یافتن پست: #کافه

Mehdi
Mehdi
کاش یه کافه‌ی کوچیک تو تنگ ترین و خلوت ترین پس کوچه‌ی شهر داشتم و تنها مشتریم تو بودی.




raha
raha

کافه چی روی میزش چنین نوشته بود: اینجا طعم تنهایی تلخ تر از قهوه است

دیدگاه · 1399/10/30 - 22:41 7 +
رضــا
رضــا

‏خود ادیسون اولین باری که لامپ جلوش روشن شد صلوات فرستاد.بعد توُ کافه برق اومده دختره میگه تنکس گاد{-2-}

دیدگاه · 1399/10/16 - 14:26 7 +
Mehdi
Mehdi
_چقدر کم حرف شدی


+حوصله ندارم


_شایدم حرفاتو جای دیگه زدی،واسه یکی دیگه


+بعد از این همه مدت همدیگه روندیدیم که این حرفارو بزنیم
ҚΛẐ£ɱiiiiiiii
ҚΛẐ£ɱiiiiiiii

دیدگاه · 1399/10/5 - 11:24 5 +
Mehdi
Mehdi
هشتاد و هشت قدم پايين‌تر از کافه، به خياباني فرعي ختم مي‌شد! به کوچه‌اي بن‌بست که انتهايش يک درب قديمي و بزرگ و رنگ پريده قرار داشت.
آسمان که تاريک روشن مي‌شد از کافه مي‌زديم بيرون و مي‌رفتيم به انتهاي آن کوچه‌ي بن بست و زيرِ تيرِ چراغ برقي که هميشه خاموش بود مي‌نشستيم.
پشت اين در بزرگ باغي بود پر از درختان خشکيده بود. هميشه آواز کلاغ‌هاي پريشان در فضا مي‌پيچيد. ساعت هفت و نيم که مي‌شد صداي پيانو از داخل باغ به گوش مي‌رسيد
چند باري قلاب گرفتم و به داخل باغ سرک کشيد.
مي‌گفت سايه‌ي پيرزني را مي‌بيند، که پشت پنجره ايستاده و سيگار مي‌کشد اما هيچوقت کسي که پيانو مي‌زد را نمي‌ديد! آن قدر چهره‌ي متع
برکه(فرشته)
برکه(فرشته)

آهای کافه چی از ما که گذشت

اما هر که تنها آمد اینجا، نپرس چه میل داری

تلخ ترین قهوه ی دنیا را برایش بریز

آدمهای تنها مِزاج شان به تلخی ها عادت دارد

دیدگاه · 1399/09/24 - 17:08 در A-D-M 10 +
علیرضا
علیرضا
مرا به یک عصر‌ بی دغدغه
ب کافه های عاشقانه دعوت کن
تا با هرم نفسهایتت عشق را
روی دفتر زندگی ام عاشقانه نقاشی کنم.

photo_2020-11-11_17-24-24.jpg
hassan
hassan

عاشق شدن مثل

love-heart-red-flower-beach-sand.jpg
رویا
رویا
تولدت مبارک فرشته خانوم

خوش باشی


*Taranom*
*Taranom*
گذرت می افتد به آن کافه ی ته خیابان دانشگاه
به همان میز دو نفره ی دم در...
هوس خوردن شربت بهارنارنج میکنی دوباره،
بهارنارنج با مخلوطی از عطرِ تنم...
دلت پر میکشد برای بستنی قیفی های سر خیابانمان...
دلت میتپد برای دیدن قیافه ام موقع ریختن شکلات بیشتر روی بستنیم...
بازم هوای من و دستهایم میزند به سرت،
از آن هوا به سر زدن هایی که میشود بغض،
میشود اشک،
میشود زودتر شب بخیر گفتن و تا صبح فکر کردن
فکر کردن به من و جای خالیم...
دلتنگی امانت را میبرد،
آنجا که دختری را توی خیابان میبینی،دختری شبیه من...
حسرت به دلت چنگ میزند،
آنجا که توی خیابان پسری معشوقه اش را سفت در آغوش گرفته
یک جوری که حس میکنی یک نفرند...
آه میکشی،
دلت میگیرید،
تنگ میشود،مچاله میشود،میمیرد
ولی هیچ دردی دوا نمیشود که نمیشود...

*Taranom*
*Taranom*
.
نگران نباش که مرا رها کرده ای،
من هر روز صبح برایت چای دم میکنم،
در آغوش میگیرمت، با هم به خرید میرویم
گل میخریم، از آن گل فروشی معروف،
کافه هم که از برنامه های همیشگیست،
برایت میز شام را میچینم،منتظر مینشینم،
که از راه برسی، خسته و کوفته و ببوسمت،
تازگی ها مسافرت هم رفته بودیم،
یادت نیست ؟
میدانی ...
همه چیز رو به راه است،
اگر همیشه خواب باشم ...

Pourya
Pourya
یه بار با یکی تو مجازی اشنا شدم و باهاش قرار گذاشتم بریم کافه گفت خب چطور بشناسمت؟
گفتم همین که از در اومدی ملت رو نگاه کن یکیو میبینی با خودت میگی خدایا فقط این نباشه،این منم{-15-}
~a͜͝r͜͝a͜͝z͜͝~
~a͜͝r͜͝a͜͝z͜͝~
یه بارم عینک دودی زدم،پالتو مشکلی بلندمم پوشیدم،رفتم کافه
طرف اومد بهش گفتم: دمنوش لطفا
یهو پرسید دمنوش چی؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
گفتم یعنی چی که چی!به من تاهمین جا گفته بودن
sobhan
sobhan

دو فنجان قهوه سفارش می‌دهم

و بی‌محابا دست‌های تو را می‌گیرم

راحت باش! هیچ‌کس ما را نخواهد دید

اینجا کافه‌ ی «خیال من» است!
صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ