یافتن پست: #کنند

برکه(فرشته)
برکه(فرشته)

در دوران باستان ، یک پادشاه تخته سنگی را در جاده قرار داده بود. سپس خود را پنهان کرد و تماشا کرد که آیا کسی تخته سنگ را از سر راه خود برمی دارد یا خیر. برخی از ثروتمندترین بازرگانان و درباریان شا به سادگی سنگ را دور زدند و از آن عبور کردند.

بسیاری از مردم با صدای بلند شاه را به دلیل درست نکردن جاده ها سرزنش می کردند ، اما هیچ یک از آنها کاری نکردند که سنگ از سر راه خود خارج شود.

پس از آن یک دهقان که بار سبزیجات همراه داست به تخته سنگ رسید. دهقان با نزدیک شدن به تخته سنگ ، بار خود را زمین گذاشت و سعی کرد سنگ را از جاده بیرون کند. پس از تلاش زیاد ، سرانجام موفق شد. دهقان پس از بازگشت برای برداشتن سبزیجات خود ، متوجه کیف دستی شد که در جاده ای که تخته سنگ در آن قرار داشت ، افتاده است.

کیف پول حاوی سکه های طلا و یادداشتی از پادشاه بود که توضیح می داد طلا مخصوص شخصی است که تخته سنگ را از جاده جدا کرده است.

هر مانعی که در زندگی با آن روبرو می شویم به ما فرصتی برای بهبود شرایط می دهد و در حالی که تنبلان شکایت می کنند ، دیگران از طریق قلب مهربان ، سخاوت و تمایل خود برای انجام کارها فرصت ایجاد می کنند.

برکه(فرشته)
برکه(فرشته)

فردی از کنار اردوگاه فیل ها عبور می کرد و متوجه شد که فیل ها در قفس نگهداری نمی شوند یا با استفاده از زنجیر آنها را نگه نمی دارند.

تنها چیزی که آنها را از فرار از اردوگاه باز می داشت ، یک تکه طناب کوچک بود که به یکی از پاهای آنها بسته شده بود. وقتی مرد به فیل ها خیره شد ، کاملاً گیج شد که چرا فیل ها از قدرت خود برای پاره کردن طناب و فرار از اردوگاه استفاده نکردند. آنها به راحتی می توانستند این کار را انجام دهند ، اما ، آنها هیچ تلاشی نکردند.

او که کنجکاو بود و می خواست جواب را بداند ، از یک مربی در همان حوالی پرسید که چرا فیلها فقط آنجا ایستاده اند و هرگز سعی در فرار نکردند.

مربی پاسخ داد؛

"وقتی آنها خیلی جوان و کوچکتر هستند ، از همان طناب برای بستن آنها استفاده می کنیم و در آن سن برای نگه داشتن آنها کافی است. وقتی بزرگ می شوند ، عادت می کنند و باور کنند نمی توانند جدا شوند. آنها معتقدند که طناب هنوز می تواند آنها را نگه دارد ، بنابراین هرگز سعی نمی کنند آزاد شوند. "

تنها دلیل آزاد نشدن فیلها و فرار از اردوگاه این بود که با گذشت زمان این عقیده را پذیرفتند که این کار امکان پذیر نیست.

هر چقدر هم که دنیا تلاش می کند شما را عقب نگه دارد ، همیشه با این باور ادامه دهید که به آنچه می خواهید دست پیدا می کنید. باور اینکه می توانید موفق شوید مهمترین مرحله دستیابی به آن است.

محمدامین
محمدامین

دنیای واقعی که به کام ما نمیگرده

به دنیای مجازی پناه میاریم
و دوباره برای فرار از ادمهای مجازی و غیر
قابل لمس به دنیای واقعی بر میگردیم
و این چرخه ی دیوانه کننده چه بخواهیم
چه نخواهیم داره توی این قرن اتفاق میوفته
اینکه هنوز دلی برای دلی در زمان و مکان و موقعیت درست بتپه
فقط یه احتماله، یه شانسه، که خدا رو شکر ما از این شانسا نداریم..
سلام دوستان یک بار دیگه نیازمند فضا مجازی شدم
امیدوارم ایندفه دیگه زیاد طولانی نشه...
majid
majid
00:00

آهای عاشق دارد دیر مےشود

عاشقی ساعت ندارد

صدایت را صاف کن

و محکم با قلبت

بہ عشقت بگو

دوستت دارم
photo_2022-01-17_15-02-59.jpg
majid
majid
دلــــــــــم می خواهد از دید بعضی آدمــــــــــها پنهان بمانم...
آدمــــــــــهایی که مــــــــــدام توی زندگیت ســــــــــرک میکشند !
و با ژست صمیمیت،
داشته هایت را می شــــــــــمارند!
احساساتت را خط کشی میــــــــــکنند!
اشتباهاتت را سر زنش میــــــــــکنند!
به چیزهایی که خود ندارند، حســــــــــادت میکنند!
دست می گذارند روی نقطه ضعف هایت و آنها را بزرگــــــــــتر میکنند !
هر کاری که لازم باشد می کنند تا تو را کوچک و بی رنگ و کــــــــــدر نشــــــــــان دهند...
این آدمها آینه نیستند....
"خورده شیشه اند...!!!
دیدگاه · 1400/10/27 - 11:22 4 +
majid
majid
دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست
جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالا تر است

شصت وشاهد هر دو دعوای بزرگی می کنند
پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتر است

آهن وفولاد از یک کوره می آیند برون
آن یکی شمشیر گردد،دیگری نعل خر است

گر ببینی نا کسان بالا نشینند صبر کن
روی دریا کف نشیند قعر دریا گوهراست

دیدگاه · 1400/10/26 - 14:32 4 +
// ꪑꪖડꪮꪮᦔ //
// ꪑꪖડꪮꪮᦔ //

❤❤

Kalamjm.jpg
☆☆●•Fereshteh●•☆☆
☆☆●•Fereshteh●•☆☆

عشق یک نیاز اساسی است، همانقدر که
آزادی یک نیاز اساسی است، پس هردو باید ارضا شوند
و انسانی که پر از عشق باشد و آزاد هم باشد زیباترین پدیده در دنیاست
و هرگاه دو انسان چنین زیبا باهم دیدار می‌کنند رابطه‌ی آنان ابداً یک رابطه relationship نیست یک مرتبط بودن relating است :

یک جریان پیوسته جاری است، مانند یک رودخانه
پیوسته به سمت اوج‌ها والاتر در رشد است
نهایت اوج عشق و آزادی تجربه‌ی خداوند است
درخداوند تو هردو را می‌یابی : عشقی عظیم
آزادی عظیم : عشق مطلق، آزادی مطلق...



IMG_20220115_135823_338.jpg
6 دیدگاه · 1400/10/25 - 13:57 11 +
☆☆●•Fereshteh●•☆☆
☆☆●•Fereshteh●•☆☆
سلام ب همگی اول هفته خوبی رو داشته باشین حال دلتون خوب خوب


[لینک ضمیمه]



59 دیدگاه · 1400/10/25 - 11:45 13 +
علیرضا
علیرضا
تصور کن که تمام مردم دنیا در صلح زندگی می کنند. شاید با خود بگویید که من رویاپردازم. اما من تنها کسی نیستم که اینگونه فکر می کنم.
دیدگاه · 1400/10/23 - 18:34 3 +
برکه(فرشته)
برکه(فرشته)
شكارچي مردی از کنار جنگلی رد می شد ، شیری را دید که برای شغالی را خط ونشان می کشد . شغال به خانه رفت و در را بست ولی شیر همچنان به حرکات رزمی اش ادامه داد و شغال را به جدال فرا خواند . مرد سرگرم تماشای آنان بود که کلاغی از بالای درخت از او پرسید چه چیز تو را این چنین متعجب کرده است؟
مرد گفت: به خط و نشانهای شیر فکر می کنم ،شغال هم بی توجه به خانه اش رفته بیرون نمی آید!
کلاغ گفت ای نادان آنها تو را سرگرم کرده اند تا روباه بتواند غذایت رابخورد !
مرد دید غذایش از دستش رفته از کلاغه پرسید روباه غذایم را برد شیر و شغال را چه حاصل؟
کلاغه چنین توضیح داد : روباه گرسنه بود توان حمله نداشت ، غذایت را خورد و نیرو گرفت، شیرهم بدنش کوفته بود خودش را گرم کرد تا هنگام حمله آماده باشد و شغال هم خسته بود رفت خانه تا نیرویی تازه کند تا آن زمان که جلوتر رفتی هرسه بتو حمله کنند و تو را بخورند!؟
مردپرسید: از اطلاعاتی که به من دادی تو را چه حاصل؟
کلاغ گفت: آنها کیسه زر تو را به من وعده داده بودند تا تو را سرگرم کنم.
برکه(فرشته)
برکه(فرشته)

جنگیدن با زندگی

هر از چندگاهی، دختری به پدرش اعتراض می‌کرد که زندگی سختی دارد و نمی‌داند چه راهی رفته که باعث این مشکلات شده است.

این دختر همیشه در زندگی در حال جنگ بود. به نظر می‌رسید هر مشکلی که حل می‌شود، یک مشکل دیگر به دنبالش می‌آید.

پدرش که سرآشپز بود او را به آشپزخانه برد. او سه کتری را پر از آب کرد و هر کدام را روی دمای بالا قرار داد. زمانی که آب هر سه دیگ به جوش رسید، او سیب زمینی ها را در یک کتری ، تخم مرغ‌ها را در کتری دیگر و دانه های قهوه را در کتری سوم گذاشت. سپس ایستاد تا آن ها نیز آب پز شوند؛ بدون این که به دخترش چیزی بگوید.

دختر غر می‌زد و بی صبرانه منتظر بود تا ببیند پدرش چه می‌کند. پس از بیست دقیقه، او گازها را خاموش کرد.

پدر سیب زمینی ها را از قابلمه خارج کرد و داخل یک ظرف گذاشت. تخم مرغ ها را نیز خارج کرد و داخل یک ظرف گذاشت. او قهوه ها را نیز با ملاقه خارج کرد و آن را داخل یک فنجان ریخت

سپس به سمت دخترش برگشت و از او پرسید: دخترم چی می‌بینی؟

دختر گفت: سیب زمینی، تخم مرغ و قهوه

پدر گفت: بیشتر دقت کن و به سیب زمینی ها دست بزن.

دختر این کار را کرد و فهمید که آن ها نرم شده اند

سپس از دخترش خواست تا تخم مرغ ها را بشکند. زمانی که تخم مرغ ها را برداشت فهمید که تخم مرغ ها

رها
رها

سر ونم و ری زمی اومایی و خووم /

سرم ورداشتم تونه نیم،هونه خروعم /
ای دله تنها منی د جا مالگه یامو /روز خلوتی بیلت سیش بزنم زار //
azar
azar

-

IMG_20220112_105114_206.jpg
majid
majid
ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ
ﭘﺪﺭﻫﺎ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﻣﺜﻞ ﺳﺎﻋﺖ ﺷﻨﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻪ ﺑﺸﻮﻧﺪ
ﺑﺮﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺍﻧﯽ
ﺍﺯ ﻧﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ،


ﺑﻌﺪﻫﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ
ﭘﺪﺭ ﻫﺎ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ
ﻣﺜﻞ ﻣﺪﺍﺩ ﺭﻧﮕﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﺩﻧﯿﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺭﻧﮓ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ
ﺗﺎ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﮐﻨﻨﺪ ...!


ﮐﺎﺵ ﺯﻭﺩﺗﺮ
ﮐﺴﯽ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﭘﺪﺭ ﻫﺎ ﻭﻣﺎﺩﺭﻫﺎ
ﻣﺜﻞ ﻗﻨﺪ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ
ﭼﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺑﮑﻨﻨﺪ
ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ...!
1563711554557325_large.jpg
دیدگاه · 1400/10/22 - 09:34 2 +
صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست
توسط در گروه تاریخ