را دوست داری ،
حتی آنان که زندگی و مسائل را از پنجره های مخالفِ تو می بینند ،
حتی آنان که باورهای تو را دوست ندارند ،
حتی آنان که زخمی اند و با گوشه های تیزِ باورشان ، زخم می زنند ...
خیلی حرف ها را فراموش کن و خیلی دیدن ها را نادیده بگیر ،
و فراموش نکن که هرکس ، دلیلِ خودش را دارد !
تو ناخدای هدفمندِ کشتیِ زندگی ات باش ،
ناخدا فقط برای مهارِ کشتی اش ، لنگر می اندازد ،
اما برای پیش رفتن و برای در جا نزدن ؛ باید رها شد ...

لیلی
لیلی

گاهی همه چیز را
به حالِ خود رها کن و
راهِ خودت را برو.

در گوشِ روزگار ، بگو:
حالِ من خوب است و تو هرگز حریفِ حال خوب من نخواهی شد !

و بخند{-11-}
به خوش باوریِ سایه های
بخت برگشته ای که هنوز
جسارتِ آفتاب را ندیده اند.


دیدگاه · 1398/09/11 - 00:12 12 +
EHSAN
EHSAN

هر سال پاییز ؛
انگار کودکِ بی غم و آسوده ی سال هایِ دور ، به رسمِ وفایِ کودکانه اش ، در من ، تکرار می شود ...
باد می وزد ،
باران می بارد ،
و مدام صدایِ زنگِ خاطره انگیزِ مدرسه ، در گوشِ خیالاتِ من ، می پیچد ...
صدایِ خنده ها و پچ پچ هایِ کودکانه در کلاسی که پنجره اش به یک صبحِ روشن و طلاییِ پاییزی ، گشوده بود ،
صدای گچی که معلم ، به تخته سیاه می کوبید تا حواسِ پرتِ مرا ، جمع تر کند ،
و صدایِ دسته جمعیِ کودکانی ، که ترانه ی "باز باران" و "صد دانه یاقوت" می خواندند ...
مدام تصویرِ کبری با آن کتابِ خیس و نم کشیده اش ، و سفره ی پر رونقِ کوکب خانم ، پیش چشمانم ورق می خورَد ،
تصویرِ زاغک و روباه و پنیر ...
و مدام بویِ عطرِ پاک کن و دفتر و کتاب هایِ نو ، جان تازه ای به من می بخشد ...
کاش من هم شبیهِ کبرای کتاب ها ، در خمِ گرفتنِ تصمیم خودم مانده بودم و هرگز بزرگ نمی شدم .
کاش سقوطِ زیبایِ برگ هایِ خشکِ پاییزی ، تداعیِ دردهایِ بزرگسالی ام نمی شد ،
کاش قدم زدن در خیابان هایِ نارنجیِ پاییز ، گریزِ ناگزیری از رنج هایِ تکراری ام نبود ...
خدایا اجازه !
می شود به کودکی ام برگردم ؟!
من از دنیایِ نفس گیرِ آدم بزرگ ها ، خسته ام ،
این روزها دلم بدجور هوایِ کودکی ام را کرده ...
بدجور ...

Zahra
Zahra

زن بودن ، مهارت می خواهد ...
باید بلد باشی پایِ اجاق گاز ، حینِ سرخ کردنِ کتلت ، با خودت فکر و خیال هایِ عاشقانه کنی و شعرهایِ دلبرانه بگویی ، در حالی که غذایت نه ذره ای بسوزد ، نه بی نمک باشد ...
باید بتوانی هنگامِ شستنِ ظرف ها ، موسیقیِ دلخواهت را زمزمه کنی ، چشمهایت را ببندی و با همان حالتِ ژولیده و دستهایِ کف آلود ، تصور کنی رویِ صحنه ای و هزاران نفر تو را تشویق می کنند ...
زن که باشی ، باید بتوانی در حالی که لباس می شویی و جارو می کشی ، به همه چیز فکر کنی ... فکر کردنی که انتهایش بشود تصمیم های مهم و سنجیده گرفت ...
زن هایِ خانه دار ، استعدادهایِ کشف نشده ای هستند که به حرمتِ زن بودن ،
متواضعانه در مقامِ یک همسر و یک مادر ، کنجِ خانه مانده اند و بی هیچ توقعی برایِ دنیایمان زنانگی می کنند ...
زن بودن ، ساده نیست ...
پیچیده ترین فرمولِ آفرینش است ...


download.jpeg
2 دیدگاه · 1398/08/3 - 21:43 17 +
EHSAN
EHSAN
.
می شود تا انتهای تمام راه های جهان و تا چرخش آخرین عقربه ی آخرین ساعت ، دوستم داشته باشی ؟ همینطور بی دلیل و همینطور بی منطق ؟
و دوست داشتنت مثل آدم های این زمانه ، تمام نشود ؟!
می شود فرق داشته باشی با همه ؟
می شود هرچقدر هم که سرت شلوغ شد ؛ بازهم عاشقم بمانی و حرف های خوبت ، فقط برای من باشند ؟
من برای ماندن به پای تو ، چیزِ زیادی نمی خواهم !
همین که وفادار بمانی ، همین که گاهی به گوشم آوای دوست داشتن بخوانی کافیست ،
همین که هرکجا رفتی و من کنارت نبودم ؛ جوری از من حرف بزنی که انگار کنند یک معجزه ام ...
همین کافیست ماهِ من ؛
همین کافیست تا برایت روزی هزار بار بمیرم ...

دیدگاه · 1398/07/27 - 21:53 5 +
banooyekhas
banooyekhas
میگفت : تو" مردها "را نمی شناسی
گاهی یک بی سروپایِ بی لیاقت را
به زنِ زیبا و بی نقصی که دارند
ترجیح میدهند
او اشتباه میکرد
من" نامردها "را نمی شناختم !



دیدگاه · 1398/07/26 - 16:44 5 +
دلم از تمامِ دنیا یک "کلبه ی چوبی" می خواهد ،
میانِ جنگلی دور افتاده و سر سبز !
کلبه ای قدیمی و دِنج ، که درهایِ ایوانش به سمتِ رودخانه ای خروشان باز شود ...
کنارِ پنجره اش که نشستم ، یک کوهستانِ مه گرفته و با شکوه را ببینم و روح و جانم تازه شود ...
شب هایِ تابستان ، رویِ پشتِ بامش دراز بکشم ، از زیباییِ بکرِ آسمانِ پر ستاره اش ، جان بگیرم و به رویایِ شبانه ای شیرین و لذت بخش ، سفر کنم ...
و شب هایِ زمستان هم ، با نورِ چراغ هایِ بادی و گرد سوز ، کنارِ آتشِ شومینه ، روی یک صندلیِ چوبیِ دست ساز بنشینم ، کتاب بخوانم و چای بنوشم ...
هر سپیده دم با صدایِ چهچهِ پرندگانِ سر خوش و بی غم ، چشم باز کنم ،
نفسی آسوده و عمیق بکشم و از هوایِ تازه و جانانه ی طبیعتِ جنگل ، لذت ببرم ...
من برایِ دلخوشی ام ، یک کلبه ی دنج و آرام می خواهم ...
جایی که هیچ کس مسیرش را بلد نباشد ...
جایی که بشود به دور از نگاهِ آدم ها ؛
از زیباییِ بکر و دست نخورده ی طبیعتش ، لذت برد ...
جایی که بتوان ، بدونِ هیچ دلهره و تشویشی ؛
برایِ مدتی هم که شده ؛
به معنایِ واقعی "زندگی کرد" !



:)
7 دیدگاه · 1398/07/18 - 22:21 11 +
من یک "زنم"...
که کودک درونش
هنوز هم شیطنت میکند..!

هنوز هم دلش غش میرود برای نوازشِ مادرش...
که هدیه گرفتن را
به رسم دخترانگی اش،
هنوز هم دوست دارد...!

خیالت راحت
هم مردانگی بلدم
هم عرضه اش را دارم!

فقط نمیدانم چرا
هرکار هم که می کنم
آخرش......محتاجِ آغوشِ مردانه ی توام؟!

لطفاً..... خیلی شیک و مردانه
بغلم کن...!!!


دیدگاه · 1398/07/18 - 22:06 7 +
اینقدرشلوغش نکنید
اینقدر در ذهن مردم، از عشق و عاشقی، بهشتِ واهی نسازید..
این عشقِ لعنتی کجایش قشنگ است؟
همه مان تجربه اش کرده ایم..
بعضیهایمان چندبار ..و بعضی هایمان هم ، همان یک بار...!
من و شما خوب میدانیم چه حال و هوای مزخرف و حقیرانه ای دارد..
اینکه مچاله میشوی و زیر پا لهت می کنند کجایش قشنگ است؟؟
به این بیچاره هایی که هنوز اول راهند ، چه بهشتی را وعده می دهید؟؟؟
جان عزیزتان اینقدر خودتان را شرمنده ی این و آن نکنید..
اصلا شاید یک بنده خدایی حرف شما را باور کرد و به امیدِ بهشتی که نیست، درچاهِ بی رحمِ عشق افتاد...
جواب غرورش را شما می دهید؟؟
دست بردارید....
کم تظاهر کنید...
کم خودتان و این و آن را گول بزنید..
این عشقی که ما دیدیم ،،،هیچ جایش قشنگ نیست...
این برزخِ لعنتی ، جز عذاب و بیچارگی چیزی ندارد!
اینقدر تعریف و تمجیدهای صد مَن یک غاز ، بارش نکنید...
کسی نداند ، باور می کند خُب...
کافی است دیگر....!
شما را به خدا..... بس کنید!!



♛↣.Ѧყℓสя.↢♛
♛↣.Ѧყℓสя.↢♛

عاشق که نباشی ؛
پاییز می شود مثلِ تمامِ فصل ها ...
نه با آمدنش ذوق می کنی ، نه از رفتنش دلت می گیرد .
عاشق که نباشی ؛ حواست به ته مانده ی پس اندازِ توی جیبت است ، یا اضافه ی پولی که از راننده ی تاکسی می گیری ... و دغدغه ات این است که امروز چای ات را با قند بنوشی یا بدونِ قند .
عاشق که نباشی ؛ برگ های سبز و نارنجی ، برایت شبیهِ هم اند و کافه ها فقط یک مکان معمولی اند برایِ نشستن و نفس کشیدن ... آدم ها بدونِ تفکیکِ جنسیت ، در ذهنت تداعی می شوند ، شعر ، فقط ترکیبِ کلمات است و موسیقی ، فقط تلفیقِ نت ها و حنجره ...
عاشق که نباشی ؛ جهانت هیجانِ زیادی برایِ لبخند ندارد ، اما خیالت راحت است که کسی را هم برایِ از دست دادن نداری .
عاشق که نباشی ؛ پیر می شوی اما موهایت سیاه می مانَد ...

نرگس_صرافیان
Zahra
Zahra
من بهترین آدم هایِ زندگی ام را در بهترین زمان ها شناختم .
هر بار که در کاری موفق می شدم ، کسانی بودند که پا به پایِ من ، شاد می شدند ، کسانی که مرا از خودشان می دانستند و شادیِ من ، عمیقاً خوشحالشان می کرد .
و من بدونِ درنگ این آدم هایِ ناب را برایِ ابدِ بودنم و برایِ همنشینی ذخیره می کردم .
شاید آدم هایِ کمی اطرافِ خودم نگه داشتم ، اما بهترین هایِ جهان را دارم . و دور تر ایستاده ام ؛ از دیگرانی که هم سویِ باورهایم نیستند ، که بودنم ، عقایدم و لبخندم ، آزارشان می دهد !
دلیلی ندارد با کسانی معاشرت کنم که شادی و خوشبختی ام غمگینِ شان می کند ، دلیلی ندارد بمانم و آرامشِ خودم و آن ها را خراب کنم !
ترجیح می دهم همه را دوست داشته باشم ، پس دور تر می ایستم تا آدم ها فرصت نکنند تصوراتِ من از خودشان را خراب کنند .
آموخته ام از آدم هایی که هم فرکانسِ من نیستند فاصله بگیرم ، قبل از اینکه از دوست داشتنشان پشیمانم کنند ،
قبل از اینکه کار را به جاهایِ باریک بکشانند !


Profile-photo-artistic-27.jpg
1 دیدگاه · 1398/07/15 - 20:47 16 +
ROZ
ROZ
انسان ها نیمی از عمرشان به این فکر می کنند که دیگران برایشان چه فکری می کنند !
در حالی که دیگران غرق در دریای دغدغه و روزمرگی هایشان ، دنبالِ ساحلی برای آرامش خودشان می گردند !
گذشت دوره ای که آدم ها فرصتِ قضاوت کردنِ هم را داشتند
گذشت دوره ای که آدم ها برای هم فکر می کردند ...

ROZ
ROZ
" قهر ، قهر ، تا روزِ قیامت ..." این زیباترین دروغِ کودکی هایمان بود ...
قرار بود مثلاً دلخوریمان تا ابد کِش بیاید ،
اما با یک "ببخشید" ، سر و تهِ قضیه هم می آمد و دوباره مشغولِ بازی می شدیم ...
انگار هم نه انگار ، که قهر کرده بودیم ...
بچگی ها ، در همین سادگی و بی شیلگی اش قشنگ بود ...
امان از این بزرگ شدن ...
امان از این قهر هایِ بی صدایِ طولانی !
حالا قهرِ مان را جار نمی زنیم ،
خیرِ سرمان مثلاً متمدن شده ایم ...
خیلی بی صدا می رویم ،
اما برای همیشه ...
اما بدونِ بازگشت ‌‌...
دلمان هم خوش است که بزرگ شده ایم !

نرگس_صرافیان_طوفان
صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ