دلتنگی‌مان بی‌وجودِ یار ، رفع نمیشود
شب‌مان بی‌ رُخِ یار روز نمیشود
هرچه بگویم؛
قصه ای کهن است و تو ، آگاه به آن!
در چشمِ‌‌مان غمی است که پنهان نمی‌شود.
2021/07/07 - 09:31
دیدگاه
nrges

وَ همه چیز بَرای دُخترک همانند چِشم بَر هَم زدني تمام شد...
روزهایي کِ قَرار است بِدون انگیزه اي بِ شَب اَنجامد وَ شَب هایي کِ....
وَ شب هایی کِ ثانیِه بِ ثانیِه اش با خیالِ پسرک صبح میشَود....
مَگر مَرگ فقط تمام شُدن جِسم است؟
وقتي کِ سراسرِ وجودش را غَرق در کاري میکُند تا کَمي فَقط کمي از خیالِ او فاصِله بِگیرد،تا بِتواند خَستگيِ سیاه و نِکبت را بِ آغوشِ شب بِدهد و شب پلک هایَش را در نوردد لَحظه بِ لحظه اش مرگ برای او هَمراه است...
دستي بِ چشم هایش کِ جدیدا پر از اشک است میکِشد و دوباره خودِش باور نِمیکُند کِ اینچِنین دِلش باختِه پسرک بوده...
ولی او بایَد بتواند..
او باید قوی باشد..
او باید فراموش؛
نَه نه فَراموش واژه اشتباهي است، هیچکَس هیچ چیزِ اولِ و صدر زِندگي و ساعت بِ ساعتی کِ آن را با آن سِپری کَرده نِمیتواند بِ فَراموشي بسپرد...
اویي کِه برزبان هَمیشه بودنش را میخواست،توجهش،خودش،تمامش را
حالا فقط از خدا میخواهَد تا کور شَود،تا نَبیند،
بِ او قُدرتي عطا کُند
تا کمتر و حني اصلا و ابدا
چک نکردن و از سر انداختن را یاد بِگیرد و اَز بَر شود...
کِ این هم برای خودَش هم برای اویي کِ تمامَش بـــ است ود، بهتر است...

1400/06/31 - 19:08 ·
nrges

امشب بعد مدت ها
قراره ساعت یازده بخوابم...

1400/07/1 - 23:06 ·