یافتن پست: #پیر

majid
majid
من زنم، با دردهای مانــده بر دوش خودم
شعر می گویم برای بغضِ خــاموش‌خودم

خسته از جـــــاری شدن در لابه لای‌سنگها
می‌روم چون‌رودِبی‌بستر، به آغوش‌‌ خودم

تا نیفتــــــد لکـــــــه ای از ننگ برپیراهنت
زندگی کردم به‌سختی، زیرِتن‌پوش خودم

زخمها خورده دلم امــــــــا نه از بیگانه ها
دردها جوشیده از پیوندو پاجوش خودم

قهوه ی چشمِ سیاهت تلخ بود آنقــــدر که
اکتفا کردم به تنهــــایی به دمنـوش خودم

29cbcfbb995d6fe7b710df7cc93ab912_425.jpg
دیدگاه · 4 ساعت قبل 2 +
برکه(فرشته)
برکه(فرشته)

پیر زن و خدا

پیر زن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت: خدایا، من خیلی تنها هستم، آیا مهمان خانه من می شوی؟
خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد آمد.

پیر زن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود، پخت. سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد. پشت در پیرمرد فقیری بود. پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.

نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد. پیر زن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد. پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت.

نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد. این بار پیر زن مطمئن بود که خدا آمده، پس با عجله به سوی در دوید. در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد. پیرزن که خیلی عصبانی شده بود، با داد و فریاد، زن فقیر را دور کرد.

شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن ناامید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید.
پیر زن با ناراحتی به خـدا گفت: خدایـا، مگر تو قول نداده بودی که امـروز به دیـدنم مـی آیی؟
خدا جواب داد: بله، ولی من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی!

برکه(فرشته)
برکه(فرشته)

پیرمرد بازنشسته

یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد.

در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سر و صداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملا مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.

روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را می کردم.
حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی 1000 تومن به هر کدام از شما می دهم که بیایید اینجا و همین کارها را بکنید. بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند.

تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟
بچه ها گفتند: 100 تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کورخوندی. ما نیستیم. از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.


برکه(فرشته)
برکه(فرشته)

پیرمرد روستایی

پیرمردی در یک روستا زندگی می کرد. او یکی از بدشانس ترین آدم های دنیا بود. کل روستا از دست او خشمگین و عصبانی بودند. او همیشه افسرده بود و درباره هر چیزی اعتراض می کرد و در یک کلام همیشه حالش بد بود!

هرچه سنش بالاتر می رفت بداخلاق تر و بد دهن تر می‌شد. مردم از او دوری می‌کردند، چرا که بدشانسی او مسری بود. او حال بدش را به بقیه نیز منتقل می‌کرد.

اما یک روز، وقتی به هشتاد سالگی رسیده بود، یک اتفاق عجیب افتاد.

شایعه ای فورا در میان مردم پخش شد:

پیرمرد امروز خوشحال است؛ او درباره هیچ چیز شکایت نمی‌کند، لبخند می‌زند و حتی چهره اش باز شده است.

اهالی روستا دور هم جمع شدند. از پیرمرد پرسیده شد: چه اتفاقی برای تو افتاده است؟

گفت: اتفاق خاصی نیفتاده. هشتاد سال من به دنبال شادی بودم و این کار بی فایده بود. حالا تصمیم گرفتم بدون شادی زندگی کنم و فقط از زندگی لذت ببرم. به همین دلیل الان شادم!

majid
majid
آدم ها آرام آرام پیر نمیشوند..
آدمها در یک لحظه ..
با یک تلفن...
با یک جمله ...
با یک نگاه ...
با یک اتفاق....
با یک نیامدن..
بایک دیر رسیدن.
بایک "باید برویم"..
وبایک "تمام کنیم" پیر میشوند
آدمها را لحظه ها پیر نمیکنند..
آدم را آدم ها پیر می کنند.

سعي ڪنیم هواي دل همدیگر را بیشٺر داشٺہ باشیم.
دیدگاه · 1400/10/21 - 14:00 5 +
Reza
Reza
از پیرمرد دانا پرسیدند آپاندیس کجاست؟؟

گفت : از بالا آدرس بدم گم میشی
از باسن که وارد شدی اولین بن بست سمت راست...
دیدگاه · 1400/10/21 - 12:34 6 +
majid
majid
اخم ڪرد و غر زد وتحقیر ڪرد
ناجوانمردي ڪہ دڸ را پیرڪرد


ناجوانمردي ڪہ ميگفت عاشقم
قلبِ مڹ را از دو دنیا سیـر ڪرد


بسڪہ رنجم داده روحِ خستہ را
تا قیامت ازخودش دلگیــر ڪرد
دیدگاه · 1400/10/21 - 11:32 4 +
majid
majid
این را فهمیدم که در زندگی‌مان همه‌چیز امکان‌پذیر است؛ امکان‌ناپذیر بودن تنها یک توهم بود
توهمی که ما آن را به اسم واقعیت می شناختیم. گاهی امکان‌پذیرها دردناک‌اند و گاهی هم شیرین‌تر از جان ، اما چیزی که ثابت می‌ماند این است که در دنیا همه چیز امکان دارد
هر آرزویی؛هر اتفاقی؛
هر دردی؛هر پیروزی
و هر خداحافظی.
همین.
دیدگاه · 1400/10/20 - 15:24 6 +
majid
majid
اگر دوستش دارید به زبان بیاورید. پانتومیم که بازی نمی‌کنید از ترسِ باختن با اشاره می‌خواهید بفهمانید. شما واقعا دوستش دارید و به زبان نمی‌آورید و یکی از راه می‌رسد که بی‌هیچ عشقی تکیه کلامش "دوستت دارم" است. می‌آید می‌گوید، می‌برد دلش را و شما... و می‌مانید و "دوستت دارم‌هایی" که در عطرِ پیراهنش جامانده است...
دیدگاه · 1400/10/20 - 13:37 4 +
majid
majid
می روم گرچه کسی خیره به دنبالم نیست
هیچکس با خبر از تیرگی ِ حالم نیست

گرچه تقدیر مرا نام نهاده عادل
به جز از ظلم فلک هیچ در اقبالم نیست

در جوانی دل ِ آشوب و غمین پیرم کرد
مهلت دیدن دوران کهنسالم نیست

کاش میشد بنویسم که چه بودم ، چه شدم
با که گویم که زمانه باب اَمیالم نیست

مادرم ! عادلِ دلخون شده ات رفت که رفت
قسمت این است و به جز فاصله در فالم نیست
دیدگاه · 1400/10/18 - 14:04 2 +
majid
majid
نیمه گمگشته ات را دیر پیدا میکنی
سر بجنبانی خودت را پیر پیدا میکنی

در مدار روزگار و گردش چرخ فلک
عاقبت روزی تو هم تغییر پیدا میکنی

کودکی چون بادبادک با نسیمی میرود
خویش را بازیچه تقدیر پیدا میکنی

عشق را در انتظار تلخ و بی پایان خود
در غروب جمعه ای دلگیر پیدا میکنی
میرسی روزی به آن چیزی که میخواهی ولی
در رسیدنهای خود تغییر پیدا میکنی

چشم میدوزی به او از دور و میپرسی چرا
نیمه گمگشته ات را دیر پیدا میکنی...

دیدگاه · 1400/10/18 - 13:02 1 +
azar
azar

همیشه که سکوت به معنای پیروزی نیست

سکوت میکنم تا بفهمی که چه بد باختی
دیدگاه · 1400/10/18 - 12:19 1 +
majid
majid
خسته از جـــــاری شدن در لابه لای‌سنگها
می‌روم چون‌رودِبی‌بستر، به آغوش‌‌ خودم

تا نیفتــــــد لکـــــــه ای از ننگ برپیراهنم
زندگی کردم به‌سختی، زیرِتن‌پوش خودم

زخمها خورده دلم امــــــــا نه از بیگانه ها
دردها جوشیده از پیوندو پاجوش خودم

قهوه ی چشمِ سیاهت تلخ بود آنقــــدر که
اکتفا کردم به تنهــــایی به دمنـوش خودم
دیدگاه · 1400/10/18 - 09:23 4 +
داتام
داتام
تنها ماه دو حرفی سال؛ فرشته هایی از جنس غرور و احساساتی به رنگ دریا
سالروز تولد قشنگت را با رقص سفید برف ها
هم چون سفیدی دلت بر آسمان قلبمان جشن می گیریم
تووووووووووووووولدتتتتتتتتتتت مبارک سپیده عزیزممممممم
سپیده جان بابت تاخیر تبریک تولدت عذر خواهی می کنم.....
5347883746027946496_iranve.com.jpg
7 دیدگاه · 1400/10/16 - 16:32 در اریا 3 +
majid
majid
این را فهمیدم که در زندگی‌مان همه‌چیز امکان‌پذیر است؛ امکان‌ناپذیر بودن تنها یک توهم بود
توهمی که ما آن را به اسم واقعیت می شناختیم. گاهی امکان‌پذیرها دردناک‌اند و گاهی هم شیرین‌تر از جان ، اما چیزی که ثابت می‌ماند این است که در دنیا همه چیز امکان دارد
هر آرزویی؛هر اتفاقی؛
هر دردی؛هر پیروزی
و هر خداحافظی.
همین.
دیدگاه · 1400/10/15 - 13:55 4 +
صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ