یافتن پست: #پستچی

extraordinary
extraordinary
توصیفِ تو در شأنِ کسی نیست به جز من
تعريفِ شراب از دهنِ مست قبول است..
----------------------------------------------------
بیخود نیست ک این قلب دست اخر جلوت سپر انداخت و تسلیم تو شد..(:
+++

[لینک ضمیمه]


mavaye_man_2858389359532694026.jpg
7 دیدگاه · 1401/04/3 - 22:24 14 +
Mehdi
Mehdi
اون قسمتی که مستربین واسه خودش نامه مینویسه میفرسته، فرداش پستچی میاره
خوشحال با تعجب باز میکنه با خوشحالی میخونه و ابراز احساسات میکنه؛ دیدینش؟ همون:))




mohamad
mohamad

باید که بگذارید و بگذرید

video_2022-02-06_19-37-00.mp4 · 2.8MB
علیرضا
علیرضا
شاملو خوشبختی را اینگونه توصیف می کند: خوشبختی نامه ای نیست که روزی پستچی آنرا به دستان منتظرت تحویل دهد بلکه خوشبختی مانند خمیری است شکل پذیر که خودت باید آنرا بسازی و به آن بال و پر دهی .
sobhan
sobhan

"آقا بازکنید لدفا" از همون پشت در جواب داد: "من نامه ای ندارم اشتباه، اومدید به سلامت!"

رفتم جلو و نگاهِ مرد پستچی انداختم، قبل اینکه درست حسابی فکر کرده باشم دیدم دفترو امضا کردم و نامه رو گرفتم. شاید بعد از کنجکاویِ اینهمه سال... نمیدونم! چپوندمش زیر چادر و با آرنج درو زدم. درو محکم باز کرد و شاکی داشت میگفت "مگه نگفتم اشتبا اومدی" که چشمش افتاد به من. قیچی باغبونی دستش بود و عرق از پیشونیش میریخت. چشامو انداختم پایین و کاسه ی آش نذریو گرفتم سمتش: "شرمنده انگار بد موقع مزاحمتون شدم، نذریه". از حالت شوکه که دراومد، کاسه رو از دستم گرفت و یه لبخند خسته زد: "اختیار دارید. دستتون درد نکنه؛ مرضیه عاشق آش رشتس"

لبخند زدم. مرضیه... مرضیه رو هیچکی ندیده بود؛ اکرم خانوم میگفت ازین زنای توو خونه بشین و آفتاب و مهتاب ندیدس. اکرم خانوم همسایه روبروییشون بود؛ تعریف میکرد که بعضی شبا میبیندشون که دوتایی سوار ماشین میشن و میرن دور دور؛ غیر اون دیگه هیچوقت از خونه بیرون نمیاد. بچه نداشتن. اکرم خانوم میگفت مرضیه اجاقش کوره؛ برا همینم از خونه نمیاد بیرون، افسردگی داره...

حرف اکرم خانوم که پیچید و پیچید، آقا مرتضی شد مرد نمونه ی محل؛ که شب به شب با دست پر و روی خوش و لب خندون میرفت خونه. اکرم خانوم میگفت مرد به این میگن به خدا! ببین چطور پای زنش مونده! تازه ماه به ماهم با شاخه گل و شیرینی و کادو میره خونه! خوش بحال زنش. اکرم خانوم که بین خانوما رشته کلامو دست میگرفت، بلاخره یه جا از سر و ته حرفش میخورد به خوشبختی مرضیه. مرضیه ی اجاق کوری که تا حالا هیچکی ندیده بود!

آقا مرتضی قیچیو که گرفت بالا، حواسم دوباره برگشت سرجاش:
"ببخشید من با این سر و وضع اومدم دم در؛ بهاره و دل مشغولیِ رسیدن به باغچه ها. مرضیه عشق میکنه با این باغچه ها؛ نمیشه از زیرش در رفت".
و خودش ریز خندید. نمیدونم چیشد که از دهنم پرید: "آخی... حالا خونه ان مرضیه خانوم؟"
"آره. مرسی واسه آش. کاسه رو میارم براتون."

و بدون مکث درو کوبید به هم. مات و مبهوت خیره شدم به در آبی و قدیمی خونشون. پاکت نامه رو از زیر چادر کشیدم بیرون و مستاصل نگاش کردم. دست خودم نبود؛ سرشو پاره کردم که از توش یه عکس افتاد پایین. خم شدم برش داشتم. عکس یه دختر بچه ی سبزه و نمکی با موهای بافته ی قهوه ای روشن بود. لپاش چال داشت؛ محو خندش شده بودم... دوباره نگاهی انداختم به پاکت و تیکه کاغذ کوچیکی که مونده بود تهش. برای اکرم خانوم که سرشو از پنجره روبرویی کشیده بود بیرون دست تکون دادم و خیره شدم به نامه.
کلمه هاش انگار توی سرم زنگ میزد:

"ببینش چقدر بزرگ و ناز شده مرتضی؛ دیگه نمیتونم جواب نبودنتو بدم بخدا. بس نیست مادر؟ آخه سر زا رفتن مرضیه تقصیر این بچس؟ گناه داره مرتضی؛ بخدا گناه داره... کاش حداقل اندازه ی گل و گیاهات دوسش داشتی"

صدای قیچی باغبونی و آواز آروم مرتضی از توی حیاط میپیچه به هم:
"ای همه گل های از سرما کبود
خنده هاتان را که از لب ها ربود
روزگاری شام غمگین خزان
خوشتر از صبح بهارم می نمود..."

راهمو میکشم سمت خونه و نامه ی مچاله شده ی کف دستم بی صدا میفته کف جوب...




1053500x624_151..

1053500x624_1511299323843842.jpg
︶‿︶
︶‿︶
پستچی را توان سخن نیست!
حتی قاصدک ها هم
به لکنت می افتند
وقتی
خبری از "تو"در راه است ...
︶‿︶
︶‿︶
پستچی را توان سخن نیست!
حتی قاصدک ها هم
به لکنت می افتند
وقتی
خبری از "تو"در راه است ...
︶‿︶
︶‿︶
پستچی را توان سخن نیست!
حتی قاصدک ها هم
به لکنت می افتند
وقتی
خبری از "تو"در راه است ...
︶‿︶
︶‿︶
پستچی را توان سخن نیست!
حتی قاصدک ها هم
به لکنت می افتند
وقتی
خبری از "تو"در راه است ...
ج̴̓ــن̶͌ــا̴̾ز̷͛ه̴͂
ج̴̓ــن̶͌ــا̴̾ز̷͛ه̴͂
حکایت اون سربازی نباشید که انقدر به عشقش نامه داد تا اینکه عشقش ، عاشق پستچی شد..!
هرچیزی حدی داره حتی خوبی!
bahar
bahar

برایم آفتابگردانی پست کن

همراه با کمی بوته های یاس

و اطلسی البته!

من تاریکم عزیزم

گوشت و پوست و استخوانم

با پاییز عجین شده است

و نور و عطر و رنگ از آن توست!

به پستچی ها اعتماد کن

و با گل هایی که گفتم

کمی از زیبایی ات را درون پاکت بریز

ROZ
ROZ

برایم آفتابگردانی پست کن

همراه با کمی بوته های یاس

و اطلسی البته!

من تاریکم عزیزم

گوشت و پوست و استخوانم

با پاییز عجین شده است

و نور و عطر و رنگ از آن توست!

به پستچی ها اعتماد کن

و با گل هایی که گفتم

کمی از زیبایی ات را درون پاکت بریز


حمید جدیدی



IMG-20170423-143233 (1).jpg

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ