_چقدر کم حرف شدی


+حوصله ندارم


_شایدم حرفاتو جای دیگه زدی،واسه یکی دیگه


+بعد از این همه مدت همدیگه روندیدیم که این حرفارو بزنیم
2020/12/25 - 23:31 در دوستان قدیمی نایس فان
دیدگاه
ms32

_چقدر کم حرف شدی


+حوصله ندارم


_شایدم حرفاتو جای دیگه زدی،واسه یکی دیگه


+بعد از این همه مدت همدیگه روندیدیم که این حرفارو بزنیم


_واسه تو بعد ازاین همه مدته،منِ احمق هر روز وایمیسم کنج دیوارو رفت وآمدتو نگاه میکنم


+اصلا عوض نشدی..هنوز همون پسر بی منطقِ ترمِ یکی!


_آره خب عوض شدن تخصص تو بود...یدفه عوض شدن،اونم با منطق با دلیل باحرف...با دروغ


_مشکلت اینه نمیخوای فراموش کنی


+نه...مشکلم اینه باور کردم...حرفاتو...خودتو...چشماتو

حالا نه اینکه نخوام...نمیتونم فراموش کنم اون روزارو


_پس بزار یه چیزی بهت بگم...راستش همون روزام توی خلوت خودم نمیتونستم دوسِت داشته باشم...اما تو همه چیزو جدی گرفته بودی .


این جمله را که گفت از صحنه ی نمایش زدم بیرون، هیچ کدام ازآن دیالوگ ها برای نمایش نامه نبود...زدم بیرون و با همان گریم وسرو وضع رفتم گوشه ای از دانشگاه که پاتوق بعداز کلاس هایمان بود نشستم به سیگار .

نگاهی به نیمکت خالی کناری ام انداختم و چشمانم را بستم.. .

چند سال قبل...یکی از همین بعداز ظهرهای سرد آذر، باد شدیدی میوزید..یک مسیرچند متری را هی میرفتم و می آمدم ودستانم را ها میکردم...نه از سرما،،قرار بود ببینمش وفشارم افتاده بود!

دیدمش از دور...مثل دختر بچه ای که محصور جنگل شده،چشم دوخته بود به آسمان و می آمد...باد موهایش را پخش کرده بود روی صورت و لبش...بدون پلک زدن خیره شدم به چشمانش...نزدیکم شده بود اما من در چشمانش سِیر میکردم

در جغرافیایی که نمی دانم چه ازجانم میخواست.. .

سردش بود..قدم زدیم..او حرف میزد و من دل دل میکردم دستانش را بگیرم.

رسیدیم به کافه ی دانشگاه...نشستیم کنار پنجره و جزوه ای که خواسته بود را روی میز گذاشتم...جزوه راورق زدو چشمش خوردبه برگه ی کوچکی که تمامِ دوست داشتنم رادرچند جمله برایش نوشته بودم .

خواند و چند لحظه ای نگاهم کرد و بلند شد و رفت!

فردا سر کلاس چشم دوخته بودم به درب که وارد شد...آمد و بی حرف کنارم نشست...صدای ضربان قلبم کلاس را برداشته بود.

موقع رفتن برگه ی کوچکی را روی میزم گذاشت.. .

پشت همان برگه نوشته بود

"پاییز که تمام است...میخواهم زمستان را آرامِ جان باشی"

با آتش سیگارم که به فیلتر رسیده بود به خودم آمدم.. .

نیمکت کناری ام را نگاه کردم

پسر جوانی را دیدم که شاخه گلی را بو میکشید.

که دل در دلش نبود .

که عشق را باور کرده بود.. .

یاد آخرین حرفش سرِ صحنه ی تئاتر افتادم... .

سردم شد

من آن روزها را باور کرده بودم

یاد حرف های آخرش افتادم

بازوهایم را سفت چسبیدم

گریم چهره ام به هم ریخت...

1399/10/5 - 23:31 ·