یافتن پست: #پر

علیرضا
علیرضا
الا ای برف!
چه می ‏باری بر این دنیای ناپاکی؟
بر این دنیا که هر جایش
رد پا از خبیثی است
majid
majid
مذکر به دنیا می آیی
اما شانه هایت باید مرد بودن را تاب بیاورد،
نگاهت به زندگی ساده است
با این حال باید یک زن را کشف کنی،
قدرتمندی
اما خارج از آغوش یک زن بیقراری،
مظلومی
زیرا در همه دوران ها بی هیچ دادگاهی همه ظلمی که به زنان رفته به گردن توست،
خلقت وجودی ات پر از شهوت است
اما همیشه به هوسرانی محکومی،
لحظه هایی هست که بغض داری، میل باریدن داری
اما پیش رویت تابلوی " مرد که گریه نمی کند " را هم داری...
باید پدری شوی بهتر از پد
دیدگاه · 1400/10/29 - 14:25 4 +
majid
majid
مادربزرگم همیشه می‌گفت :
هیچ وقت نپرس چقدر دوستم داری.

می‌گفت وقتی بپرسی و بگوید مثلاً
هزارتا، اندوه بزرگی خواهد بود که هزارویکی دوستت ندارد.

مادر بزرگم همیشه می‌گفت:
اگر خواستی بپرسی،

"فقط بپرس دوستم داری؟"
دیدگاه · 1400/10/29 - 14:01 4 +
majid
majid
دم بیست درصدی کیست؟
آدم بیست درصدی عبارت است از یک حضور کمرنگ در زندگی ”دیگری“.

کسی که نه میتواند یک آدم صد درصدی پررنگ باشد که وقتی ”دیگری“ دلتنگ است او را دریابد، ببرد کافه یا دور دور و بگوید ”دیگری“ دیوانه غصه نخور من اینقدر می مانم تا حال دل تو خوب خوب بشود
و نه دلش می آید که برود و کلا نباشد تا بلکه یک آدم صد در صدی مناسب بیاید توی زندگی ”دیگری“.
آدم های بیست درصدی بدون اینکه بدانند برای ”دیگری“ فضایی میسازند که ”دیگری“ بینوا نداند خودش با پای خودش برود یا بماند؟ یکجور بلاتکلیفی بین ماندن و رفتن...
دیدگاه · 1400/10/29 - 13:47 3 +
برکه(فرشته)
برکه(فرشته)

داستان تغییر نگرش

وقتی کـه نشستم تا مطالعه کنم، نیمکت پارک خالی بود. در زیر شاخه‌هاي‌ طویل و پیچیده‌ي درخت بید کهنسال، دلسردی از زندگی دلیل خوبی برای اخم کردنم شده بود، چون دنیا می خواست مرا درهم بکوبد. پسر کوچکی با نفس بریده بـه من نزدیک شد. درست مقابلم ایستاد و با هیجان بسیار گفت:‌ “نگاه کن چه پیدا کرده‌ام!”

در دستش یک شاخه گل بودو چه منظره‌ي رقت‌انگیزی! گلی با گلبرگ هاي‌ پژمرده. از او خواستم گل پژمرده‌اش را بردارد و برود بازی کند. تبسمی کردم، سپس سرم را برگرداندم. اما او بـه جای ان کـه دور شود، کنارم نشست و گل را جلوی بینی اش گرفت و با شگفتی فراوان گفت: “مطمئنا بوی خوبی می‌دهد و زیبا نیز هست!

بـه همین دلیل ان را چیدم. بفرمایید! این مال شماست. ان علف هرز پژمرده شده بود، و رنگی نداشت، اما میدانستم کـه باید ان را بگیرم و گرنه امکان داشت او هرگز نرود. از این‌رو دستم را بـه سوی گل دراز کردم و پاسخ دادم: “ممنونم، درست همان چیزی اسـت کـه لازم داشتم.”

“ولی او بـه جای این کـه گل را در دستم بگذارد، ان را در وسط هوا نگه داشته بود، بدون دلیل یا نقشه‌اي داشت!”

ان وقت بود کـه برای اولین بار مشاهده کردم پسری کـه علف هرز را در دست داشت، نمی‌توانست ببیند، او نابینا بود! ناگهان صدایم لرزید، چشمانم از اشک پر شد. او تبسمی کرد و گفت: “قابلی ندارد.” سپس دوید و رفت تا بازی کند.

توسط چشمان بچه‌اي نابینا، سرانجام توانستم ببینم، مشکل از دنیا نبود، مشکل از خودم بودو بـه جبران تمام ان زمانی کـه خودم نابینا بودم، با خود عهد کردم زیبایی زندگی را ببینم و قدر هر ثانیه‌اي کـه مال من اسـت را بدانم و ان و

برکه(فرشته)
برکه(فرشته)

داستان شکر نعمت

روزی مهندس ساختمانی، از طبقه ششم میـــخواهد کـه با یکی از کارگرانش حرف بزند، خیلی وی را صدا میزند اما بـه خاطر شلوغی و سر و صدا، کارگر متوجه نمیشود.

بـه ناچار مهندس، یک اسکناس ۱۰دلاری بـه پایین می اندازد تا بلکه کارگر بالا را نگاه کند، کارگر ۱۰دلار را برمیدارد و توی جیبش میگذارد و بدون این کـه بالا را نگاه کند مشغول کارش می شود.

بار دوم مهندس ۵۰دلار می فرستد پایین و دوباره کارگر بدون این کـه بالا را نگاه کند پول را در جیبش میگذارد، بار سوم مهندس سنگ کوچکی را می اندازد پایین و سنگ بـه سر کارگر برخورد می کند. دراین لحظه کارگر سرش را بلند میکند و بالا را نگاه میکند و مهندس کارش را بـه او میگوید.

این داستان همان داستان زندگی انسان اسـت. خدای مهربان همیشه نعمتها را برای ما می فرستد اما ما سپاسگزار ا نیستیم و لحظه اي با خود فکر نمی کنیم این نعمتها از کجا رسید. اما وقتی کـه سنگ کوچکی بر سرمان میوفتد کـه در واقع همان مشکلات کوچک زندگی اند بـه خداوند روی می آوریم. بنابر این هر زمان از پروردگارمان نعمتی بـه ما رسید لازم اسـت کـه سپاسگزار باشیم قبل از این کـه سنگی بر سرمان بیفتد.

برکه(فرشته)
برکه(فرشته)

مردی با دوچرخه بـه خط مرزی می‌رسد، او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد، مامور مرزی می پرسد: “در کیسه ها چه داری؟” او می‌گوید: “شن”

مامور وی را از دوچرخه پیاده می کند و چون بـه او مشکوک بود، یک شبانه روز وی را بازداشت می کند، ولی پس از کنترل فراوان، واقعاً جز شن چیز دیگری نمییابد. بنابر این بـه او اجازه عبور می‌دهد.

هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا…

این موضوع بـه مدت سه سال هر هفته یک‌بار تکرار می شود و پس از ان مرد دیگر در مرز دیده نمی‌شود.

یک روز ان مامور در شهر وی را میبیند و پس از درود و احوال پرسی، بـه او می‌گوید: من هنوز هم بـه تو مشکوکم و می‌دانم کـه در کار قاچاق بودی، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردي؟

قاچاقچی می‌گوید: در کار قاچاق دوچرخه! بودم و تو در کسیه شن دنبال مدرک بودی بعضی وقت ها دید ما محدود میشود و موضوعات فرعی ما را بـه کلی از موضوعات اصلی غافل می کند!

azar
azar

وقتی که دیدی کسی عین نوک

پرگار دورت میگردد هواشناسی رو داشته باش
و دورش بگرد نه اینکه دورش بزنی
دیدگاه · 1400/10/29 - 11:10 5 +
azar
azar

اونی که

پروفایلش رو سیاه میکنه
حال دلش خیلی بده
اما ا نی که هیچ تصویری
نمیزاره حال دلش بدتر از اولیه
دیدگاه · 1400/10/29 - 10:51 4 +
majid
majid
من سوالی دارم ،
یعنی ؛ سر سوزن دلِ من
نزد تو نیست...؟!
دستِ کم؛ اندکی را فکر کن
بنشین کنجِ دلت ؛ سربسته
با خودت خلوت کن
من صبورم...،
پاسخت منفی بود ؛ حرفی نیست
میروم دورتر از چشمانت
مینشینم دو زانو به بَغَل ،
ته خط ؛ بی فرمان
گاه تصمیم به مرگ میگیرم
تو نترسی جانم ؛ چیزی نیست
تو پریشان بشوی میمیرم
حال اینجا ؛ تو چه میدانی من
بی رمق ؛ پشت همین خاطره‌ها
غسلِ دیوانه شدن میگیرم...!

29cbcfbb995d6fe7b710df7cc93ab912_425.jpg
دیدگاه · 1400/10/29 - 10:21 3 +
برکه(فرشته)
برکه(فرشته)

فردی از کنار اردوگاه فیل ها عبور می کرد و متوجه شد که فیل ها در قفس نگهداری نمی شوند یا با استفاده از زنجیر آنها را نگه نمی دارند.

تنها چیزی که آنها را از فرار از اردوگاه باز می داشت ، یک تکه طناب کوچک بود که به یکی از پاهای آنها بسته شده بود. وقتی مرد به فیل ها خیره شد ، کاملاً گیج شد که چرا فیل ها از قدرت خود برای پاره کردن طناب و فرار از اردوگاه استفاده نکردند. آنها به راحتی می توانستند این کار را انجام دهند ، اما ، آنها هیچ تلاشی نکردند.

او که کنجکاو بود و می خواست جواب را بداند ، از یک مربی در همان حوالی پرسید که چرا فیلها فقط آنجا ایستاده اند و هرگز سعی در فرار نکردند.

مربی پاسخ داد؛

"وقتی آنها خیلی جوان و کوچکتر هستند ، از همان طناب برای بستن آنها استفاده می کنیم و در آن سن برای نگه داشتن آنها کافی است. وقتی بزرگ می شوند ، عادت می کنند و باور کنند نمی توانند جدا شوند. آنها معتقدند که طناب هنوز می تواند آنها را نگه دارد ، بنابراین هرگز سعی نمی کنند آزاد شوند. "

تنها دلیل آزاد نشدن فیلها و فرار از اردوگاه این بود که با گذشت زمان این عقیده را پذیرفتند که این کار امکان پذیر نیست.

هر چقدر هم که دنیا تلاش می کند شما را عقب نگه دارد ، همیشه با این باور ادامه دهید که به آنچه می خواهید دست پیدا می کنید. باور اینکه می توانید موفق شوید مهمترین مرحله دستیابی به آن است.

علیرضا
علیرضا
صبحتون بخیر دوستان گلم یک صبح بخیر قشنگ یک دعای ناب از عمق جان تقدیم به رفیقی که جنسش از کیمیاست عهدش از وفاست مهرش پر از صفاست حسابش از همه جداست … سلام صبح بخیر رفیق .
photo_2022-01-17_12-12-44.jpg
☆☆●•Fereshteh●•☆☆
☆☆●•Fereshteh●•☆☆

.

20220117_172820.jpg
12 دیدگاه · 1400/10/28 - 17:04 10 +
majid
majid
کاسه فقرا به خاطر این خالی مانده
که کاسه طَمع بعضی ها هنوز پر نشده،
فقر پای برهنه نیست.
فقر یعنی ثروتی که باعث شود
پا برهنه ها را در آغوش نگیری...
دیدگاه · 1400/10/28 - 14:20 5 +
رها
رها

ی روز

حرف قشنگی بهم زد
گف پرسپولیس بهت افتخار میکنه //


e2b124c2ccea292a3b299ee64446ada938646128-240p.mp4 · 624KB
صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ