گاهی خیلی پوچ نگاه میکنم...

حرفایی که میشنوم...متنهایی که میخونم...
احساس میکنم چیزی به اسم قلب ندارم...ولی نمیدونم چرا تند تند میکوبه اون لحظه
نگاه میکنم نگاه میکنم...
نفس کم میارم
بلند میشم خونه رو تمیز میکنم
انگار این کثیفی که خوابیده به تنم میخام از جرم کابینت و سرامیکا دربیارم
بدون لحظه ای که وایسم...هی باقدرت پاک میکنم...اما...
همه چی کلافم میکنه لیوان روی میز...
اینه ی اتاقم...
انگارچیزی نبود تو وجودم که خسته شه
میرم قدم بزنم تند تند خیلی تند رااااه میرم
از هر کوچه و خیابونی که میگذرم نفرت دارم
انگار خونه و ها و کوچه هارو میبافم بهم پشت خودم تا دورتر شم از اونی که فرار میکنم...
میرم و دوباره مثل مداری میاد روبروم قرار میگیره
کیه که وقتی خوشحاله بیاد اینجا
خوشحالیامون توی رستورانا و مسافراتامونه...
نمیدونم کدوم سخت تره
ازاینکه از حقیقت فرار کنی یا احساست
قلبم...این احساس لنتی سردرگمی
.......................................اوف
2021/05/13 - 12:56 در دوستان قدیمی نایس فان
دیدگاه
Reza14

{-35-}{-37-}

1400/02/23 - 13:00 ·
aylar

گاهی ادم وقتی میخواد از چیزی فرار کنه ، حتی به کارای خونه هم پناه میبره...چقد این موقعست سخته ک حتی گاهی خوب ترین چیزام حالتو خوب نمیکنه
امیدوارم ک حالت خوب بشه فرنیا عزیز{-35-}

1400/02/23 - 14:42 ·
farniya_salehi

قربان شما مرسی

1400/02/25 - 13:13 ·