یافتن پست: #یار

♡♡
♡♡

عاشق شوید!

نه به خاطر بوسه و هم آغوشی عاشق شوید

به خاطر تمرکز ذهن روی یک نفر وفاداری لذت دارد! ‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
extraordinary
extraordinary

آقاجان
من شمارو خیلی در آغوش گرفتم. من بغل کردن شما رو خیلی تجربه کردم ولی
اگر شکایت و گله ای باشه از این دنیا کم بودن دفعات هم آغوشی با شماست ..
زیاد شما برای من کم است ؛ دلم میخواهد استخوان هایم سیر شوند
دلم میخواهد کمرم از فشار دست هایتان عاجز شود
دلم آغوش شما را میخواهد همیشه
تنها طلب من از این دنیا ؛
همین است و بس....(:
____________________
طلبمو بده(: من طلبکار صبوری نیستم.....

msswery_280598485_525041502626678_2433880838718298606_n.jpg
علیرضا
علیرضا
می نوش که عمر جاودانی اینست
خود حاصلت از دور جوانی اینست
هنگام گل و باده و یاران سرمست
علیرضا
علیرضا
ای صاحب فتوا ز تو پرکارتریم
با این همه مستی زتو هُشیار تریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان
انصاف بده کدام خونخوار تریم؟
دیدگاه · 1401/02/27 - 10:57 7 +
علیرضا
علیرضا
چون عهده نمی‌شود کسی فردا را
حالی خوش دار این دل پر سودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را
دیدگاه · 1401/02/27 - 10:25 5 +
علیرضا
علیرضا
چون عهده نمی‌شود کسی فردا را
حالی خوش دار این دل پر سودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
үάşίღ
үάşίღ
پرسند رفیقان من از حال دلم!
آن دل که مرا نیست
چه دانم حالش...


aba7ab232f58adf1257aa916ae1041ed.jpg
❥ᵏꪖtꪖꪗꪊꪀ♥️ꪑ ❥
❥ᵏꪖtꪖꪗꪊꪀ♥️ꪑ ❥


می‌وزم،می‌بارم،می‌تابم.
آسمان‌ام
ستاره‌گان פּ زمین،
و گنـבمِ عطرآگینے کـہ בانـہ می‌بنـבـב
رقصان،ـבر جانِ سبزِ خویش..


IMG_۲۰۲۲۰۵۱۵_۰۰۱۹۵۰.jpg
22 دیدگاه · 1401/02/25 - 22:31 15 +
رضا
رضا
بیست و پنج اردیبهشت ماه ؛ روز پاسداشت زبان پارسی و بزرگداشت فردوسی بر همه ایرانیان فرخنده باد...

IMG_20220515_152147_501.jpg
Mahta
Mahta

باور کن تو را دوست دارم، صدای مرا نقاشی کن...❤
280452904_739591763849687_6880759317775714328_n.mp4 · 1.5MB
رها
رها

قدم زدن با تو

یک شب بی پایان میخواهد و جاده ایی بی انتها
وبارانی که نم نم آن تا ابد ادامه داشته باشد
وآنگاه من خوشبخت ترین زن دنیا خواهم بود


images (2).jpeg
برکه(فرشته)
برکه(فرشته)
160345146118567..
1603451461185675394.jpg
Reza
Reza

این خط وسط قرص ها برا چیه ؟

علیرضا
علیرضا

خاک نشین ره میخانه ام خانه خراب دل دیوانه ام-زان که به میخانه بجز یار نیست کشمکش صفحه و زنار نیست

هرچه در آنجاست بود در خروش جام می و می زده و می فروش-حـسرت بگـذشتـه و آینـده نیـست جز به ره عشق کسی بنده نیست

Mehdi
Mehdi

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم


دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.

اما این یکی فرق داشت

وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!

همان همیشگی من را میخواست

همیشگی ام به وقت تنهایی!

تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.

موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!

ساده بود، ساده شبیه زن هایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!

باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.

همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،

داشت شاملو میخواند و بدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد.

اما نه!

باید چشمانش را میدیدم

گفتم ببخشید خانوم؟

سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما

اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر باز و بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت ،طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.

خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.

از فردا یک تخته سیاه گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!

همیشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.

چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!

Screenshot_۲۰۲۲-۰۵-۱۳-۱۸-۵۲-۳۴-۶۵۵_com.instagram.android.jpg
صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ