جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

بچه که بودیم ثانیه به ثانیه لحظه ها را زندگی می کردیم،
خوشی تنها هدفمان بود،
انگار خدا سفت در آغوشمان گرفته بود.
تنها زمانی از آغوشش بیرون بودیم و سخت می گذشت که مشق شبمان از دو خط به ده خط می رسید.
لذت هایمان را با تغییر فصل ها منطبق می کردیم،
بزرگتر که شدیم لحظه ها و ثانیه ها و ساعت ها همانقدر بی ارزش شدن که زندگی کردن،
یادمان رفت دست هایمان بلندتر شدند تا آغوشمان بزرگتر باشد!
یادمان رفت آغوش مادر، عطری نایاب دارد که ریه هایمان را تازه می کند،
یادمان رفت روزی می رسد که دست هایمان بهانه ی دست های پینه بسته مردی را می گیرند که جوانیش را سختی ها دزدیدند
یادمان رفت خیس شدن زیر باران همان لذت بچگی را دارد،
یادمان رفت هیچ چیز و هیچ کس روزهای رفته را برایمان هدیه نمی آورد...

جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

2019/12/08 - 19:29 در واسه دل خودم
دیدگاه
mohammad123

یادش بخیر بچیگیمون.دلم گرفت

1398/09/17 - 19:31 ·
roz

یادش بخیر .اما دلتون نگیره

1398/09/17 - 19:32 ·
mohammad123

باورت نمیشه اما از خدا همیشه میخوام یه ساعت منو ببره به اون دوران....خیلی دلم از الانم گرفته..

1398/09/17 - 19:35 ·
roz

باورم میشه .چون خودمم آرزوی اون روزا رو دارم ...

کاش واقعا یه همچی گزینه ای خدا برا دلتنگیه ادما میزاشت .. هر چند اونوقت نظم دنیا بهم میزیخت ..

1398/09/17 - 19:37 ·
Dariush66

بسیار عالی و بجا...

1398/09/17 - 19:59 ·
roz

ممنونم

1398/09/17 - 20:01 ·
Dariush66

خواهش میکنم.

1398/09/17 - 20:07 ·