یافتن پست: #پشیمان

علیرضا
علیرضا
زندگى شوخی تلخی‌ست كه باور كردیم
قصه‌ى داغ شكستی‌ست كه از بر كردیم

غم ما غصه‌ى تنهایی و دلتنگى بود...
كه دوایش به مى و باده و ساغر كردیم
زندگى چون گل یخ بود كه در باور ما
تا كه رویید، به دست گِله پرپر كردیم

دل شكستیم و نشد سخت پشیمان باشیم
حالِ هر لحظه‌ى خود را بد و بدتر كردیم

بغض شد حرف دلِ خسته، ز بس دیر زدیم!
شرح حالِ غمِ خود در دلِ دفتر كرديم

می‌شد آغوش به روى تن هم باز كنیم
حسرتا... اینكه فقط گونه‌ى خود تر كردیم

مهر و آبان شد و از تو خبری باز نشد!
وعده‌ی دیدن تو آخرِ آذر كردیم!

ساده بودیم كه اینگونه گرفتار شدیم
زندگى شوخی تلخی‌ست كه باور كردیم

ارشد گروه - hamid
ارشد گروه - hamid

روزبه بمانی بنام بمان


[لینک ضمیمه]

گفتم بمان گفتی نگو وقتی نمیمانم گفتم پشیمان میشوی گفتی نمیدانم
گفتم نمیپرسی چه می آید سرم بی تو گفتی نه میدانم نه میپرسم نه میمانم
از آنچه می آید سرم با رفتنت گفتم گفتم که هر کاری کنم یاد تو می افتم
انقدر گفتم باش گفتم باش گفتم که بر هر چه اصراری کنم یاد تو می افتم
مردم بفهمانم به تو من ب
♡عطی♡
♡عطی♡
حالا من مانده‌ ام

و پنجره‌ ای خالی

و فنجان قهوه‌ ای

که از حرف‌ های نگفته پشیمان است
علیرضا
علیرضا
نگاهـت می کنم امـروز هم، اما نمیخوانی
ز چشمـانم حدیثِ غـربت و رنجِ پریشانی

تمـامِ حرف هایم را بـرایت ساده می گویم
اگر بنشینی و بـا مـن ، سرِ سازش بگردانی

بیـابـانِ دلـم را می سپارم دستِ چشمانت
کـه سیرابش کنی هر دَم، تو که لبریزِ بارانی

نگاهت سرد،دستت هم،دلم یکباره می لرزد
و از تـو باز می پرسم، ز عشقِ من پشیمانی؟

به حالم باز میخندیّ، و من با اشک میگویم
به عهدِخود وفادارم،همان عهدۍکه میدانی

تو بر می خیزی و دستم، جدا از دستهای تو
درآویزد به دامانت، چرا با من نمی مانی..؟
2 دیدگاه · 1399/09/4 - 19:53 1 +
علیرضا
علیرضا
روانشناسان میگویند:
ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪﯼ ، ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﺗﺎ ﻋﺸﻘﺖ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻨﺪ...
ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺩﺷﻤﻨﺖ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪﯼ ، ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﺗﺎ ﻗﺪﺭﺗﺖ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻨﺪ...
ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺗﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ،ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪﯼ ، ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﺗﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﭘﺸﯿﻤﺎﻧﯽ ﮐﻨﺪ...
ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺍﯼ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪﯼ ، ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﭘﺎﺳﺨﺖ ﺭﺍ ﺩﻫﺪ...
ﺍﯾﻦ ﺭﻣﺰ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﺗﻮﺳﺖ...
ﻭ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺳﻬﺮﺍﺏ ﺳﭙﻬﺮﯼ؛
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﻫﻤﻪﯼ ﻭﺳﻌﺖ ﺧﻮﯾﺶ ﻣﺤﻔﻞ ﺳﺎﮐﺖ ﻏﻢ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ
ﺣﺎﺻﻠﺶ ﺗﻦ ﺑﻪ ﺟﺰﺍ ﺩﺍﺩﻥ ﻭ ﺍﻓﺴﺮﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻭ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻥ ﻧﯿﺴﺖ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺟﻨﺒﺶ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪﻥ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﺷﺎﮔﺎﻫﻪ ﺁﻏﺎﺯ ﺣﯿﺎﺕ...
ﺗﺎ ﺑﻪ ﺟﺎیی ﮐﻪ ﺧﺪﺍ میخندد....
"روزگارتان پر خنده"
دیدگاه · 1399/08/25 - 20:41 2 +
از تبار❤️ آدم
از تبار❤️ آدم
ای بی وفا
امروز از همیشه پشیمان تر آمدی

دنبال من بنای دویدن گذاشتی


دیدگاه · 1399/08/23 - 19:50 3 +
علیرضا
علیرضا
گفتم بمان گفتی نگو وقتی نمیمانم گفتم پشیمان میشوی گفتی نمیدانم
گفتم نمیپرسی چه می آید سرم بی تو گفتی نه میدانم نه میپرسم نه میمانم
از آنچه می آید سرم با رفتنت گفتم گفتم که هر کاری کنم یاد تو می افتم
انقد گفتم باش گفتم باش گفتم که در هرچه اصراری کنم یاد تو می افتم
مردم بفهمانم به تو من بیشتر از هر کسی ای از خودت هم بی خبر فکر تو بودم
گفتم اگر راهی نشد به تار موی تو قسم من از خودت هم بیشتر فکر تو بودم
از آنچه می آید سرم با رفتنت
علیرضا
علیرضا
روانشناسی

1- روز تولد دیگران را به خاطر داشته باش.
2- حداقل سالی یکبار طلوع آفتاب را تماشا کن.
3- برای فردایت برنامه ریزی کن.
4- از عبارت «متشکرم» زیاد استفاده کن.
5- به دیگران لبخند بزن.
6- زیر دوش آب برای خودت آواز بخوان.
7- احمقانه رفتار مکن.
8- برای هر مناسبت کوچکی جشن بگیر.
9- اجناسی که بچه ها میفروشند را بخر.
10- همیشه در حال آموختن باش.
11- آنچه میدانی به دیگران بیاموز.
12- روز تولدت یک درخت بکار.
13- دوستان جدید پیدا کن اما قدیمیها را از یاد مبر.
14- از مکانهای مختلف عکس بگیر.
15- راز دار باش.
16- فرصت لذت بردن از خوشی هایت را به بعد موکول نکن.
17- به دیگران متکی نباش.
18- هیچ وقت در مورد رژیم غذاییت با کسی صحبت نکن.
19- اشتباه هایت را بپذیر.
20- بدان که تمام اخباری که میشنوی درست نیست.
21- بعد از تنبیه بچه هایت، آنها را در آغوش بگیر و نواز
✞..Tøяиαđø ..✞
✞..Tøяиαđø ..✞
به هر دل بستنم عمری پشیمانی بدهکارم
نباید دل به هر کس بست اما دوستت دارم

فاضل نظری...
ir.alagalapp.lalaaaaaa_512x512.png
دیدگاه · 1399/06/5 - 01:26 5 +
Nmnmnm
Nmnmnm
گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...
گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...
گاهی دلگیری ...
شاید از خودت ....
5 دیدگاه · 1399/05/31 - 18:10 در A-D-M 16 +
لیلی
لیلی
شعری بسیار زیبا و پرمعنا با تمام حروف الفبا برای خدا

(ا) الا یا ایها الاول به نامت ابتدا کردم
(ب) برای عاشقی کردن به نامت اقتدا کردم
(پ) پشیمانم پریشانم که بر خالق جفا کردم
(ت) توکل بر شما کردم بسویت التجا کردم
(ث) ثنا کردم دعا کردم صفا کردم
(ج) جوانی را خطا کردم زمهرت امتناع کردم
(چ) چرایش را نمیدانم ببخشا که خطا کردم
(ح) حصارم شد گناهانی که آنجا در خفا کردم
(خ) خداوندا تو میدانی سر غفلت چه هاکردم
(د) دلم پر مهر تو اما چه بی پروا گناه کردم
(ذ) ذلالم داده ای اکنون که بر تو اقتدا کردم

(ر) رهت گم کرده بودم من که گفتم اشتباه کردم
(ز) زبانم قاصر از مدح و کمی با حق صفاکردم
(س) سرم شوریده میخواهی سرم از تن جدا کردم
(ش) شدی شافی برای دل تقاضای شفا کردم
(ص) صدا کردی که ادعونی خدایا من صدا کردم
(ض) ضعیف و ناتوانم من به در گاهت ندا کردم
(ط) طلسم از دل شکستم من که جادو بی بها کرد

(ظ) ظلمت نفس اماره که شکوه بر صبا کردم
(ع) علیمی عالمی بر من ببخشا که خطا کردم
(غ) غمی غمگین به دل دارم که نجوا با خدا کردم
(ف) فقیرم بر سر کویت غنی را من صدا کردم
(ق) قلم را من به قرآن کریمت مقتدا کردم
(ک) کتابت ساقی دلها قرائت والضحی کردم
(گ) گرم از درگهت رانی نمی رنجم خطا کردم
26 دیدگاه · 1399/05/20 - 14:00 22 +
یاسین
یاسین

خطا کردم که دادم دل به دستش
پشیمان باد عقلم زین خطا ها

دیدگاه · 1399/05/19 - 17:56 1 +
از تبار❤️ آدم
از تبار❤️ آدم
چشم تو خورشیدو برقش بیکران
کوچه های سینه ظلمانی نبود
موج میزد در نگاهت اشتیاق
حرف تلخی از پشیمانی نبود
دیدگاه · 1399/05/17 - 19:58 1 +
مهدی مهدوی
مهدی مهدوی

کلاس دوم دبستان شیفت بعد از ظهر بودم، باران تندی میبارید

آن روز صبح یک چتر هفت رنگ دسته قرمز خریده بودم، وقتی ب مدرسه رفتم دلم میخواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم
اما… زنگ خورد

هر عقل سالمی تشخیص میداد ک کلاس درس واجب تر از بازی زیر باران است

یادم نیست آنروز آموزگارم چ درسی ب من آموخت،اما دلم هنوز زیر همان باران توی حیاط مدرسه مانده

بعد از ان روز شاید هزاران بار دیگر باران باریده باشد و من صدبار دیگر چتر نو خریده باشم

اما…

آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد

این اولین بدهی من ب دلم بود ک در خاطرم مانده

بعد از ان روز هر روز ب اندازه تک تک ساعت های عمرم ب دلم بدهکار ماندم ب بهانه عقل و منطق از هزار و یک لذت چشم پوشیدم

از ترس انکه مبادا انچه دلم میخواهد پشیمانی ب بار اورد، خیلی وقت ها سکوت اختیار کردم اما حالا بعضی شبها فکر میکنم اگر قرار بر این شود ک من صبح فردا را نبینم

چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی ک ب بهانه منطق حماقت نامیدمشان

2 دیدگاه · 1399/05/17 - 11:19 10 +
∞♡ خورشید ♡∞
∞♡ خورشید ♡∞

بساط زرنگی هایتان را اطراف آدم های ساده و مهربان پهن نکنید انصاف نیست

کاش آدم هایی که انتخاب کرده اند خوب باشند را پشیمان نکنید
دست از سر
این نسل اصیل رو به انقراض بردارید
باور کنید
حتی کوچکترین ضربه به این جور آدم ها

تاوان دارد

یادم می آید مادرم همیشه می گفت
خدا بدجور پشت آدمهای ساده ایستاده
حواستان باشد
مبادارا عصبانی کنید ... {-35-}

دیدگاه · 1399/05/3 - 23:47 در A-D-M 5 +
صفحات: 2 3 4 5 6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ