همه مرا تکیه‌گاه خواستند و کسی حسرت شانه‌هایم را نفهمید. هر که آمد مثنوی بلندی از درد و غم‌هایش سرود و رفت ولی بغض گلوگیر و سکوت مرگبار مرا نفهمید. همه یهودا بودند و از من دم عیسی می‌خواستند و من هنوز در حسرت شانه‌ای برای گریه کردن، هم‌صحبتی برای ناله زدن و تکیه‌گاهی برای تکیه کردن هستم. همه دروغ های چوپان را دیدند و امّا کسی جز گرگ‌ها تنهایی او را نفهمید و من همان چوپان دروغگوی قصهٔ عشقم.

2021/10/06 - 20:04 در اریا
پیوست عکس:
photo_2021-10-06_20-05-37.jpg
photo_2021-10-06_20-05-37.jpg · 1280x864px, 114KB