یافتن پست: #چشماش

Mahta
Mahta
تو راه برگشت به خونه از دانشگاه
رو یکی از صندلی های اتوبوس نشستم..
کنارم یکنفر نشسته بود
که از پنجره بیرون رو نگاه میکرد
اتوبوس شروع به حرکت کرد و آروم میرفت
تو جاده اصلی که افتاد،
یه نفر پنجره اتوبوس رو باز کرد..
تو اتوبوس یه هوایی پیچید
و بوی عطر خاصی رو حس کردم
بغل دستی من که هندزفری داشت
چشماش رو گرد کرد
هندزفری رو از گوشش برداشت
یه جوری به قسمت جلوی اتوبوس نگاه میکرد
که انگار دنبال کسی میگرده
یا انگار یه کسی رو تو اون شلوغی گم کرده!
∂ғάяί
∂ғάяί
IMG_20220601_001738_944.jpg
محسن
محسن

تنها بدیش این بود که خیلی خوب بود !
بعضی از آدم‌ها انقدر خوب هستند که نباید بهشون نزدیک شد !
باید آن ها را از دور دید، از دور سلام کرد، از دور لبخند زد، از دور دوست داشت ...
شاید این هم یک جور داشتن باشه ،
آخه زندگی متخصص اینه که آدم‌های خوب رو ازت بگیره !


کامنت

12 دیدگاه · 1401/04/7 - 20:42 14 +
❥ ꫝꪖᦔⅈ♥️ ᵏꪖtⅈ ❥
❥ ꫝꪖᦔⅈ♥️ ᵏꪖtⅈ ❥

گاهی وسطِ این دل‌شوره‌هایِ مدام یکی میآد
یکی که هیچ‌کی مِثلِش نیست
یکی که آرومِ جونت می‌شه!

یکی که غزل می‌شه تویِ دفتر شعرهات

‌استعاره‌ای می‌شه برای تعریف عشق
و تمومِ حس‌های مُرده‌ت با رنگِ چشماش
جونِ تازه‌ای می‌گیره و به ناگه می‌شه تمامِ تو!
گاهی اونی که باید می‌رسه و سند قلب ویرونه‌ات
رو شیش ‌دونگ به نام خودش می‌کنه
عشق همین‌قدر دور و همین‌قدر نزدیکه
باور کن عشق از رگِ کردن هم به ما نزدیک‌تره..

۲۰۲۲۰۶۱۲_۱۸۲۵۴۰.jpg
5 دیدگاه · 1401/03/22 - 18:28 11 +
milad2016
milad2016

وقتی یکی خیلی براتون ارزش قائل میشه

معنیش این نیست که شما خیلی دوست داشتنی هستین
اون چشماشو روی بدی های شما بسته
پس قدر اونو بدونید.

4 دیدگاه · 1401/03/14 - 21:05 20 +
آیلار دختری در مزرعه
آیلار دختری در مزرعه
{-a128-}
۲۰۲۲۰۶۰۲_۲۳۳۱۵۳.png
علیرضا
علیرضا

کی اشکاتو پاک میکنه ، شبا كه غصه داری، دست رو موهات كی میكشه ، وقتی منو نداری

شونه ی كی مرهم هق هقت میشه دوباره، از كی بهونه میگیری ، شبای بی ستاره

1 دیدگاه · 1401/03/4 - 10:34 5 +
علیرضا
علیرضا
آقای قاضی اون از چشماش علیه من استفاده کرد
دیدگاه · 1401/02/31 - 10:06 7 +
Mehdi
Mehdi
@hosseinhaerian
هنوز چهار تا ایستگاه مونده بود.خودم تو مترو بودم ولی انگار گوشم تو بازار بود. هندزفری ، شارژر ، جوراب نانو ، لواشک...بغل دستیم با ناهارش سیر ترشی خورده بود. اینو وقتی فهمیدم که رو کرد به دست فروش و گفت جوراب نانو چند؟نفسم در نمی اومد، احساس خفگی می کردم. سه تا ایستگاه مونده بود برسم که خیلی ها پیاده شدن، جا بود برای نشستن ولی جای من خوب بود. درست رو به روی در همون جایی که دو سال آخر دانشگاه با کسی که دوسش داشتم _ دوسم داشت_ این مسیر رو می اومدیم. تمام مسیر رو زیر بار نگاه آدم های خسته و کلافه ی شهر می گفتیم و می خندیدیم.یه دست به میله ی کنار و‌ یه دست به میله ی در...تا هر چقدر هم شلوغ شد کسی نیاد طرفش ، تنه به تنه نشه با کسی... که از قدیم گفتن مالِ ت رو سفت بچسب.که مالِ من بود. تمام خنده هاش، تمام گریه هاش، تمام رویاهاش، تمام غصه هاش.
گوشی یه نفر زنگ خورد و از فکر و خیال در اومدم. گفت جانم عزیز دلم ، رفتی سونوگرافی؟ دختره؟الو ... الو تو‌ مترو ام آنتن نمیده... پیاده شدم خودم می گیرمت. چقدر خوشحال شدم از خوشحالیش...دو تا ایستگاه مونده بود به مقصد که یه پسر بچه ی شیطون میون این همه آدم فال حافظ رو گرفت جلوی من و گفت یکی بردار... گفتم نمی خوام ، سه بار گفتم نمی خوام ولی... ولی برداشتم. به یاد همون روزایی که دو تایی فال می‌خریدیم تا از تو چند بیت خودمون رو‌ به هم وصل کنیم. که حافظ عاقد نبود! ایستگاه بعد باید پیاده می شدم. اون طرف قطار صدای جر و بحث می اومد. چند تا آدم که چشماشون پرده نداشت، که سر تا پاشون با هر چیزی شل می‌شد، به شل بودن گره ی روسری یکی اعتراض کرده بودن.سر و صدا که خوابید صلوات فرستادن و من دلم رفت اونجایی که نباید می رفت. اونجایی که من بودم و اون بود و تاریکی...که شب تر از همیشه بود. برق رفته بود و نمی اومد.
Mehdi
Mehdi
@hosseinhaerian
بهم گفت عشق مثل بازی می مونه. تو هر بازی یکی می بره یکی می بازه. بازی عشق مساوی نداره. یا می بری یا می بازی. بگو ببینم تو عاشقی بردی یا باختی؟
تو چشماش خودم رو نگاه کردم و گفتم می دونی اولین بار کِی دستش رو گرفتم؟ تو بازی « نون بیار کباب ببر»!
سال آخر دانشگاه همه بچه ها دور هم تو کافه جمع شده بودیم. بعضیا تخته بازی می کردن ، بعضیا شطرنج و بقیه هم دوز ! فقط من و اون بودیم که نشسته بودیم و بازی بقیه رو می دیدیم. بهش گفتم چرا بازی نمی کنی؟ گفت این بازی ها رو دوس ندارم. دلم بازی های قدیم رو می خواد. گفتم مثلا چی؟ گفت مثلا نون بیار کباب ببر! دستم رو گرفتم رو‌ به روش. دستش رو گذاشت رو دستم. تو چشماش زل زدم. خندید و دستش رو کشید. گفت نزدی رو دستم... باختی. دلم می خواست بهش بگم آخه کدوم احمقی می زنه رو همچین دستی... نگفتم. دستش رو گرفت جلوم... دستم رو گذاشتم رو دستش.باز تو چشماش نگاه کردم.زد رو دستم و خندید.گفت باختی. یه بار زد،دو بار زد،سه بار زد.‌بعدش گفت اصلا بازی رو بلدی؟ باید دستت رو بکشی من نتونم بزنم! گفتم می دونم. گفت پس چرا دستت رو نمی کشی؟ گفتم نمی دونم! دستم رو گرفت گذاشت رو دستش و تو چشمام نگاه کرد. دیگه نزد رو دستم. دیگه نگفت باختی. دستم تو دستش موند. فهمید برای بردن بازی نمی کنم.
IMG_20210805_223925_053.jpg
1 دیدگاه · 1401/02/8 - 21:20 8 +
zohreh
zohreh

...............

دکتر گفته به زندگی فکر کن،
4 دیدگاه · 1401/01/30 - 10:27 13 +
extraordinary
extraordinary
باز می کنم دسته یاری به سویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز ز خاطر ببرم
(:

[لینک ضمیمه]
68 دیدگاه · 1401/01/25 - 08:29 19 +
azar
azar

گل اگر چشم خودش باز کند خواهد مرد

ماه در اوج غرورش به زمین خواهد خورد
چون به زیبایی تو حسرت عالم خوردند
برق چشمان تو روح از تنشان خواهد برد
Mehdi
Mehdi

@Kafiha

بهم گفت عشق مثل بازی می مونه. تو هر بازی یکی می بره یکی می بازه. بازی عشق مساوی نداره. یا می بری یا می بازی. بگو ببینم تو عاشقی بردی یا باختی؟
تو چشماش خودم رو نگاه کردم و گفتم می دونی اولین بار کِی دستش رو گرفتم؟ تو بازی « نون بیار کباب ببر»!
سال آخر دانشگاه همه بچه ها دور هم تو کافه جمع شده بودیم. بعضیا تخته بازی می کردن ، بعضیا شطرنج و بقیه هم دوز ! فقط من و اون بودیم که نشسته بودیم و بازی بقیه رو می دیدیم. بهش گفتم چرا بازی نمی کنی؟ گفت این بازی ها رو دوس ندارم. دلم بازی های قدیم رو می خواد. گفتم مثلا چی؟ گفت مثلا نون بیار کباب ببر! دستم رو گرفتم رو‌ به روش. دستش رو گذاشت رو دستم. تو چشماش زل زدم. خندید و دستش رو کشید. گفت نزدی رو دستم... باختی. دلم می خواست بهش بگم آخه کدوم احمقی می زنه رو همچین دستی... نگفتم. دستش رو گرفت جلوم... دستم رو گذاشتم رو دستش. باز تو چشماش نگاه کردم. زد رو دستم و خندید.گفت باختی. یه بار زد، دو بار زد، سه بار زد.‌ بعدش گفت اصلا بازی رو بلدی؟ باید دستت رو بکشی من نتونم بزنم! گفتم می دونم. گفت پس چرا دستت رو نمی کشی؟ گفتم نمی دونم! دستم رو گرفت گذاشت رو دستش و تو چشمام نگاه کرد. دیگه نزد رو دستم. دیگه نگفت باختی. دستم تو دستش موند. فهمید برای بردن بازی نمی کنم.
درست میگی رفیق عشق مثل بازی می مونه ولی نه بازی آدم بزرگا... نه بازی که یکی می بره و یکی می‌بازه.‌
تو بازی عشق اگه به بردن فکر کنی باختی!!!
اگه بزنی رو دستش، اگه دستت رو بکشی باختی!!!
تو بازی عشق باید صبور بود.‌
باید گذشت کرد...

????حسین حائریان
farhad
farhad

یه آدمایی پشت بندِ یه اتفاق تلخ
«برق چشم»‌ـاشون برای همیشه خاموش میشه.
مثل از دست دادن یک عزیز
یا جدا شدن از کسی که عمیقاً دوستش داشتن.
دیگه هیچوقت از ته دل نمی‌خندن،
قشنگ میشه دید تو چهره‌شون که چشماشون برق نداره.
این اتفاق از زندگیتون دور!

صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ