یافتن پست: #ڪعبه

davood
davood
با , دل اگر خدا را
و فلق و یڪۍست
این ،، خویش خدا مۍدانند
اینجا سند و قصه و یڪۍست
از حق هرچه گرفتند به ڪار
در خلقت رستم و یڪۍست
گر ڪنۍ خدا را بینۍ
درڪش نڪنۍ ،،، و یڪۍست ـ
دیدگاه · 1400/04/18 - 01:13 در A-D-M
davood
davood
این همه و جدل
حاصل ست
گر نظر پاڪ ڪنۍ
و بتخانه یڪی ست !
دیدگاه · 1400/01/28 - 01:12 در A-D-M
آیلار دختری در مزرعه
آیلار دختری در مزرعه
دخترے زیبا بود اسیر پدرے عیاش...
ڪهـ درامدش از فروش شبانهـ ے دخترش بود
روز دختر گریزان از منزل پدرش نزد حاڪم شهـر پناه گرفت
و قصهـ خود بازگو ڪرد.
حاڪم دختر را نزد زاهد شهر بهـ امانت سپرد تا در امان باشد!
اما جناب زاهد همان شب دختر را....
نیمهـ شب دختر نیمهـ برهـنهـ بهـ جنگل گریخت!
و چهـار پسر مست او را اطراف ڪلبهـ خود یافتند و پرسیدند:
با این وضع در این زمان در این سرما اینجا چهـ میڪنے...؟!
دخترڪ از ترس حیوانات بیشهـ و جانش گفت:
ارے پدرم ان بود و زاهد از خیر حاڪم چنان بے پناه مانده ام.
پسر ها بعد از ڪمے فڪر و مڪث و دیدن دختر نیمهـ برهنهـ او را گفتند:
تو برو در ڪلبهـ ے ما بخواب ما نیز مے اییم.
دخترڪ ترسان از اینڪهـ با چهــار پسر مست تا صبح چگونهـ بگذراند!
در ڪلبهـ خوابش برد.
صبح ڪهـ بیدار شد دید بر زیر و برش چهار پوستین براے حفظ از سرما است و پسران در بیرون از ڪلبهـ مرده اند...

بازگشت و بر در دروازه ے شهـر دار زد:

از قضا روزے اگر حاڪم این شهـر شوم خون صد شیخ بهـ یڪ مست فدا خواهـم ڪرد وسط ڪعبهـ دو میخوانهـ بنا خواهـم ڪرد تا نگویند ڪهـ مستان از خدا بے خبرند...!

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ